پدرش در رختخواب ناله مىكند. آب مىخواهد لابد. خودش نشسته روبروى من آنطرف رختخواب
روزنامه مىخواند. مىشنود حتما اين نالهها را كه مثل دريل گوش داخلىام را سوراخ مىكند و
مىرود تو. مغز هم كه بتن نيست كه خيلى تر و تميز سوراخ شود؛ مىپيچد دور اين مته مثل
جنين پاره و پوره غزال آبستنى كه شكار ببرها شده است.
با صداى خفهاى مىگويم: "آب".
سرش را هم از روزنامه بلند نمىكند: "دم آخرى اين آب آبرومون رو مىبره" ...













