مُخم ناگهان چنان تابى بر مىدارد كه مىخورد به لبه تاقچه و گلدان از آن بالا
مىافتد
روى سرم و خورد مىشود. گُل نقش زمين شده و ناله مىكند. كترى جيغ مىزند.
اورژانس مثل هميشه در ترافيك گير كرده و نام خودش را نقض مىكند.
مأمور آتش نشانى با كفشهاى گِلى روى فرش مىرود تا خاك گلدان را جمع كند.
دكتر با خونسردى تمام سرى تكان مىدهد و مىگويد متأسفم.
چنان بر گوشش سيلى مىزنم كه عينكش با ديوار يكى مىشود.
قاضى به سى و هفت ضربه شلاق محكومم مىكند چون دكتر سى و هفت سالش است.
مىگويم: "اين تبعيض است بين پزشكان زحمتكش اين مرز و بوم."
مىگويد: "تجربه آقا جان، تجربه." دكتر گريه مىكند و عينكش را مىخواهد.
مأمور اجراى احكام چنان لبخندى مىزند كه مىخواهم صورتش را ببوسم.
به ناگاه فلسفه پوشاندن چهره جلاد برايم روشن مىشود.
ضربه نهم به بعد را ديگر حس نمىكنم. اى كاش رئيس بيمارستان را مىزدم.
لبخند كريه مأمور مرا ياد گُلم مىاندازد. گلم اى واى گلم...

مرد بازيچه
دنياى هوس بود. دنياى هوس چيزى است در مايه هاى شهر بازى.
او آنجا
اتاقى داشت و ماسکهايى از حيوانات: شير و زرافه و اسب و شتر و پلنگ و خر.
بچه ها حيوان
را انتخاب مىكردند و او ماسك مىزد و بهشان سوارى مىداد.
دلش براى خر مىسوخت
كه هيچوقت انتخاب نمىشود. براى همين وقتى پسرك گفت خر،
هيجان زده
شد، بغلش كرد و بوسيد و با شكايت همكارش اخراج شد.
همكارش مسؤول
بغل كردن و بوسيدن، دو اتاق آنطرف تر بود.
او ديگر بازيچه دنياى هوس نيست و سخت گرسنه است.

نفرت صبحگاهىات
از من همان عشق آتشين ديشب است وقتى كه
معلوم نيست صبح از كدام دنده برخاستهاى.
چه آسان شكل مىگيرد تنفر ميان ما و چه ساده از دست مىدهى مرا.

لبان من در تمام عمر مبهوت از جمال تو، نيمه باز و منتظر تكميل بوده است با
لبانت.
و باز هم در دو سانتيمترى كمال، لبان ما را جدا مىكند از هم، شيشه سالن ملاقات.

با من ِ تنها و خسته، از غم و ماتم مگو
دل ز بخشايش شكسته، با من از حاتم مگو
در پى مهرش به هر جا رفتهام بيراهه شد
با من ِ پايان رسيده، از ره و خاتم مگو

دوست دارم آنجا باشم، ظهر گرم تابستان، وقتى كبوترها لم داده در سايه ديوار، مغز تو را نشخوار مىكنند.

نشستهاى آنطرف ميز و يكريز حرف مىزنى از مسافرت شمال و رنگ مُدِ سال و آخرين آلبوم كُلد پلى
و فضايل ِ سه دوست پسر قبلى و من تماماً محو حركاتِ آن لبان شكرين ام فقط.













