بيست سال گذشته و زمان نه تنها مرهمى نبوده كه داغت را تازه تر كرده. نمى دانم چطور دوام آورده ام.
بيست سال است به در مى نگرم، تا گشايى و پديدار شوى
بيست سال است در اين حسرت تلخ، مانده ام بلكه خريدار شوى
بيست سال است كه هر لحظه تو را، خواهش و ميل و تمنا بودم
تا ببينم كه فقط يك لحظه، ديده ام را تو به ديدار شوى












