تمام سهم من از بزم خون و گلوله، فروغ نور دو چشمت، خيال روى تو، لاله.
به زير نور منوّر و غرّش رگبار، گلوله، آن شكوفهى كوچك، به تن كه نشيند ز زخم عميقش دو صد جوانه برويد. شكاف شرحه شرحهى قلبم به ياد تو چونان صحارى آب ديدهى رقصان ز خواب درازش به سبزههاى جوان گشوده دو پلكش، نثار يادِ مباركْ جمال تو كرده تمام وجودش. و خون قطره قطرهى من بر زمين تفته بريزد چو چشمهاى از جان كه برنشاند عطش از كبوتر تشنه. در اين دقيقهى آخر بيارمد آهسته قلب زخمى و چاكم (ز فكر عنايت ز گوشهى چشمان پر ظرافت تو بر حضور رقيقم در انتهاى خيالت ز مهر بىنهايتِ آن مهربانْ فرشته خصالت) تويى تمام هستى و اينك تمام مماتم.














