
آنكه بر روى مردم اسلحه مىكشد، ابتدا تير خلاص بر مغز خودش زده است.

ما ملت مظلومى هستيم، حق ما نيست كه تلاش مسالمت آمیزمان براى تغييرى كوچك اينچنين به سخره گرفته شود. حق ما نيست كه پس از صد سال كوشش براى احقاق حقمان به دوره ماقبل قاجار برگرديم.
ما ملت تنهايى هستيم، حتى سر قبرمان گريه كن نداريم، شكايت كجا بريم؟
ما ملت مومنى هستيم، به خدا توكل مىكنيم و از او صبر و گشايش میطلبيم.
جمهورى مرد، زنده باد جمهورى.
شايد ديگر روى مردمسالارى را نبينيم ولى مىتوانيم زنده بمانيم، بايد زندگى كنيم، نه؟
حرف زياد است ولى فعلا به اين اكتفا مىكنم.
اللّهم انّا نَرغبُ اليك في دولةٍ كريمة تُعِزُّ بها الاسلام وأهله وتُذلُّ بها النفاق وأهله...
ما ملت تنهايى هستيم، حتى سر قبرمان گريه كن نداريم، شكايت كجا بريم؟
ما ملت مومنى هستيم، به خدا توكل مىكنيم و از او صبر و گشايش میطلبيم.
جمهورى مرد، زنده باد جمهورى.
شايد ديگر روى مردمسالارى را نبينيم ولى مىتوانيم زنده بمانيم، بايد زندگى كنيم، نه؟
حرف زياد است ولى فعلا به اين اكتفا مىكنم.
اللّهم انّا نَرغبُ اليك في دولةٍ كريمة تُعِزُّ بها الاسلام وأهله وتُذلُّ بها النفاق وأهله...

وطنم، اى واى وطنم


براى من ستارههاى بىكلك بياور از سفر
از آن ستارهها كه قدرشان بلند و نورشان سپيد
از آن ستارگان رهنماى رهروان خسته دل
كه زمهریر روح ِ مرده را بهار مىكنند
نه آن ستارههای زردروی شبزده
كه در ميان هر كلامشان به چشمكى
تمام آرزوى كودكانهى مرا به باد مىدهند
از آن ستارهها كه قدرشان بلند و نورشان سپيد
از آن ستارگان رهنماى رهروان خسته دل
كه زمهریر روح ِ مرده را بهار مىكنند
نه آن ستارههای زردروی شبزده
كه در ميان هر كلامشان به چشمكى
تمام آرزوى كودكانهى مرا به باد مىدهند

سيبى كه آدم ابوالبشر خورد در گلوى من گير كرده است.

هر روز، روز، روز ديگرىست: امروز
هر شب، شب، همان شب است: شب بى تو
هر شب، شب، همان شب است: شب بى تو


معاف از خدمت سربازى به علت كمبود محبت

هيچ راه نجاتى وجود ندارد. اول شايد خيلى خرمدل و خندان بگويى كه "حالا جلو بريم ببينيم چى پيش مياد" ولى هرچه جلوتر مىروى روزنهها كوچكتر مىشوند بعد ممكن است عصبى بشوى ولى باز فكر مىكنى كه "حتما راهى هست" و نيست و نفست تنگ مىشود و باز اميد دارى، تقلا مىكنى، اين در و آن در مىزنى و كم كم در پى گذارى نامشخص از اميد به تنهايى مىفهمى كه راهى نيست. لحظهی ادراک معينى وجود ندارد بلكه يك روز مىبينى كه مدتىست كه همچنان حس مىكردهاى راهى هست ولى مدتى هم هست كه مىدانى نيست و بعد نااميدى است و خشم و عجز و سرخوردگى. هیچ راه خلاصی نیست.
اما پس از دورههاى متغير يأس و كلنجار و پرخاش و افسردگى ممكن است ناگهان همه چيز -از جمله مرگ و زندگى- برايت علىالسويه شود، آنگاه به رهايى رسيدهاى.
اما پس از دورههاى متغير يأس و كلنجار و پرخاش و افسردگى ممكن است ناگهان همه چيز -از جمله مرگ و زندگى- برايت علىالسويه شود، آنگاه به رهايى رسيدهاى.

آه كسى مرا به روى دست ببرد به ساحل، بخواباندم روى شنها، پارچهى سفيدى كه باد آورده بكشد به رويم كه بر باد نروم، سرش را بگذارد روى سينهام و بىصدا بگريد و من غوطهور در ميانهى درياى بىكرانهى اشكش فرياد بزنم: آه كسى مرا ببرد به ساحل...

- آلوشكا به ماه بنگر تا نگاه مشتاقم را باز بتاباند بر چشمان خنياگرت.
- عزيزم اينجا سر ظهره.
- عزيزم اينجا سر ظهره.

چهارشنبه من جوان بودم و تو لبخند مىزدى.
جمعه جوانى و لبخند به خاطرههاى غبار گرفته مىمانَد.
جمعه جوانى و لبخند به خاطرههاى غبار گرفته مىمانَد.

من شيرقهوه مىخورم با تكهاى كيك كه از بس مانده، سنگ شده است. دلم مىخواهد اينجا بودى و شيرقهوه را به جاى كيك، با طعم لبان تو مىخوردم.

مىدانم كه مىداند كه مىدانم دلش با كسى ديگر است.
ولى نمىدانم كه مىداند كه مىدانم كه مىداند كه مىدانم دلش با كسى ديگر است يا نه.
ولى نمىدانم كه مىداند كه مىدانم كه مىداند كه مىدانم دلش با كسى ديگر است يا نه.

چون قصهگو شرح شب غمناك مىكرد
با گفتنش جان مرا تبناك مىكرد
آخر تمام قصه را پر كرده غصه
پيراهنم را بر تنم صد چاك مىكرد
من كوله بار خستگى بر دوش دارم
آخر چه كس اميد را در خاك مىكرد؟
من كودكى بى ياورم، اى كاش مادر
دستت تمام اشكها را پاك مىكرد
با گفتنش جان مرا تبناك مىكرد
آخر تمام قصه را پر كرده غصه
پيراهنم را بر تنم صد چاك مىكرد
من كوله بار خستگى بر دوش دارم
آخر چه كس اميد را در خاك مىكرد؟
من كودكى بى ياورم، اى كاش مادر
دستت تمام اشكها را پاك مىكرد

من كسى را مىشناختم كه چشمانش معنى نگاه بود و چهرهاش دلرباتر از قرص ماه
هر نفسم بدون او شعلهاىست -كه در چاه سينه پناه مىگيرد- و بازدمش آكنده از آه
هر نفسم بدون او شعلهاىست -كه در چاه سينه پناه مىگيرد- و بازدمش آكنده از آه

"باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست"، گلهاى ياس باغچه را پرپر كرد.

خديجه تمثيلىست از زن فهيم و شكيب؛ مراسم زار را قبول ندارد و هوويش را چون دختر خود مىداند.

"من حقيقى" عزيز [+] ازم خواست كه چند قانون زندگى رو بنويسم. البته جناب مورفى قبلاً اين كار رو به نحو خوبى انجام داده [+] من فقط اضافه مىكنم كه قانون كلى زندگى "بىقانونى"ست ولى يك سرى دستورالعمل وجود داره كه رنج زندگى رو در ذهن (و نه در عمل) كم مىكنه. اين دستورالعملها براى هر كسى/زمانى مىتونه متفاوت باشه. الان براى من چندتاش اينهاست:
- زندگى به اندازهى كافى آزار مىده از بيرون، تو ديگه از درون بهش كمك نكن.
- زندگى خيلى سريع و كوتاهه، گذشته گذشت و آينده نيامد، حال را درياب.
- تغيير دادن زندگى خيلى دشواره، عادت كن بهش.
- با زندگى مقابله نكن، حواله كن.
- در مورد كسى قضاوت نكن، حتى دربارهى قوانين زندگى اش.
- زندگى به اندازهى كافى آزار مىده از بيرون، تو ديگه از درون بهش كمك نكن.
- زندگى خيلى سريع و كوتاهه، گذشته گذشت و آينده نيامد، حال را درياب.
- تغيير دادن زندگى خيلى دشواره، عادت كن بهش.
- با زندگى مقابله نكن، حواله كن.
- در مورد كسى قضاوت نكن، حتى دربارهى قوانين زندگى اش.
بيا بازى: وحشــــىــــىـــــی [+]، Magenta [+]، مجله كوچك [+]، نیروانا [+]، دختر حوا [+]، نامههای من [+]، خلوت ِ یه نفره [+]، دخترو [+]، سمفونی تلخ باکرگی [+]، Inner Imago [+]

دل ناآماده
در المپيك عشق
اول از آخر شد
در المپيك عشق
اول از آخر شد

هشتاد و هشت چه سال پر خير و بركتى بشه براى همهى ما.
(با هم بگين ايشالا!)
(با هم بگين ايشالا!)

هشتاد و هفت براى من از بدترين سالها بود؛ براى همكارم يك ميز آنطرفتر، از بهترين سالها.

چينى بند زن با تأسف سرى تكان مىدهد و مىگويد:
"آقا اين ديگه كارش از بند زدن گذشته، خورد شده كاملاً اين دل."
"آقا اين ديگه كارش از بند زدن گذشته، خورد شده كاملاً اين دل."

در اتاق كوچكم دو قبر دارم، يكى افقى و ديگرى ايستاده
با سنگ قبرهاى منحصر به فرد، يكى تخت و ديگرى آينه.
با سنگ قبرهاى منحصر به فرد، يكى تخت و ديگرى آينه.

تمام سهم من از بزم خون و گلوله، فروغ نور دو چشمت، خيال روى تو، لاله.
به زير نور منوّر و غرّش رگبار، گلوله، آن شكوفهى كوچك، به تن كه نشيند ز زخم عميقش دو صد جوانه برويد. شكاف شرحه شرحهى قلبم به ياد تو چونان صحارى آب ديدهى رقصان ز خواب درازش به سبزههاى جوان گشوده دو پلكش، نثار يادِ مباركْ جمال تو كرده تمام وجودش. و خون قطره قطرهى من بر زمين تفته بريزد چو چشمهاى از جان كه برنشاند عطش از كبوتر تشنه. در اين دقيقهى آخر بيارمد آهسته قلب زخمى و چاكم (ز فكر عنايت ز گوشهى چشمان پر ظرافت تو بر حضور رقيقم در انتهاى خيالت ز مهر بىنهايتِ آن مهربانْ فرشته خصالت) تويى تمام هستى و اينك تمام مماتم.

كليد روىتان به قفل قلب خفتهام نمىخورد.

خواب برايش وقتى باقى نمىگذاشت كه صرف عشق كند.

ديگر كسى يادش نيست كه سه سال است شارونِ دژخيم، ناتوان روى تخت افتاده است.














