مىدانى؟ دوست دارم همينجور اينجا بنشينم كنار پنجره زل بزنم به شيشههاى ساختمان روبرويى كه خورشيد در آنها غروب مىكند. خب مستقيم كه نمىتوانم ببينم افق را يا غروب را حتى. غريب كه باشى غروب را هم نمىبينى حين مغرب. من ولى خيره مىشوم به پنجرههاى ساختمان روبرو كه قرمز شدهاند و اين مرا به شدت به ياد تو مىاندازد، تويى كه مثل آفتاب مىمانى، نمىتوانم خودت را ببينم، ولى هستى هميشه، نشستهام در ذهن خودم تصوير تو را مىبينم. بعد در آن لحظهى جادويى، آسمان بالاى سر من يكجور آبى ِ خاص است كه عجيب به دل مىنشيند و لابد در همين لحظه افق به تمامى سرخ شده است، باز عين روح آسمانى بىكرانِ تو و دل پرخونِ بىقرار من.














