تبليغاتX
افاضات

راز جهان در چشمهاى توست

آنگاه كه به من مى نگرى

و در گوشم نجوا مى كنى كه:

"رازى در ميان نيست!"


+ افاضه شد در  جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 

در دهان من يك گل سرخ روييده است.

از بس كه نام تو را تكرار كرده ام.


+ افاضه شد در  پنجشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 

تيترهاى من هر كدام به اندازه يك پست مجزا مى ارزند

يا لااقل نيمى از بار هر پست را به دوش مى كشند.

باور ندارى تيتر را بخوان.


+ افاضه شد در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 

هر زنى الهه چيزى است. يكى الهه كرشمه، ديگرى الهه كفش،
و تو الهه قلب سنگى.


+ افاضه شد در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 

شيرين، لبان توست؛ حدس مى زنم!

زيبا، چشمان توست؛ فكر مى كنم!

پس كى به سراغم مى آيى اى شهزاده غريب؟

تمام عمر منتظرت بوده ام.


+ افاضه شد در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 
عاقبت يك روز مقاومت جمجمه دربرابر افكارم به پايان مى رسد،
پيشانى ام ترك مى خورد و نور مى پاشد بيرون.

+ افاضه شد در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 
وقتى سلول عصبى N1463 در لُب پيشانى مغز من به تو مى انديشد پالس كوچكى سلول H2372
در لُب گيجگاهى را تحريك مى كند و حس مى كنم دوستت دارم.

در همين حال سلول
M4418 در هيپوتالاموس نگران است كه نكند اين ارتباط هميشه به درستى
برقرار نشود و براى مثال بجاى سلول
،H2372 سلول H2373 تحريك شود و در آنصورت نفرت از تو
وجودم را فرا بگيرد.

+ افاضه شد در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 
هيچگاه چنين به مرگ نزديك نبوده ام.
در هر لحظه زندگى فاصله ام تا مرگ كمتر از تمام لحظات قبل است.

+ افاضه شد در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 

از عهده شكرت به در آييم؟ هرگز نتوانيم

لطف و كرمت را بشماريم؟ اعداد نيابيم

در چاه خطا گشته نگونسار وليكن

از درگه تو روى بتابيم؟ جايى نشناسيم


+ افاضه شد در  پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 

در انتهاى شب به ديدار من بيا

آنگاه كه خالى از ترسم ، خالى از اميد

بدون غصه ، بدون شوق

غرقه در سكوت، لبريز از هيچ

بيا و در قلب من نگاه كن

كه چيزى در آن نيست جز صورت زيباى تو


+ افاضه شد در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 
آنگاه كه در دشتهاى بى كران تو را چون باد به اينسو و آنسو مى بردم اسب نجيبى بودم
ولى حالا كه سنگينى بارت را نمى كشم يابو مى خوانى ام؟
دست مريزاد!

+ افاضه شد در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 
براى من موسيقى مثل دختر است.
بعضى آهنگ ها مرا شاد مى كنند بعضى دخترها نيز. بعضى دخترها غمگينم مى سازند بعضى آواز ها هم.
تا كنون نه به يك دختر دست زده ام نه به يك ساز. نه از دختر چيزى مى دانم نه از موسيقى.
زندگى ام خالى از هر دو است و فكر مى كنم چيزى كم است! 

+ افاضه شد در  شنبه هفتم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 

داروغه ناتينگهام 

دليل اصلى جا نيفتادن نظام مالياتى

پخش كارتون رابين هود بوده است.


+ افاضه شد در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 
من در مدارى نه چندان دور به دور زمين مى گردم و به زندگى مردم مى نگرم.
چه با من و چه بى من هيچ چيز فرقى نمى كند.

نام اين بطالت تكرارى من، هر چه هست، زندگى نيست.

+ افاضه شد در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387   توسط شیخ  | 
عشق اول و آخر : مادر .

+ افاضه شد در  شنبه سی و یکم فروردین 1387   توسط شیخ  | 

بيست سال گذشته و زمان نه تنها مرهمى نبوده كه داغت را تازه تر كرده. نمى دانم چطور دوام آورده ام.

 

بيست سال است به در مى نگرم، تا گشايى و پديدار شوى

بيست سال است در اين حسرت تلخ، مانده ام بلكه خريدار شوى

بيست سال است كه هر لحظه تو را، خواهش و ميل و تمنا بودم

تا ببينم كه فقط يك لحظه، ديده ام را تو به ديدار شوى


+ افاضه شد در  سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387   توسط شیخ  | 
سنگ بزرگ نشانه نترسيدن است.

+ افاضه شد در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387   توسط شیخ  | 

کلیک کن! 

جارو در دست جادوگر علاوه بر كاربردش به عنوان

وسيله نقليه و همينطور جناس ادبى، بيانگر نقش

خيرخواهانه جادوگر در تأمين نظافت محيط زندگى ماست.


+ افاضه شد در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387   توسط شیخ  | 
صابون دست را مى شويد يا دست صابون را ؟ 

+ افاضه شد در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387   توسط شیخ  | 
مرا زبان بيان عشق نيست.
   مرا زبان عشق نيست.
      مرا عشق نيست.
        عشق نيست.
            عشق
              ...


+ افاضه شد در  پنجشنبه هشتم فروردین 1387   توسط شیخ  | 
هيچ ثابتى اثبات پذير نيست جز ثبوتِ عدم ثبات.

+ افاضه شد در  سه شنبه ششم فروردین 1387   توسط شیخ  | 
ما خيلى خوش تيپ مى باشيم.
آنقدر كه دختركان پسرباز هم چون آهوان رم كرده از ما مى گريزند.
ما تنها مى باشيم از بس كه جذابيم.

+ افاضه شد در  شنبه سوم فروردین 1387   توسط شیخ  | 
ای بهار سبز و تر شاد آمدی [+] 

+ افاضه شد در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386   توسط شیخ  | 
دندان بى پدر را
با گوشه زبانم ، آهسته مى نوازم

تا درد آن بخوابد

لكن چه سود كاخر، آرامشى نيابد،

وز جان من بكاهد

+ افاضه شد در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386   توسط شیخ  | 
- نگرانم كه نكنه به اصغر بدهكار باشم، ميرم پيشش و ميگم بيا حساب كتاب كنيم، ميگه:"چيه؟ ترسيدى پولت رو بخورم؟" چقدر سرخورده ميشى وقتى ملت خوش حسابى ات را طلبكارى مى خوانند.

- عمه خانم وقتى داره ميره بيرون بر ميگرده و ميگه :"آدم باغيرت دخترش رو ول نمى كنه تا اين موقع شب بيرون باشه." چقدر احساس حقارت مى كنى وقتى مردم آزاد انديشى ات را بى شرمى مى خوانند.

- عمه خانم كه ميره، همسرت ميگه:"چرا جوابش رو ندادى؟ ترسيدى ديگه." چقدر تنهايى وقتى زنت خويشتن دارى ات را بزدلى مى خواند.

- در سن هشتاد و چهار سالگى، هنوز در حسرت حرفهايى كه بايد مى زدم و نزدم مى سوزم. حسرت بدفهمى هاى ديگران و صبورى هاى خودم. يك لحظه خويشتن دارى، يك عمر پشيمانى.


+ افاضه شد در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386   توسط شیخ  | 
RIGHT is wrong and there is nothing LEFT.

+ افاضه شد در  دوشنبه بیستم اسفند 1386   توسط شیخ  | 

چراغها مردد بين روشن و خاموش

غروب وهمناك و غم انگيز كوچه ها

گریزی نیست ز وحشت کابوس 

تمام هستى من رو به سوى فنا

به گوشه چشمان تو آن آخرين نگاه

نهاده بر دل من رنج بيشمار

فقط امید کورسوی صبح پگاه

دمیده گرمی اندک به جان این بیمار


+ افاضه شد در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386   توسط شیخ  | 
مى كنم در استخر آبليمو شنا؛ ترش، چون روى تو كه مى دهد مرا صلا
مى شوم غرقه در خاطرات عمر رفته؛ تلخ، چون حرف تو كه مى زند مرا صدا

مى‌خورم با سرم به ديواره سنگى‌اش؛ سخت، چون قلب تو كه مى‌شود ز من جدا

مى كنم ياد تو لحظه هاى آخرم، شهد، چون فكر تو كه مى كند جان ز تن رها

+ افاضه شد در  پنجشنبه نهم اسفند 1386   توسط شیخ  | 
من از آن باد پاييزى هراسانم كه تير آهن بيندازد به روى عابرى خاموش.

+ افاضه شد در  سه شنبه هفتم اسفند 1386   توسط شیخ  | 

بالاخره يك روز آهو از اين زندگى خسته مى‌شود، تصميم مى‌گيرد فرار نكند،

مى‌ايستد و ببر را قورت مى‌دهد.


+ افاضه شد در  جمعه سوم اسفند 1386   توسط شیخ  |