راز جهان در چشمهاى توست
آنگاه كه به من مى نگرى
و در گوشم نجوا مى كنى كه:
"رازى در ميان نيست!"

در دهان من يك گل سرخ روييده است.
از بس كه نام تو را تكرار كرده ام.

تيترهاى من هر كدام به اندازه يك پست مجزا مى ارزند
يا لااقل نيمى از بار هر پست را به دوش مى كشند.
باور ندارى تيتر را بخوان.

هر زنى الهه چيزى است. يكى الهه كرشمه، ديگرى الهه كفش،
و تو الهه قلب سنگى.

شيرين، لبان توست؛ حدس مى زنم!
زيبا، چشمان توست؛ فكر مى كنم!
پس كى به سراغم مى آيى اى شهزاده غريب؟
تمام عمر منتظرت بوده ام.

پيشانى ام ترك مى خورد و نور مى پاشد بيرون.

در لُب گيجگاهى را تحريك مى كند و حس مى كنم دوستت دارم.
در همين حال سلول M4418 در هيپوتالاموس نگران است كه نكند اين ارتباط هميشه به درستى
برقرار نشود و براى مثال بجاى سلول ،H2372 سلول H2373 تحريك شود و در آنصورت نفرت از تو
وجودم را فرا بگيرد.

در هر لحظه زندگى فاصله ام تا مرگ كمتر از تمام لحظات قبل است.

از عهده شكرت به در آييم؟ هرگز نتوانيم
لطف و كرمت را بشماريم؟ اعداد نيابيم
در چاه خطا گشته نگونسار وليكن
از درگه تو روى بتابيم؟ جايى نشناسيم

در انتهاى شب به ديدار من بيا
آنگاه كه خالى از ترسم ، خالى از اميد
بدون غصه ، بدون شوق
غرقه در سكوت، لبريز از هيچ
بيا و در قلب من نگاه كن
كه چيزى در آن نيست جز صورت زيباى تو

ولى حالا كه سنگينى بارت را نمى كشم يابو مى خوانى ام؟ دست مريزاد!

بعضى آهنگ ها مرا شاد مى كنند بعضى دخترها نيز. بعضى دخترها غمگينم مى سازند بعضى آواز ها هم.
تا كنون نه به يك دختر دست زده ام نه به يك ساز. نه از دختر چيزى مى دانم نه از موسيقى.
زندگى ام خالى از هر دو است و فكر مى كنم چيزى كم است!

دليل اصلى جا نيفتادن نظام مالياتى
پخش كارتون رابين هود بوده است.

چه با من و چه بى من هيچ چيز فرقى نمى كند.
نام اين بطالت تكرارى من، هر چه هست، زندگى نيست.


بيست سال گذشته و زمان نه تنها مرهمى نبوده كه داغت را تازه تر كرده. نمى دانم چطور دوام آورده ام.
بيست سال است به در مى نگرم، تا گشايى و پديدار شوى
بيست سال است در اين حسرت تلخ، مانده ام بلكه خريدار شوى
بيست سال است كه هر لحظه تو را، خواهش و ميل و تمنا بودم
تا ببينم كه فقط يك لحظه، ديده ام را تو به ديدار شوى


جارو در دست جادوگر علاوه بر كاربردش به عنوان
وسيله نقليه و همينطور جناس ادبى، بيانگر نقش
خيرخواهانه جادوگر در تأمين نظافت محيط زندگى ماست.


مرا زبان عشق نيست.
مرا عشق نيست.
عشق نيست.
عشق
...


آنقدر كه دختركان پسرباز هم چون آهوان رم كرده از ما مى گريزند.
ما تنها مى باشيم از بس كه جذابيم.


با گوشه زبانم ، آهسته مى نوازم
تا درد آن بخوابد
لكن چه سود كاخر، آرامشى نيابد،
وز جان من بكاهد

- عمه خانم وقتى داره ميره
بيرون بر ميگرده و ميگه :"آدم باغيرت دخترش رو ول نمى كنه تا اين موقع شب
بيرون باشه." چقدر احساس حقارت مى كنى وقتى مردم آزاد انديشى ات را بى شرمى
مى خوانند.
-
عمه خانم كه ميره، همسرت ميگه:"چرا جوابش رو ندادى؟ ترسيدى ديگه." چقدر
تنهايى وقتى زنت خويشتن دارى ات را بزدلى مى خواند.
- در سن هشتاد و چهار سالگى، هنوز در حسرت حرفهايى كه بايد مى زدم و نزدم مى سوزم. حسرت بدفهمى هاى ديگران و صبورى هاى خودم. يك لحظه خويشتن دارى، يك عمر پشيمانى.


چراغها مردد بين روشن و خاموش
غروب وهمناك و غم انگيز كوچه ها
گریزی نیست ز وحشت کابوس
تمام هستى من رو به سوى فنا
به گوشه چشمان تو آن آخرين نگاه
نهاده بر دل من رنج بيشمار
فقط امید کورسوی صبح پگاه
دمیده گرمی اندک به جان این بیمار

مى شوم غرقه در خاطرات عمر رفته؛ تلخ، چون حرف تو كه مى زند مرا صدا
مىخورم با سرم به ديواره سنگىاش؛ سخت، چون قلب تو كه مىشود ز من جدا
مى كنم ياد تو لحظه هاى آخرم، شهد، چون فكر تو كه مى كند جان ز تن رها


بالاخره يك روز آهو از اين زندگى خسته مىشود، تصميم مىگيرد فرار نكند،
مىايستد و ببر را قورت مىدهد.











