چهارشنبه 27 شهریور1387
ديزى قارچ را در پوست پياز، آن آخرين لايه اش وقتى كه حس هسته دارى و نيست، آن وقت تجربه كن
چهارشنبه 13 شهریور1387
همه سالها سال کنکور است. و ما رد می شویم هی. ملائک پوزخند می زنند. خدا تمدید می کند مهلت را. ما هیچ نمی کنیم.
سه شنبه 15 مرداد1387
سپس نفسى از آسودگى مى كشد بر مى گردد مى رود تلفن را بر مى دارد زنگ مى زند همون شبكه هه: "آقا ببخشيد، نفر سوم از سمت چپ چند؟"
دوشنبه، ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
اينجا ايران است. من اينجا جان مى كنم. من اينجا ولى ريشه در خاكم. من خاك را دوست دارم. من از رفتارها از قانون ها از تحميل ها از نگاه ها بيزارم. من ولى مشكل ملت را مى دانم. من ملت را دوست ندارم ولى دركشان مى كنم. من دلم مى سوزد براى وطنم براى خودم براى مردم. من اينجا جان مى كنم، من اينجا ريشه در خاكم!
شنبه 12 مرداد1387
كمدى زندگى ما تكرار مكرر تراژدى روزمرگى است
--
بیچاره بچه کلاغها، بیچاره twenty five.
(این “بیچاره twenty five” یه نمایشى بود تو سالن برج آزادى، در باب جنگ داخلى گواتمالا. شیرین بیست سال قبل! همینجورى یادش افتادم یدفعه اى. دیده بودیش؟!)
چهارشنبه 9 مرداد1387
يعنى نديدى من شيفته چشم ناز گنجشك شدم و از بلندپروازى عقاب دل بريدم؟
چهارشنبه 9 مرداد1387
ما سايه را مى بينيم و باور مى كنيم. سايه از نور است، خودش هويتى ندارد.
ما نور را نمى بينيم از بس كه هست.
یکشنبه 6 مرداد1387
با توی تنها و خسته,
از تب داغ یه شاعر
از شقایق
از رسیدن
از شروع هر چه خاتم
از شب و شور شکفتن
از توی تو
از خود تو
از توی لبخند بر لبها نشسته,
بگویم؟!!
دوشنبه 31 تیر1387
جبرييل هنوز به روح مريم هم نمى تواند نگاه كند، از وقتى مريم به آسمان آمده هميشه در پى وحى بوده كه به زمين برود، از وقتى هم نزول وحى منقطع شده همينجور ما بين عرش اعلى و آسمان هفتم مى چرخد كه نكند به مريم بر بخورد. جبرييل اينك ميفهمد راز سجده بر بشر را!
پنجشنبه 27 تیر1387
من به راستى دعا كردم كه بگيرد از تو هر آنچه تو را از او مى گيرد، پس گرفت مرا ز تو.
پنجشنبه 27 تیر1387
قهرمان، داستان را جمع مى كند، داستان بى قهرمان داستان نيست با قهرمان اصلا نيست. قهرمان بى داستان قهرمان نيست با داستان مجبور است جمع كند داستان را پايان دهد به قهرمانى اش. مساله قهرمان "يا" داستان نيست، مساله اين است كه اين دو بى هم وجود ندارند، با هم وجود ندارند، تنها وجود ندارند، اصلا وجود ندارند.
بساط ما داستان است، داستان ما قهرمان دارد قهرمانش همان است كه بساط داستان را لعنتى كرده چون دارد جمعش مى كند. به زودى نه داستان مى ماند نه قهرمان چون داستان قهرمان زاست، قهرمان داستان سوز.
قهرمان آنتى تز داستان است، سنتزش نابودى هر دوست.
یکشنبه 23 تیر1387
حواريون مى پرسند: "چه گفت؟ چه كنيم؟" لكنت مى گيرم: "اممم...هيچى برويم موعظه كنيم روميان را." مى رويم، مى گيرندم مى كنند بالاى صليب.
"ايلى، ايلى، لما سبقتنى؟"
جمعه 21 تیر1387
صبر مى دانى، غوره را حلوا مى كند ولى گاهى حلواى سر مزارت!
پنجشنبه 20 تیر1387
تو كه حسادتت به دلهاى پاك است، آن حسادت نيست غبطه است.
من حسادتم به چشمان اوست كه اينچنين ... ! اى واى!
چهارشنبه 19 تیر1387
بزن بهادر محل: س.. سلام آقاى قلمبه.
پسر قصه ما: سلام عليكما اخوان بزن بهادران محل. چطوريد؟
بزن بهادر محل: قربان شما. آمدم عرض ارادت كنم و بروم.
پسر قصه ما: حالا كجا با اين عجله؟ بايستيد كارتان دارم.
بزن بهادر محل: راستش بايد بروم نان بخرم.
پسر قصه ما: باشه يكيتان برود، آن يكى بماند كارش دارم.
بزن بهادر محل مى رود كه برود، پسر قصه ما فرياد مى زند: گفتم يكيتان. بزن بهادر محل مى ايستد. پسر قصه ما مى گويد: يكيتان برود ديگر. بزن بهادر محل راه مى افتد برود، دوباره پسر قصه ما فرياد مى زند: فقط يكى، مثل اينكه شماها حرف حاليتان نيست. و بعد دستش را از قلمبگى بر مى دارد و بزن بهادر را از وسط نصف مى كند، نصفى را پرت مى كند سر كوچه، نصف ديگر را در آغوش مى گيرد و اظهار دلتنگى مى كند.
چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت: 3:48
چه كنيم با سكوت و حسادت؟ پذيرندگى
چه كنيم با نردبان؟ پله ها را دو تا يكى!
مهربان ها از فرط دوست داشتن ديگران، نمى خواهند كسى را بازنده ببينند اين است كه خود مى بازند.
اصرار از اوست كه به چشم من نمى آيد ولى مدام لانه مى كند درش.
دوشنبه 17 تیر1387
سكوت ممتد مرا ولى
نگاه هاى ناز تو
روانه رواق هاى دور كرد
حسادتم به سر شد و
جنون ز من عبور كرد
--
و پزشک آهن دلى کرد و مرد و آهن فروش طبیب دلها بود و زنده دل ماند.
سه شنبه 11 تیر1387
دل من خود از تنگى شده است يك دانه شن تنها ميان بيابان غربت، رو به فنا.
نوكرتم ننه به مولا، حيف كه دستم شده كوتاه.
از لجن آمده ام، آمده ام بهر لجن
۲ آبان ۱۳۸۸