
با گوشه زبانم ، آهسته مى نوازم
تا درد آن بخوابد
لكن چه سود كاخر، آرامشى نيابد،
وز جان من بكاهد

- عمه خانم وقتى داره ميره
بيرون بر ميگرده و ميگه :"آدم باغيرت دخترش رو ول نمى كنه تا اين موقع شب
بيرون باشه." چقدر احساس حقارت مى كنى وقتى مردم آزاد انديشى ات را بى شرمى
مى خوانند.
-
عمه خانم كه ميره، همسرت ميگه:"چرا جوابش رو ندادى؟ ترسيدى ديگه." چقدر
تنهايى وقتى زنت خويشتن دارى ات را بزدلى مى خواند.
- در سن هشتاد و چهار سالگى، هنوز در حسرت حرفهايى كه بايد مى زدم و نزدم مى سوزم. حسرت بدفهمى هاى ديگران و صبورى هاى خودم. يك لحظه خويشتن دارى، يك عمر پشيمانى.


چراغها مردد بين روشن و خاموش
غروب وهمناك و غم انگيز كوچه ها
گریزی نیست ز وحشت کابوس
تمام هستى من رو به سوى فنا
به گوشه چشمان تو آن آخرين نگاه
نهاده بر دل من رنج بيشمار
فقط امید کورسوی صبح پگاه
دمیده گرمی اندک به جان این بیمار

مى شوم غرقه در خاطرات عمر رفته؛ تلخ، چون حرف تو كه مى زند مرا صدا
مىخورم با سرم به ديواره سنگىاش؛ سخت، چون قلب تو كه مىشود ز من جدا
مى كنم ياد تو لحظه هاى آخرم، شهد، چون فكر تو كه مى كند جان ز تن رها


بالاخره يك روز آهو از اين زندگى خسته مىشود، تصميم مىگيرد فرار نكند،
مىايستد و ببر را قورت مىدهد.













