با حاملان حماقت از عشق يار مگو
بر قوم بى صداقت از عشق يار مگو
اصلا خودت هم از او دم مزن، خموش
اى خفته در جهالت از عشق يار مگو

شيخ هفته اى يكبار به اصرار مريدان بر منبر مى رفت.
اينك او را چه شده كه هر روز افاضه مى كند؟

تنهايى مرا انتهايى نيست
اگرچه صد هزار دوست و ياور
صد هزار دست ياريگر
كنارم باشد
چون تو نيستى، تنهايم

من آخر احساسم
به صورت سنگى ام نگاه نكن
به سكوتم گوش فرا مده
تلخى زبانم را نچش
دست سردم را به دست مگير
بى تفاوتى ام را بو مكش
من آخر احساسم!

راز جهان در چشمهاى توست
آنگاه كه به من مى نگرى
و در گوشم نجوا مى كنى كه:
"رازى در ميان نيست!"

در دهان من يك گل سرخ روييده است.
از بس كه نام تو را تكرار كرده ام.

تيترهاى من هر كدام به اندازه يك پست مجزا مى ارزند
يا لااقل نيمى از بار هر پست را به دوش مى كشند.
باور ندارى تيتر را بخوان.

هر زنى الهه چيزى است. يكى الهه كرشمه، ديگرى الهه كفش،
و تو الهه قلب سنگى.

شيرين، لبان توست؛ حدس مى زنم!
زيبا، چشمان توست؛ فكر مى كنم!
پس كى به سراغم مى آيى اى شهزاده غريب؟
تمام عمر منتظرت بوده ام.

پيشانى ام ترك مى خورد و نور مى پاشد بيرون.

در لُب گيجگاهى را تحريك مى كند و حس مى كنم دوستت دارم.
در همين حال سلول M4418 در هيپوتالاموس نگران است كه نكند اين ارتباط هميشه به درستى
برقرار نشود و براى مثال بجاى سلول ،H2372 سلول H2373 تحريك شود و در آنصورت نفرت از تو
وجودم را فرا بگيرد.

در هر لحظه زندگى فاصله ام تا مرگ كمتر از تمام لحظات قبل است.

از عهده شكرت به در آييم؟ هرگز نتوانيم
لطف و كرمت را بشماريم؟ اعداد نيابيم
در چاه خطا گشته نگونسار وليكن
از درگه تو روى بتابيم؟ جايى نشناسيم

در انتهاى شب به ديدار من بيا
آنگاه كه خالى از ترسم ، خالى از اميد
بدون غصه ، بدون شوق
غرقه در سكوت، لبريز از هيچ
بيا و در قلب من نگاه كن
كه چيزى در آن نيست جز صورت زيباى تو

ولى حالا كه سنگينى بارت را نمى كشم يابو مى خوانى ام؟ دست مريزاد!

بعضى آهنگ ها مرا شاد مى كنند بعضى دخترها نيز. بعضى دخترها غمگينم مى سازند بعضى آواز ها هم.
تا كنون نه به يك دختر دست زده ام نه به يك ساز. نه از دختر چيزى مى دانم نه از موسيقى.
زندگى ام خالى از هر دو است و فكر مى كنم چيزى كم است!

دليل اصلى جا نيفتادن نظام مالياتى
پخش كارتون رابين هود بوده است.

چه با من و چه بى من هيچ چيز فرقى نمى كند.
نام اين بطالت تكرارى من، هر چه هست، زندگى نيست.












