کُشت از دورى تو اين نگرانى ما را
چه شود گر بزنى زنگ و رهانى ما را

بر روى تخت افتادهاى، من را تماشا مىكنى
با آن نگاه خسته ات، بغض مرا وا مىكنى

جنوب ميدان گمرك منتظرت ايستاده ام، باران مىگيرد ، نمىآيى.
آنجاست كه فهمِ رحمت بودنِ باران ميّسر مىشود.

تنهایی؛
ای خجسته تنهایی
جانم به لب آوردی!

بدى فراموشى اينه كه فراموش ميكنى كه فراموشت ميشه.

شيخ يك ماه به منبر نرفت، كلّهم 10 نظر دريافت نمود.
شيخ كركره منبر را پايين بكشد سنگينتر نيست؟












