تبليغاتX
افاضات

مُخم ناگهان چنان تابى بر مى‏دارد كه مى‏خورد به لبه تاقچه و گلدان از آن بالا مى‏افتد

روى سرم و خورد مى‏شود. گُل نقش زمين شده و ناله مى‏كند. كترى جيغ مى‏زند.

اورژانس مثل هميشه در ترافيك گير كرده و نام خودش را نقض مى‏كند.

مأمور آتش نشانى با كفشهاى گِلى روى فرش مى‏رود تا خاك گلدان را جمع كند.

دكتر با خونسردى تمام سرى تكان مى‏دهد و مى‏گويد متأسفم.

چنان بر گوشش سيلى مى‏زنم كه عينكش با ديوار يكى مى‏شود.

قاضى به سى و هفت ضربه شلاق محكومم مى‏كند چون دكتر سى و هفت سالش است.

مى‏گويم: "اين تبعيض است بين پزشكان زحمتكش اين مرز و بوم."

مى‏گويد: "تجربه آقا جان، تجربه." دكتر گريه مى‏كند و عينكش را مى‏خواهد.

مأمور اجراى احكام چنان لبخندى مى‏زند كه مى‏خواهم صورتش را ببوسم.

به ناگاه فلسفه پوشاندن چهره جلاد برايم روشن مى‏شود.

ضربه نهم به بعد را ديگر حس نمى‏كنم. اى كاش رئيس بيمارستان را مى‏زدم.

لبخند كريه مأمور مرا ياد گُلم مى‏اندازد. گلم اى واى گلم...


+ افاضه شد در  جمعه هجدهم مرداد 1387   توسط شیخ  |