تبليغاتX
افاضات

مُخم ناگهان چنان تابى بر مى‏دارد كه مى‏خورد به لبه تاقچه و گلدان از آن بالا مى‏افتد

روى سرم و خورد مى‏شود. گُل نقش زمين شده و ناله مى‏كند. كترى جيغ مى‏زند.

اورژانس مثل هميشه در ترافيك گير كرده و نام خودش را نقض مى‏كند.

مأمور آتش نشانى با كفشهاى گِلى روى فرش مى‏رود تا خاك گلدان را جمع كند.

دكتر با خونسردى تمام سرى تكان مى‏دهد و مى‏گويد متأسفم.

چنان بر گوشش سيلى مى‏زنم كه عينكش با ديوار يكى مى‏شود.

قاضى به سى و هفت ضربه شلاق محكومم مى‏كند چون دكتر سى و هفت سالش است.

مى‏گويم: "اين تبعيض است بين پزشكان زحمتكش اين مرز و بوم."

مى‏گويد: "تجربه آقا جان، تجربه." دكتر گريه مى‏كند و عينكش را مى‏خواهد.

مأمور اجراى احكام چنان لبخندى مى‏زند كه مى‏خواهم صورتش را ببوسم.

به ناگاه فلسفه پوشاندن چهره جلاد برايم روشن مى‏شود.

ضربه نهم به بعد را ديگر حس نمى‏كنم. اى كاش رئيس بيمارستان را مى‏زدم.

لبخند كريه مأمور مرا ياد گُلم مى‏اندازد. گلم اى واى گلم...


+ افاضه شد در  جمعه هجدهم مرداد 1387   توسط شیخ  | 

مرد بازيچه دنياى هوس بود. دنياى هوس چيزى است در مايه هاى شهر بازى.

او آنجا اتاقى داشت و ماسک‏هايى از حيوانات: شير و زرافه و اسب و شتر و پلنگ و خر.

بچه ها حيوان را انتخاب مى‏كردند و او ماسك مى‏زد و بهشان سوارى مى‏داد.

دلش براى خر مى‏سوخت كه هيچوقت انتخاب نمى‏شود. براى همين وقتى پسرك گفت خر،

هيجان زده شد، بغلش كرد و بوسيد و با شكايت همكارش اخراج شد.

همكارش مسؤول بغل كردن و بوسيدن، دو اتاق آنطرف تر بود.

او ديگر بازيچه دنياى هوس نيست و سخت گرسنه است.


+ افاضه شد در  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387   توسط شیخ  | 

نفرت صبحگاهى‏ات از من همان عشق آتشين ديشب است وقتى كه

معلوم نيست صبح از كدام دنده برخاسته‏اى.

چه آسان شكل مى‏گيرد تنفر ميان ما و چه ساده از دست مى‏دهى مرا.


+ افاضه شد در  شنبه دوازدهم مرداد 1387   توسط شیخ  | 

لبان من در تمام عمر مبهوت از جمال تو، نيمه باز و منتظر تكميل بوده است با لبانت.

و باز هم در دو سانتيمترى كمال، لبان ما را جدا مى‏كند از هم، شيشه سالن ملاقات.


+ افاضه شد در  چهارشنبه نهم مرداد 1387   توسط شیخ  | 

با من ِ تنها و خسته، از غم و ماتم مگو

دل ز بخشايش شكسته، با من از حاتم مگو

در پى مهرش به هر جا رفته‏ام بيراهه شد

با من ِ پايان رسيده، از ره و خاتم مگو


+ افاضه شد در  یکشنبه ششم مرداد 1387   توسط شیخ  | 

دوست دارم آنجا باشم، ظهر گرم تابستان، وقتى كبوترها لم داده در سايه ديوار، مغز تو را نشخوار مى‏كنند.


+ افاضه شد در  جمعه چهارم مرداد 1387   توسط شیخ  | 

نشسته‏اى آنطرف ميز و يكريز حرف مى‏زنى از مسافرت شمال و رنگ مُدِ سال و آخرين آلبوم كُلد پلى

و فضايل ِ سه دوست پسر قبلى و من تماماً محو حركاتِ آن لبان شكرين ام فقط.


+ افاضه شد در  چهارشنبه دوم مرداد 1387   توسط شیخ  |