تبليغاتX
افاضات

ما جماعتى گمنام بوديم كه در خيابان قدم مى‌زديم و افضل‌الجهاد را به جا مى‌آورديم. پيام آزادگى را از آزاده‌ترين مرد تاريخ دريافته بوديم و واقعه را در خيابان با فشاندن خونمان جشن مى‌گرفتيم. تاريخ نامى از ما به ياد نخواهد آورد، تنها خواهد گفت زمانى مردان و زنانی گمنام با سرى پر شور در ژرفاى تاريكى اين سرزمين، فرياد نور سر مى‌دادند، به تيغ ستم گردن نمى‌نهادند و مرگ را در آغوش مى‌گرفتند.

+ افاضه شد در  چهارشنبه نهم دی 1388   توسط شیخ  | 
آن مرد پرده از رخ آزادگى برانداخت و آزاد رفت.


پ.ن.نامربوط: خوشمزه ساده تر بود و لذيذتر ولى در مملكت ما جواب نداد، به جايش مشتركات گودر گذاشتم اين بغل، زير منتخب.


+ افاضه شد در  شنبه پنجم دی 1388   توسط شیخ  | 
زیر تابش نور پالایش شده‌ی آفتاب صلات ظهر از میان ایرانیت سقفی، لیمو ترش مینابی با رنگی بدیع میان سبز و زرد و طلایی، چشمان مرا به حقیقت می‌گشاید.

+ افاضه شد در  دوشنبه سی ام آذر 1388   توسط شیخ  | 
آه در سينه سرشار است؛
آب در چشم،
ياد تو در هزارتوى ذهن مى‌پيچد
و صدايت، صداى خوبت، در گوش طنين مى‌افكند
و فاصله، فاصله‌ى لعنتى، جگرم را مى‌سوزاند
اما چه باك كه تو مرا جگرِ خارج از بدنى،
تو جگر اكسترنال منى!
و تاب مى‌آورم تا روزى كه بازگردى به تن

+ افاضه شد در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388   توسط شیخ  | 
تابستان كه تمام مى‌شود
از تو كه جدا مى‌شوم
برف مى‌بارد
گلهاى يخ زده‌ى آسمان غمگين است اين
كه بر من ِ تنها فرو مى‌ريزد

* * *

رد پاى من در برف
چشمان تو را مى‌مانَد
حفره‌هاى ژرف و سياه
بر پهنه‌ى سپيد دشت
گويى كه در پى من
دو دو، دو دو، دو دو مى‌زند

* * *

در ميانه‌ى راه
به زير درختى خميده از سبكى برف
مى ايستم و به قفا مى‌نگرم
ساكت و غمبار نگاهم مى‌كنى
بر زمين سرد زانو مى‌زنم
و چشمان تو را مى‌بوسم

+ افاضه شد در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388   توسط شیخ  | 
اين بار، بار خورد و به بارفروش رفتيم و آنجا با بار به فروش يكجا، بار برداشتيم از بار خاطر باربر.

كه بارفروش بابل است و با بابل فرق مى‌كند كه اين بلبل بنال دارد و آن بى‌بال لال را هم بلال مى‌كند.

كه تمام بال من زير بار تو بود دلبرم از اول بار باليدن لبت بر برم.


+ افاضه شد در  دوشنبه نهم آذر 1388   توسط شیخ  | 
نشسته‌ایم در کلاس دعا می‌کنیم وقت بگذرد برویم بیرون دعا کنیم نگذرد.

+ افاضه شد در  سه شنبه سوم آذر 1388   توسط شیخ  | 
اغوا كننده تر از هر پديده‌ى ديگرى ست بالا رفتن ابروى چپت و پيچش ِ غريب گوشه‌ى لبت پيش از گفتنِ: "بازش كنم؟" نمى‌خواهم بگويم نه و نمى‌توانم بگويم آرى كه مبهوت مانده‌ام بسان درختى خشك شده از صاعقه‌ى ناهنگام. سر آخر سرى به زحمت تكان مى‌دهم و باز مى‌كنى؛ نه زيپ را، نه دكمه را، نه گره را، كه در را.

+ افاضه شد در  شنبه سی ام آبان 1388   توسط شیخ  | 
بیداد درد دارد ولی من درد را داد نمی‌زنم، درد با جان من آمیخته است؛ همزاد من است.

با درد دور شدم، دیر شدم، دُر شدم، دریا شدم، دود شدم، فنا شدم.

دارم دو دیده، بیدار بر در، دارای درد دوری دیدار مادر.

من دردِدل نمی‌کنم امّا دلم درد می‏کند.


+ افاضه شد در  سه شنبه بیست و ششم آبان 1388   توسط شیخ  | 
صبح شمع نصفه‌اى را كه دو سال افتاده بود گوشه‌ى اتاق انداختم دور، شب برق رفت.

+ افاضه شد در  شنبه بیست و سوم آبان 1388   توسط شیخ  | 
هيچ مى‌دونستين كه طبق شعارهايى كه زمان جنگ مى‌داديم رونالد ريگان امانى در سيمى ‌ولى دفن شده و به محض اينكه شيطان بزرگ ما رو به بندگى بپذيره منتقلش مى‌كنيم به خليج فارس؟

+ افاضه شد در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388   توسط شیخ  | 
برای ابراز علاقه منتظر لحظه‌ی مناسب نباش، وقتش همین الان است.

+ افاضه شد در  جمعه پانزدهم آبان 1388   توسط شیخ  | 
امروز هفده ایمیل داشتم با عنوان: "روشهای جلوگیری از ایمیل‌های تبلیغاتی"

+ افاضه شد در  یکشنبه دهم آبان 1388   توسط شیخ  | 
جماعتى كه پشتشان راه مى رفتم پنجاه و چهار نفر بودند؛ دو بار شمردم. سپس فرياد زدم: "كريم!" همه برگشتند سمت من با نگاهى بين انتظار و سرزنش. چشم چرخاندم و كمى آرامتر گفتم: "كريم؟" رويشان را برگرداندند با اخم و تخم و غرولند. هيچ كدامشان كريم نبود.

+ افاضه شد در  یکشنبه سوم آبان 1388   توسط شیخ  | 
وقتی کسی ناگاه گوید دلبرم، مهر می‌ورزد مرا یا من خرم؟!

+ افاضه شد در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388   توسط شیخ  | 
براى اينكه حرف پشت سرش نباشد ازدواج كرد.
براى اينكه حرف پشت سرش نباشد بچه دار شد.
براى اينكه حرف پشت سرش نباشد مُرد.

+ افاضه شد در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388   توسط شیخ  | 
دست دست که کنی روزی سرت را بلند می‌کنی و دخترک را بچه بغل همراه شوهرش در خیابان می‌بینی.

+ افاضه شد در  دوشنبه بیستم مهر 1388   توسط شیخ  | 
من تو را چون آب مى‌خواهم
ز خشكيده سراب
من تو را چون نور مى‌خواهم
ز اخترهاى دور
من تو را اينجا ميان پنج انگشت و لبم
از براى لحظه‌اى پر شور مى‌خواهم
بيا

+ افاضه شد در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388   توسط شیخ  | 
دو چيز لذت زندگى ست: خوابيدن و خوابيدن.

+ افاضه شد در  دوشنبه ششم مهر 1388   توسط شیخ  | 
[هليا [+] تابم مى‌دهد]

پاييز مهر مهر است در مهر، آبى آبان در آبان و آزرم آذر در آذر.

ترجمه به زبان آدميزادى:
پاييز مهربانى آفتاب است در ماه مهر، آبى آبها در ماه آبان و ارج آتش در ماه آذر.

+ افاضه شد در  چهارشنبه یکم مهر 1388   توسط شیخ  | 
فطر که می‌رسد، انگار که بار سنگینی از دوشمان برداشته‏اند؛ نفسی از آسودگی می‌کشیم و به فطرتِ خداناشناس خویش باز می‏گردیم.

+ افاضه شد در  یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388   توسط شیخ  | 
می‌گوید: "التماس دعا." نمی‌خواهم بگویم: "محتاجیم"، می‏خواهم بگویم: "شرمنده." چیزی نمی‏گوبم.

+ افاضه شد در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388   توسط شیخ  | 
روزه با نيت ريا، به صرف قتل و ظلم و تجاوز و دروغ، افطار مى‏شود به خون،
و نظاره مى‏كند خدا.

+ افاضه شد در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388   توسط شیخ  | 
چهار هفته است كه از او كسى خبر ندارد. چهار هفته است كه دور بى‏فرجام كلانترى-دادگاه-زندان تكرار مى‏شود. چهار هفته است كه نيست.
رهايش كنيد، او با لانه‏ى پوشالى شما كارى ندارد، آن كس كه تيشه به ريشه و شعله به خانه‏تان مى‏زند خود شماييد، رهايش كنيد.
او نه سياستمدار است كه برايش وكيل بگيرند و نه روزنامه‏نگار كه براى آزادى‏اش امضا جمع كنند. او گمنامى‏ست چون ما، ملت سياه‏بخت كه در پى نان هم اگر بيرون رويم عاقبتمان زندان است. بگذاريد زندگيمان را بكنيم.
لعنت به قدرت كه كورتان كرده و حقير، لعنت به ثروت كه تورتان كرده و فقير.
امروز شرافت دربند وقاحت است و كرامت در حصر شناعت.
چون موج بلا گريبان ساحل‏نشينان را بگيرد غمگين مى‏شوى و آنگاه كه به خانه‏ی تو رسد خشمگين. مباد كه آنقدر سكوت كنيم تا آب از سرمان بگذرد. خصم ظالم و ياور مظلوم باشيم.
خجالت‏آور است كه بخواهم بترسم از بيانِ -چنين مختصر ِ- ظلم. اگر قرار است كه اين منبر تمام شود بگذار همينجا و با حداقل حمايت لفظى از مظلوم پايان بگيرد.
از تأثير مپرس نازنين، نمى‏دانم ... شايد هيچ ... شايد دعاى دلشكسته اى كارى كند ... شايد امشب كمى آسوده‏تر بخوابم... شايد...
اللّهم فكّ كلّ اسير، سيَّما المظلوم الغريب

+ افاضه شد در  شنبه چهاردهم شهریور 1388   توسط شیخ  | 
سمفونى باكرگى چه تلخ بود، بهار [+] دعاها را برداشت و پر كشيد.

+ افاضه شد در  سه شنبه دهم شهریور 1388   توسط شیخ  | 
از بس راه رفتم کف پام مو در آورد.

+ افاضه شد در  شنبه سی و یکم مرداد 1388   توسط شیخ  | 
چه حسی دارد که بدانی آخرین بار است که می‏بینی اش؟

+ افاضه شد در  دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388   توسط شیخ  | 
در تيمارستانى كه در آن مى خسبيدم
عشق جوانه مى زد
من به سقف دل باختم
با اسليمى هاى نامنظمى كه بر آن پيچ و تاب مى خورد
و داستانهايى كه از بيماران قبلى مى گفت
كه چه عاقل بودند
و خاك را دوست مى داشتند
    
* * *

در تيمارستانى كه در آن بيدار مى شدم
مهر مى روييد
من در حياط مى دويدم
و به پرستاران جوان لبخند مى زدم
پيچك عاشق بر تنه ى افرا بالا مى رفت
و گنجشكان چنارها را تسخير مى كردند

* * *

در تيمارستانى كه در آن قدم مى زدم
ترانه جارى بود
تخت ها آواز مى خواندند
و داروها ساز مى نواختند
و من ميانه ى راهرو به دور يك شمع چرخ مى زدم

* * *

در تيمارستانى كه در آن فكر مى كردم
عطر تو مى پيچيد
آينه ها طعم تو داشتند
و سرنگ ها ياد تو را تزريق مى كردند
شبها به تو مى انديشيدم
و روزها خواب تو را مى ديدم

* * *

در تيمارستانى كه در آن مُردم
پدرى اشك مى ريخت
مادرى زار مى زد
كودكى متولد شد
...


+ افاضه شد در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388   توسط شیخ  | 
زنده باد امید که امید است زنده‏مان دارد.

+ افاضه شد در  سه شنبه ششم مرداد 1388   توسط شیخ  | 
منمفتعلفعلفعیلمچهکنم؟

+ افاضه شد در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388   توسط شیخ  |