تبليغاتX
افاضات


+ افاضه شد در  سه شنبه نهم تیر 1388   توسط شیخ  | 
آنكه بر روى مردم اسلحه مى‏كشد، ابتدا تير خلاص بر مغز خودش زده است.

+ افاضه شد در  سه شنبه دوم تیر 1388   توسط شیخ  | 
ما ملت مظلومى هستيم، حق ما نيست كه تلاش مسالمت آمیزمان براى تغييرى كوچك اينچنين به سخره گرفته شود. حق ما نيست كه پس از صد سال كوشش براى احقاق حقمان به دوره ماقبل قاجار برگرديم.
ما ملت تنهايى هستيم، حتى سر قبرمان گريه كن نداريم، شكايت كجا بريم؟
ما ملت مومنى هستيم، به خدا توكل مى‏كنيم و از او صبر و گشايش می‏طلبيم.
جمهورى مرد، زنده باد جمهورى.
شايد ديگر روى مردمسالارى را نبينيم ولى مى‏توانيم زنده بمانيم، بايد زندگى كنيم، نه؟
حرف زياد است ولى فعلا به اين اكتفا مى‏كنم.
اللّهم انّا نَرغبُ اليك في دولةٍ كريمة تُعِزُّ بها الاسلام وأهله وتُذلُّ بها النفاق وأهله...

+ افاضه شد در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388   توسط شیخ  | 
وطنم، اى واى وطنم

+ افاضه شد در  شنبه بیست و سوم خرداد 1388   توسط شیخ  | 
.Vote for the Lor, or the lowers will get it

گزارش تصویری: سهم تو از انتخاب [+]

+ افاضه شد در  جمعه پانزدهم خرداد 1388   توسط شیخ  | 
براى من ستاره‏هاى بى‏كلك بياور از سفر
از آن ستاره‏ها كه قدرشان بلند و نورشان سپيد
از آن ستارگان رهنماى رهروان خسته دل
كه زمهر‏یر روح ِ مرده را بهار مى‏كنند
نه آن ستاره‏های زردروی شب‏زده
كه در ميان هر كلامشان به چشمكى
تمام آرزوى كودكانه‏ى مرا به باد مى‏دهند

+ افاضه شد در  شنبه نهم خرداد 1388   توسط شیخ  | 
سيبى كه آدم ابوالبشر خورد در گلوى من گير كرده است.

+ افاضه شد در  سه شنبه پنجم خرداد 1388   توسط شیخ  | 
هر روز، روز، روز ديگرى‏ست: امروز
هر شب، شب، همان شب است: شب بى تو

+ افاضه شد در  شنبه دوم خرداد 1388   توسط شیخ  | 
جوشكار چشمش را از دست مى‏دهد تا پسرش جوشكار نشود؛
شاگرد بنا مى‏شود.


پست مرتبط: افتتاح [+]

+ افاضه شد در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388   توسط شیخ  | 
معاف از خدمت سربازى به علت كمبود محبت

+ افاضه شد در  جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388   توسط شیخ  | 
هيچ راه نجاتى وجود ندارد. اول شايد خيلى خرم‏د‏ل و خندان بگويى كه "حالا جلو بريم ببينيم چى پيش مياد" ولى هرچه جلوتر مى‏روى روزنه‏ها كوچكتر مى‏شوند بعد ممكن است عصبى بشوى ولى باز فكر مى‏كنى كه "حتما راهى هست" و نيست و نفست تنگ مى‏شود و باز اميد دارى، تقلا مى‏كنى، اين در و آن در مى‏زنى و كم كم در پى گذارى نامشخص از اميد به تنهايى مى‏فهمى كه راهى نيست. لحظه‏ی ادراک معينى وجود ندارد بلكه يك روز مى‏بينى كه مدتى‏ست كه همچنان حس مى‏كرده‏اى راهى هست ولى مدتى هم هست كه مى‏دانى نيست و بعد نااميدى است و خشم و عجز و سرخوردگى. هیچ راه خلاصی نیست.
اما پس از دوره‏هاى متغير يأس و كلنجار و پرخاش و افسردگى ممكن است ناگهان همه چيز -از جمله مرگ و زندگى- برايت على‏السويه شود، آنگاه به رهايى رسيده‏اى.

+ افاضه شد در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388   توسط شیخ  | 
آه كسى مرا به روى دست ببرد به ساحل، بخواباندم روى شن‏ها، پارچه‏ى سفيدى كه باد آورده بكشد به رويم كه بر باد نروم، سرش را بگذارد روى سينه‏ام و بى‏صدا بگريد و من غوطه‏ور در ميانه‏ى درياى بى‏كرانه‏ى اشكش فرياد بزنم: آه كسى مرا ببرد به ساحل...

+ افاضه شد در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388   توسط شیخ  | 
- آلوشكا به ماه بنگر تا نگاه مشتاقم را باز بتاباند بر چشمان خنياگرت.
- عزيزم اينجا سر ظهره.

+ افاضه شد در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388   توسط شیخ  | 
چهارشنبه من جوان بودم و تو لبخند مى‏زدى.
جمعه جوانى و لبخند به خاطره‏هاى غبار گرفته مى‏مانَد.

+ افاضه شد در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388   توسط شیخ  | 
من شير‏قهوه مى‏خورم با تكه‏اى كيك كه از بس مانده، سنگ شده است. دلم مى‏خواهد اينجا بودى و شيرقهوه را به جاى كيك، با طعم لبان تو مى‏خوردم.

+ افاضه شد در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388   توسط شیخ  | 
مى‏دانم كه مى‏داند كه مى‏دانم دلش با كسى ديگر است.
ولى نمى‏دانم كه مى‏داند كه مى‏دانم كه مى‏داند كه مى‏دانم دلش با كسى ديگر است يا نه.

+ افاضه شد در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388   توسط شیخ  | 
چون قصه‏گو شرح شب غمناك مى‏كرد
با گفتنش جان مرا تبناك مى‏كرد
آخر تمام قصه را پر كرده غصه
پيراهنم را بر تنم صد چاك مى‏كرد
من كوله بار خستگى بر دوش دارم
آخر چه كس اميد را در خاك مى‏كرد؟
من كودكى بى ياورم، اى كاش مادر
دستت تمام اشك‏ها را پاك مى‏كرد

+ افاضه شد در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388   توسط شیخ  | 
من كسى را مى‏شناختم كه چشمانش معنى نگاه بود و چهره‏اش دلرباتر از قرص ماه
هر نفسم بدون او شعله‏اى‏ست -كه در چاه سينه پناه مى‏گيرد- و بازدمش آكنده از آه

+ افاضه شد در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388   توسط شیخ  | 
"باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست"، گلهاى ياس باغچه را پرپر كرد.

+ افاضه شد در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388   توسط شیخ  | 
خديجه تمثيلى‏ست از زن فهيم و شكيب؛ مراسم زار را قبول ندارد و هوويش را چون دختر خود مى‏داند.

[YouTube] يا [WMV]


+ افاضه شد در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388   توسط شیخ  | 
"من حقيقى" عزيز [+] ازم خواست كه چند قانون زندگى رو بنويسم. البته جناب مورفى قبلاً اين كار رو به نحو خوبى انجام داده [+] من فقط اضافه مى‏كنم كه قانون كلى زندگى "بى‏قانونى‏"ست ولى يك سرى دستورالعمل وجود داره كه رنج زندگى رو در ذهن (و نه در عمل) كم مى‏كنه. اين دستورالعمل‏ها براى هر كسى/زمانى مى‏تونه متفاوت باشه. الان براى من چندتاش اينهاست:

- زندگى به اندازه‏ى كافى آزار مى‏ده از بيرون، تو ديگه از درون بهش كمك نكن.
- زندگى خيلى سريع و كوتاهه، گذشته گذشت و آينده نيامد، حال را درياب.
- تغيير دادن زندگى خيلى دشواره، عادت كن بهش.
- با زندگى مقابله نكن، حواله كن.
- در مورد كسى قضاوت نكن، حتى درباره‏ى قوانين زندگى‏ اش.


بيا بازى: وحشــــىــــىـــــی [+]، Magenta [+]، مجله كوچك [+]، نیروانا [+]، دختر حوا [+]، نامه‏های من [+]، خلوت ِ یه نفره [+]، دخترو [+]، سمفونی تلخ باکرگی [+]، Inner Imago [+]


+ افاضه شد در  جمعه چهاردهم فروردین 1388   توسط شیخ  | 
دل ناآماده
در المپيك عشق
اول از آخر شد

+ افاضه شد در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388   توسط شیخ  | 
هشتاد و هشت چه سال پر خير و بركتى بشه براى همه‏ى ما.
(با هم بگين ايشالا!)

+ افاضه شد در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387   توسط شیخ  | 
هشتاد و هفت براى من از بدترين سالها بود؛ براى همكارم يك ميز آنطرف‏تر، از بهترين سالها.

+ افاضه شد در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387   توسط شیخ  | 
چينى بند زن با تأسف سرى تكان مى‏دهد و مى‏گويد:
"آقا اين ديگه كارش از بند زدن گذشته، خورد شده كاملاً اين دل."

+ افاضه شد در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1387   توسط شیخ  | 
در اتاق كوچكم دو قبر دارم، يكى افقى و ديگرى ايستاده
با سنگ قبرهاى منحصر به فرد، يكى تخت و ديگرى آينه.

+ افاضه شد در  سه شنبه بیستم اسفند 1387   توسط شیخ  | 
تمام سهم من از بزم خون و گلوله، فروغ نور دو چشمت، خيال روى تو، لاله.
به زير نور منوّر و غرّش رگبار، گلوله، آن شكوفه‏ى كوچك، به تن كه نشيند ز زخم عميقش دو صد جوانه برويد. شكاف شرحه شرحه‏ى قلبم به ياد تو چونان صحارى آب ديده‏ى رقصان ز خواب درازش به سبزه‏هاى جوان گشوده دو پلكش، نثار يادِ مباركْ جمال تو كرده تمام وجودش. و خون قطره قطره‏ى من بر زمين تفته بريزد چو چشمه‏اى از جان كه برنشاند عطش از كبوتر تشنه. در اين دقيقه‏ى آخر بيارمد آهسته قلب زخمى و چاكم (ز فكر عنايت ز گوشه‏ى چشمان پر ظرافت تو بر حضور رقيقم در انتهاى خيالت ز مهر بى‏نهايتِ آن مهربانْ فرشته خصالت) تويى تمام هستى و اينك تمام مماتم.

+ افاضه شد در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387   توسط شیخ  | 
كليد روى‏تان به قفل قلب خفته‏ام نمى‏خورد.

+ افاضه شد در  یکشنبه یازدهم اسفند 1387   توسط شیخ  | 
خواب برايش وقتى باقى نمى‏گذاشت كه صرف عشق كند.

+ افاضه شد در  پنجشنبه هشتم اسفند 1387   توسط شیخ  | 
ديگر كسى يادش نيست كه سه سال است شارونِ دژخيم، ناتوان روى تخت افتاده است.

+ افاضه شد در  یکشنبه چهارم اسفند 1387   توسط شیخ  |