دوش شیخی پاکدامن فارغ از رویای چرخ

موعظه می‌کرد بر منبر ز ناروهای چرخ

عبرتی می‌داد مردم را ز دام پهن آن

بر حذر می‌داشت از خال رخ زیبای چرخ

تا دل شب داستانها گفت از سستی او

حاضران را برد روی گنبد مینای چرخ

مردمان را دل بشست از آرزوها جز یکی

تا همان یک را بیایند از دل بلوای چرخ

گفتمش یا شیخ، پیر باورع همچون تویی

چیست آن تک خواهشش از همت والای چرخ

گفت می‌دانی چه می‌خواهد دلم از این جهان؟

دختری با دامن کوتاه بر بالای چرخ