مُخم ناگهان چنان تابى بر مىدارد كه مىخورد به لبه تاقچه و گلدان از آن بالا
مىافتد
روى سرم و خورد مىشود. گُل نقش زمين شده و ناله مىكند. كترى جيغ مىزند.
اورژانس مثل هميشه در ترافيك گير كرده و نام خودش را نقض مىكند.
مأمور آتش نشانى با كفشهاى گِلى روى فرش مىرود تا خاك گلدان را جمع كند.
دكتر با خونسردى تمام سرى تكان مىدهد و مىگويد متأسفم.
چنان بر گوشش سيلى مىزنم كه عينكش با ديوار يكى مىشود.
قاضى به سى و هفت ضربه شلاق محكومم مىكند چون دكتر سى و هفت سالش است.
مىگويم: "اين تبعيض است بين پزشكان زحمتكش اين مرز و بوم."
مىگويد: "تجربه آقا جان، تجربه." دكتر گريه مىكند و عينكش را مىخواهد.
مأمور اجراى احكام چنان لبخندى مىزند كه مىخواهم صورتش را ببوسم.
به ناگاه فلسفه پوشاندن چهره جلاد برايم روشن مىشود.
ضربه نهم به بعد را ديگر حس نمىكنم. اى كاش رئيس بيمارستان را مىزدم.
لبخند كريه مأمور مرا ياد گُلم مىاندازد. گلم اى واى گلم...














