ما جماعتى گمنام بوديم كه در خيابان قدم مىزديم و افضلالجهاد را به جا مىآورديم. پيام آزادگى را از آزادهترين مرد تاريخ دريافته بوديم و واقعه را در خيابان با فشاندن خونمان جشن مىگرفتيم. تاريخ نامى از ما به ياد نخواهد آورد، تنها خواهد گفت زمانى مردان و زنانی گمنام با سرى پر شور در ژرفاى تاريكى اين سرزمين، فرياد نور سر مىدادند، به تيغ ستم گردن نمىنهادند و مرگ را در آغوش مىگرفتند.

آن مرد پرده از رخ آزادگى برانداخت و آزاد رفت.
پ.ن.نامربوط: خوشمزه ساده تر بود و لذيذتر ولى در مملكت ما جواب نداد، به جايش مشتركات گودر گذاشتم اين بغل، زير منتخب.

زیر تابش نور پالایش شدهی آفتاب صلات ظهر از میان ایرانیت سقفی، لیمو ترش مینابی با رنگی بدیع میان سبز و زرد و طلایی، چشمان مرا به حقیقت میگشاید.

آه در سينه سرشار است؛
آب در چشم،
ياد تو در هزارتوى ذهن مىپيچد
و صدايت، صداى خوبت، در گوش طنين مىافكند
و فاصله، فاصلهى لعنتى، جگرم را مىسوزاند
اما چه باك كه تو مرا جگرِ خارج از بدنى،
تو جگر اكسترنال منى!
و تاب مىآورم تا روزى كه بازگردى به تن
آب در چشم،
ياد تو در هزارتوى ذهن مىپيچد
و صدايت، صداى خوبت، در گوش طنين مىافكند
و فاصله، فاصلهى لعنتى، جگرم را مىسوزاند
اما چه باك كه تو مرا جگرِ خارج از بدنى،
تو جگر اكسترنال منى!
و تاب مىآورم تا روزى كه بازگردى به تن

تابستان كه تمام مىشود
از تو كه جدا مىشوم
برف مىبارد
گلهاى يخ زدهى آسمان غمگين است اين
كه بر من ِ تنها فرو مىريزد
* * *
رد پاى من در برف
چشمان تو را مىمانَد
حفرههاى ژرف و سياه
بر پهنهى سپيد دشت
گويى كه در پى من
دو دو، دو دو، دو دو مىزند
* * *
در ميانهى راه
به زير درختى خميده از سبكى برف
مى ايستم و به قفا مىنگرم
ساكت و غمبار نگاهم مىكنى
بر زمين سرد زانو مىزنم
و چشمان تو را مىبوسم
از تو كه جدا مىشوم
برف مىبارد
گلهاى يخ زدهى آسمان غمگين است اين
كه بر من ِ تنها فرو مىريزد
* * *
رد پاى من در برف
چشمان تو را مىمانَد
حفرههاى ژرف و سياه
بر پهنهى سپيد دشت
گويى كه در پى من
دو دو، دو دو، دو دو مىزند
* * *
در ميانهى راه
به زير درختى خميده از سبكى برف
مى ايستم و به قفا مىنگرم
ساكت و غمبار نگاهم مىكنى
بر زمين سرد زانو مىزنم
و چشمان تو را مىبوسم

اين بار، بار خورد و به بارفروش رفتيم و آنجا با بار به فروش يكجا، بار برداشتيم از بار خاطر باربر.
كه بارفروش بابل است و با بابل فرق مىكند كه اين بلبل بنال دارد و آن بىبال لال را هم بلال مىكند.
كه تمام بال من زير بار تو بود دلبرم از اول بار باليدن لبت بر برم.
كه بارفروش بابل است و با بابل فرق مىكند كه اين بلبل بنال دارد و آن بىبال لال را هم بلال مىكند.
كه تمام بال من زير بار تو بود دلبرم از اول بار باليدن لبت بر برم.

نشستهایم در کلاس دعا میکنیم وقت بگذرد برویم بیرون دعا کنیم نگذرد.

اغوا كننده تر از هر پديدهى ديگرى ست بالا رفتن ابروى چپت و پيچش ِ غريب گوشهى لبت پيش از گفتنِ: "بازش كنم؟" نمىخواهم بگويم نه و نمىتوانم بگويم آرى كه مبهوت ماندهام بسان درختى خشك شده از صاعقهى ناهنگام. سر آخر سرى به زحمت تكان مىدهم و باز مىكنى؛ نه زيپ را، نه دكمه را، نه گره را، كه در را.

بیداد درد دارد ولی من درد را داد نمیزنم، درد با جان من آمیخته است؛ همزاد من است.
با درد دور شدم، دیر شدم، دُر شدم، دریا شدم، دود شدم، فنا شدم.
دارم دو دیده، بیدار بر در، دارای درد دوری دیدار مادر.
من دردِدل نمیکنم امّا دلم درد میکند.

صبح شمع نصفهاى را كه دو سال افتاده بود گوشهى اتاق انداختم دور، شب برق رفت.

هيچ مىدونستين كه طبق شعارهايى كه زمان جنگ مىداديم رونالد ريگان امانى در سيمى ولى دفن شده و به محض اينكه شيطان بزرگ ما رو به بندگى بپذيره منتقلش مىكنيم به خليج فارس؟

برای ابراز علاقه منتظر لحظهی مناسب نباش، وقتش همین الان است.

امروز هفده ایمیل داشتم با عنوان: "روشهای جلوگیری از ایمیلهای تبلیغاتی"

جماعتى كه پشتشان راه مى رفتم پنجاه و چهار نفر بودند؛ دو بار شمردم. سپس فرياد زدم: "كريم!" همه برگشتند سمت من با نگاهى بين انتظار و سرزنش. چشم چرخاندم و كمى آرامتر گفتم: "كريم؟" رويشان را برگرداندند با اخم و تخم و غرولند. هيچ كدامشان كريم نبود.

وقتی کسی ناگاه گوید دلبرم، مهر میورزد مرا یا من خرم؟!

براى اينكه حرف پشت سرش نباشد ازدواج كرد.
براى اينكه حرف پشت سرش نباشد بچه دار شد.
براى اينكه حرف پشت سرش نباشد مُرد.
براى اينكه حرف پشت سرش نباشد بچه دار شد.
براى اينكه حرف پشت سرش نباشد مُرد.

دست دست که کنی روزی سرت را بلند میکنی و دخترک را بچه بغل همراه شوهرش در خیابان میبینی.

من تو را چون آب مىخواهم
ز خشكيده سراب
من تو را چون نور مىخواهم
ز اخترهاى دور
من تو را اينجا ميان پنج انگشت و لبم
از براى لحظهاى پر شور مىخواهم
بيا
ز خشكيده سراب
من تو را چون نور مىخواهم
ز اخترهاى دور
من تو را اينجا ميان پنج انگشت و لبم
از براى لحظهاى پر شور مىخواهم
بيا

دو چيز لذت زندگى ست: خوابيدن و خوابيدن.

[هليا [+] تابم مىدهد]
پاييز مهر مهر است در مهر، آبى آبان در آبان و آزرم آذر در آذر.
ترجمه به زبان آدميزادى:
پاييز مهربانى آفتاب است در ماه مهر، آبى آبها در ماه آبان و ارج آتش در ماه آذر.
پاييز مهر مهر است در مهر، آبى آبان در آبان و آزرم آذر در آذر.
ترجمه به زبان آدميزادى:
پاييز مهربانى آفتاب است در ماه مهر، آبى آبها در ماه آبان و ارج آتش در ماه آذر.

فطر که میرسد، انگار که بار سنگینی از دوشمان برداشتهاند؛ نفسی از آسودگی میکشیم و به فطرتِ خداناشناس خویش باز میگردیم.

میگوید: "التماس دعا." نمیخواهم بگویم: "محتاجیم"، میخواهم بگویم: "شرمنده." چیزی نمیگوبم.

روزه با نيت ريا، به صرف قتل و ظلم و تجاوز و دروغ، افطار مىشود به خون،
و نظاره مىكند خدا.
و نظاره مىكند خدا.

چهار هفته است كه از او كسى خبر ندارد. چهار هفته است كه دور بىفرجام كلانترى-دادگاه-زندان تكرار مىشود. چهار هفته است كه نيست.
رهايش كنيد، او با لانهى پوشالى شما كارى ندارد، آن كس كه تيشه به ريشه و شعله به خانهتان مىزند خود شماييد، رهايش كنيد.
او نه سياستمدار است كه برايش وكيل بگيرند و نه روزنامهنگار كه براى آزادىاش امضا جمع كنند. او گمنامىست چون ما، ملت سياهبخت كه در پى نان هم اگر بيرون رويم عاقبتمان زندان است. بگذاريد زندگيمان را بكنيم.
لعنت به قدرت كه كورتان كرده و حقير، لعنت به ثروت كه تورتان كرده و فقير.
امروز شرافت دربند وقاحت است و كرامت در حصر شناعت.
چون موج بلا گريبان ساحلنشينان را بگيرد غمگين مىشوى و آنگاه كه به خانهی تو رسد خشمگين. مباد كه آنقدر سكوت كنيم تا آب از سرمان بگذرد. خصم ظالم و ياور مظلوم باشيم.
خجالتآور است كه بخواهم بترسم از بيانِ -چنين مختصر ِ- ظلم. اگر قرار است كه اين منبر تمام شود بگذار همينجا و با حداقل حمايت لفظى از مظلوم پايان بگيرد.
از تأثير مپرس نازنين، نمىدانم ... شايد هيچ ... شايد دعاى دلشكسته اى كارى كند ... شايد امشب كمى آسودهتر بخوابم... شايد...
اللّهم فكّ كلّ اسير، سيَّما المظلوم الغريب
رهايش كنيد، او با لانهى پوشالى شما كارى ندارد، آن كس كه تيشه به ريشه و شعله به خانهتان مىزند خود شماييد، رهايش كنيد.
او نه سياستمدار است كه برايش وكيل بگيرند و نه روزنامهنگار كه براى آزادىاش امضا جمع كنند. او گمنامىست چون ما، ملت سياهبخت كه در پى نان هم اگر بيرون رويم عاقبتمان زندان است. بگذاريد زندگيمان را بكنيم.
لعنت به قدرت كه كورتان كرده و حقير، لعنت به ثروت كه تورتان كرده و فقير.
امروز شرافت دربند وقاحت است و كرامت در حصر شناعت.
چون موج بلا گريبان ساحلنشينان را بگيرد غمگين مىشوى و آنگاه كه به خانهی تو رسد خشمگين. مباد كه آنقدر سكوت كنيم تا آب از سرمان بگذرد. خصم ظالم و ياور مظلوم باشيم.
خجالتآور است كه بخواهم بترسم از بيانِ -چنين مختصر ِ- ظلم. اگر قرار است كه اين منبر تمام شود بگذار همينجا و با حداقل حمايت لفظى از مظلوم پايان بگيرد.
از تأثير مپرس نازنين، نمىدانم ... شايد هيچ ... شايد دعاى دلشكسته اى كارى كند ... شايد امشب كمى آسودهتر بخوابم... شايد...
اللّهم فكّ كلّ اسير، سيَّما المظلوم الغريب

سمفونى باكرگى چه تلخ بود، بهار [+] دعاها را برداشت و پر كشيد.

از بس راه رفتم کف پام مو در آورد.

چه حسی دارد که بدانی آخرین بار است که میبینی اش؟

در تيمارستانى كه در آن مى خسبيدم
عشق جوانه مى زد
من به سقف دل باختم
با اسليمى هاى نامنظمى كه بر آن پيچ و تاب مى خورد
و داستانهايى كه از بيماران قبلى مى گفت
كه چه عاقل بودند
و خاك را دوست مى داشتند
* * *
در تيمارستانى كه در آن بيدار مى شدم
مهر مى روييد
من در حياط مى دويدم
و به پرستاران جوان لبخند مى زدم
پيچك عاشق بر تنه ى افرا بالا مى رفت
و گنجشكان چنارها را تسخير مى كردند
* * *
در تيمارستانى كه در آن قدم مى زدم
ترانه جارى بود
تخت ها آواز مى خواندند
و داروها ساز مى نواختند
و من ميانه ى راهرو به دور يك شمع چرخ مى زدم
* * *
در تيمارستانى كه در آن فكر مى كردم
عطر تو مى پيچيد
آينه ها طعم تو داشتند
و سرنگ ها ياد تو را تزريق مى كردند
شبها به تو مى انديشيدم
و روزها خواب تو را مى ديدم
* * *
در تيمارستانى كه در آن مُردم
پدرى اشك مى ريخت
مادرى زار مى زد
كودكى متولد شد
...
عشق جوانه مى زد
من به سقف دل باختم
با اسليمى هاى نامنظمى كه بر آن پيچ و تاب مى خورد
و داستانهايى كه از بيماران قبلى مى گفت
كه چه عاقل بودند
و خاك را دوست مى داشتند
* * *
در تيمارستانى كه در آن بيدار مى شدم
مهر مى روييد
من در حياط مى دويدم
و به پرستاران جوان لبخند مى زدم
پيچك عاشق بر تنه ى افرا بالا مى رفت
و گنجشكان چنارها را تسخير مى كردند
* * *
در تيمارستانى كه در آن قدم مى زدم
ترانه جارى بود
تخت ها آواز مى خواندند
و داروها ساز مى نواختند
و من ميانه ى راهرو به دور يك شمع چرخ مى زدم
* * *
در تيمارستانى كه در آن فكر مى كردم
عطر تو مى پيچيد
آينه ها طعم تو داشتند
و سرنگ ها ياد تو را تزريق مى كردند
شبها به تو مى انديشيدم
و روزها خواب تو را مى ديدم
* * *
در تيمارستانى كه در آن مُردم
پدرى اشك مى ريخت
مادرى زار مى زد
كودكى متولد شد
...

زنده باد امید که امید است زندهمان دارد.

منمفتعلفعلفعیلمچهکنم؟














