- نگرانم كه نكنه به اصغر
بدهكار باشم، ميرم پيشش و ميگم بيا حساب كتاب كنيم، ميگه:"چيه؟ ترسيدى پولت
رو بخورم؟" چقدر سرخورده ميشى وقتى ملت خوش حسابى ات را طلبكارى مى خوانند.
- عمه خانم وقتى داره ميره
بيرون بر ميگرده و ميگه :"آدم باغيرت دخترش رو ول نمى كنه تا اين موقع شب
بيرون باشه." چقدر احساس حقارت مى كنى وقتى مردم آزاد انديشى ات را بى شرمى
مى خوانند.
-
عمه خانم كه ميره، همسرت ميگه:"چرا جوابش رو ندادى؟ ترسيدى ديگه." چقدر
تنهايى وقتى زنت خويشتن دارى ات را بزدلى مى خواند.
- در سن هشتاد و چهار سالگى، هنوز در حسرت حرفهايى كه بايد مى زدم و نزدم مى سوزم. حسرت بدفهمى هاى ديگران و صبورى هاى خودم. يك لحظه خويشتن دارى، يك عمر پشيمانى.












