تبليغاتX
افاضات

مى‏دانى؟ دوست دارم همين‏جور اينجا بنشينم كنار پنجره زل بزنم به شيشه‏هاى ساختمان روبرويى كه خورشيد در آنها غروب مى‏كند. خب مستقيم كه نمى‏توانم ببينم افق را يا غروب را حتى. غريب كه باشى غروب را هم نمى‏بينى حين مغرب. من ولى خيره مى‏شوم به پنجره‏هاى ساختمان روبرو كه قرمز شده‏اند و اين مرا به شدت به ياد تو مى‏اندازد، تويى كه مثل آفتاب مى‏مانى، نمى‏توانم خودت را ببينم، ولى هستى هميشه، نشسته‏ام در ذهن خودم تصوير تو را مى‏بينم. بعد در آن لحظه‏ى جادويى، آسمان بالاى سر من يك‏جور آبى ِ خاص است كه عجيب به دل مى‏نشيند و لابد در همين لحظه افق به تمامى سرخ شده است، باز عين روح آسمانى بى‏كرانِ تو و دل پرخونِ بى‏قرار من.

+ افاضه شد در  یکشنبه بیستم بهمن 1387   توسط شیخ  |