تبليغاتX
افاضات

- نگرانم كه نكنه به اصغر بدهكار باشم، ميرم پيشش و ميگم بيا حساب كتاب كنيم، ميگه:"چيه؟ ترسيدى پولت رو بخورم؟" چقدر سرخورده ميشى وقتى ملت خوش حسابى ات را طلبكارى مى خوانند.

- عمه خانم وقتى داره ميره بيرون بر ميگرده و ميگه :"آدم باغيرت دخترش رو ول نمى كنه تا اين موقع شب بيرون باشه." چقدر احساس حقارت مى كنى وقتى مردم آزاد انديشى ات را بى شرمى مى خوانند.

- عمه خانم كه ميره، همسرت ميگه:"چرا جوابش رو ندادى؟ ترسيدى ديگه." چقدر تنهايى وقتى زنت خويشتن دارى ات را بزدلى مى خواند.

- در سن هشتاد و چهار سالگى، هنوز در حسرت حرفهايى كه بايد مى زدم و نزدم مى سوزم. حسرت بدفهمى هاى ديگران و صبورى هاى خودم. يك لحظه خويشتن دارى، يك عمر پشيمانى.


+ افاضه شد در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386   توسط شیخ  |