بر كلون در زند با هاى و هو: "خب باز كن اى نازنين آهو، من يكى گرگِ ز كف دل دادهى ناكرده آزارم، بيا بنگر كه در طوفان عشقت چون نزارم." از پشت در آهو دهد پاسخ كه: "من پالتوى پوستت را كنم باور ايا ابليس يا سوگند غرّايت به جان حضرت جرجيس؟" به حال ضرع آهسته گويد گرگ: "لااقل بنما ز پشت پنجره چشمان شهلا را، كه برده از دلم يادش تمام نام گلها را." و آهو رو تُرُش گردانده پى در پى و آخر نااميد از رحمت معشوق، آن گرگ سراسر شيفته مىبندد تمام دكمههاى پالتو را و مىبرد اندر گريبان، لرزان زنخدان را و مىگيرد غمين راه بيابان را كه آخر گم شود اندر ميان سوز و سرماى زمستان، آه، پس چرا باور نمىدارد كسى مهر شگفت گرگ بر آهوى خندان را؟
------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پىنوشت مربوط: اين پست را به دعوت روانپريش [+] نوشتم. هر كه دوست دارد بنويسد.
پىنوشت نامربوط: به دعوت دخترو [+] در همهنوشت [+] هم مىنويسم. بخوانيد و لذت ببريد.
پىنوشت نامربوط تر: "قيچك باس در گوشهى ابوالچپ" [+] دو سه روزى بيشتر مهمان صفحهی نخست نيست ها!














