تو را در كودكىهايم ز كف دادم
در آن دوران ِ شادآور
كه هر كودك ميان خاك و خُل خندان و غلتان است
گمات كردم
تمام عمر زان پس بود بيهوده
و ساعتها همه نوميد
من ِ تنها، ز پا افتاده و نالان
به زير لب، هذيانهاى تب آلود:
"چو طوفان بلا بنمودهاى جانم خزان
لامروّت، مىروى آخر كجا؟"
چو گشتم خسته از ناله
و جانم بر لبم آمد
ز فريادى كه هيچش نيست پاسخ،
بر زمين افتادم و
آهسته از
انوار ِ مطلوع ِ شروق ِ شمس
گشتم گرم
و چشمم بسته شد
روحم به پروازى در آمد
تا برين باغ ِ بهشت ِ جنّت ِ اعلى
و در آن خلسه فهميدم كه من روزى
تو را در باغهاى شاد ِ زردآلو
و در آن بركهی سرشار نيلوفر
ز روى خندهی شيرين و پاكت مىشناسم
و تا آن روز
منم سرگشته و
جانم نخواهد گشت سيراب از خيال تو
تو را گم كرده ام آخر.
در آن دوران ِ شادآور
كه هر كودك ميان خاك و خُل خندان و غلتان است
گمات كردم
تمام عمر زان پس بود بيهوده
و ساعتها همه نوميد
من ِ تنها، ز پا افتاده و نالان
به زير لب، هذيانهاى تب آلود:
"چو طوفان بلا بنمودهاى جانم خزان
لامروّت، مىروى آخر كجا؟"
چو گشتم خسته از ناله
و جانم بر لبم آمد
ز فريادى كه هيچش نيست پاسخ،
بر زمين افتادم و
آهسته از
انوار ِ مطلوع ِ شروق ِ شمس
گشتم گرم
و چشمم بسته شد
روحم به پروازى در آمد
تا برين باغ ِ بهشت ِ جنّت ِ اعلى
و در آن خلسه فهميدم كه من روزى
تو را در باغهاى شاد ِ زردآلو
و در آن بركهی سرشار نيلوفر
ز روى خندهی شيرين و پاكت مىشناسم
و تا آن روز
منم سرگشته و
جانم نخواهد گشت سيراب از خيال تو
تو را گم كرده ام آخر.














