تبليغاتX
افاضات

بر كلون در زند با هاى و هو: "خب باز كن اى نازنين آهو، من يكى گرگِ ز كف دل داده‏ى ناكرده آزارم، بيا بنگر كه در طوفان عشقت چون نزارم." از پشت در آهو دهد پاسخ كه: "من پالتوى پوستت را كنم باور ايا ابليس يا سوگند غرّايت به جان حضرت جرجيس؟" به حال ضرع آهسته گويد گرگ: "لااقل بنما ز پشت پنجره چشمان شهلا را، كه برده از دلم يادش تمام نام گلها را." و آهو رو تُرُش گردانده پى در پى و آخر نااميد از رحمت معشوق، آن گرگ سراسر شيفته مى‏بندد تمام دكمه‏هاى پالتو را و مى‏برد اندر گريبان، لرزان زنخدان را و مى‏گيرد غمين راه بيابان را كه آخر گم شود اندر ميان سوز و سرماى زمستان، آه، پس چرا باور نمى‏دارد كسى مهر شگفت گرگ بر آهوى خندان را؟  

------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پى‏نوشت مربوط: اين پست را به دعوت روانپريش [+] نوشتم. هر كه دوست دارد بنويسد.

پى‏نوشت نامربوط: به دعوت دخترو [+] در همه‏نوشت [+] هم مى‏نويسم. بخوانيد و لذت ببريد.

پى‏نوشت نامربوط تر: "قيچك باس در گوشه‏ى ابوالچپ" [+] دو سه روزى بيشتر مهمان صفحه‏ی نخست نيست ها!

+ افاضه شد در  چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387   توسط شیخ  |