تبليغاتX
افاضات

تو را در كودكى‏هايم ز كف دادم
در آن دوران ِ شاد‏آور
كه هر كودك ميان خاك و خُل خندان و غلتان است
گم‏ات كردم
تمام عمر زان پس بود بيهوده
و ساعت‏ها همه نوميد
من ِ تنها، ز پا افتاده و نالان
به زير لب، هذيان‏هاى تب آلود:
"چو طوفان بلا بنموده‏اى جانم خزان
لامروّت، مى‏روى آخر كجا؟"
چو گشتم خسته از ناله
و جانم بر لبم آمد
ز فريادى كه هيچش نيست پاسخ،
بر زمين افتادم و
آهسته از
انوار ِ مطلوع ِ شروق ِ شمس
گشتم گرم
و چشمم بسته شد
روحم به پروازى در آمد
تا برين باغ ِ بهشت ِ جنّت ِ اعلى
و در آن خلسه فهميدم كه من روزى
تو را در باغ‏هاى شاد ِ زردآلو
و در آن بركه‏ی سرشار نيلوفر
ز روى خنده‏ی شيرين و پاكت مى‏شناسم
و تا آن روز
منم سرگشته و
جانم نخواهد گشت سيراب از خيال تو
تو را گم كرده ام آخر.

+ افاضه شد در  چهارشنبه دهم مهر 1387   توسط شیخ  |