"ناگه غروب کدامین ستاره / ژرفای شب را چنین بیش کرده است؟"

هر شب ستاره ای به زمین می کشند و باز این آسمان غمزده غرق ستاره هاست

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

"در این شبها که گل از برگ و برگ از باد و باد از ابر میترسد"

در این شبها که ظلمت گرد مرگش را به روی شهر میپاشد

در این وحشتسرای تیره و دالان بی پایان

در این بازار تزویر و ستمکاری بدکاران

که میخواهند رعیّت وار به ظالم تن دهیم و ساکت و خاموش بنشینیم

باید از خویشتن خویش برون آمده کاری بکنیم

*

اگر قرار است چیزی اینجا بماند یا به خاطر چیزی بسته شود چه چیز مهمتر از فریادی در دل تاریکی، "تا نگویند که از یاد فراموشانند"، تا نگویند که ساکت بودیم.

مدرسه عاقبتش حمالی است

به روز رسانی قصیده ملک‌الشعرا: «تنبلی عاقبتش حمالی است»

 

«دو نفر بچهٔ مقبول قشنگ

نام این سنجر و آن یک هوشنگ

هر دو همبازی و همقد بودند

راه یک مدرسه می‌پیمودند

بود سنجر ننر و دردانه

باعث زحمت اهل خانه

تا کسی حرف به سنجر می‌زد

دهنش کج شده و عر می‌زد

به کسی هیچ نمی‌کرد سلام

داشت عادت به دروغ و دشنام

صبح‌ها دیر ز جا برمی‌خاست

پس‌نمی‌رفت سوی‌مدرسه راست

بین ره خنده و بازی می‌کرد

به‌ دکان دست ‌درازی می کرد

دست‌و رو هیچ‌نمی‌شست‌به آب

چرک می کرد ورق‌ های کتاب

صبح‌ها هیچ سر درس نبود

از کسی در دل او ترس نبود

روز و شب‌ شاکی‌ از آن‌ طفل صغیر

پدر و مادر و استاد و مدیر

متصل خنده به مردم می‌کرد

قلم و کاغذ خود گم می‌کرد

بود هوشنگ‌ به عکس‌ سنجر

پسری ساعی و با عقل و هنر

مادرش دائم از و راضی بود

اهل منزل همه از او خوشنود

زودتر از همه رفتی سر درس

از خدا در دل او بودی ترس

درس می‌خواند شب‌ از روی کتاب

مشق خط کرده و می‌کرد حساب

پدرش کوشش هوشنگ چو دید

از پی تربیتش رنج کشید

چون که در داخله تحصیل نمود

به سوی خارجه تعجیل نمود

سینه‌اش از همه علمی پرگشت

رفت در خارجه و دکترگشت

رفت و برگشت یکی دانشمند

پدر و مادرش از وی خرسند»

***

​​

فکر کردند که اینک هوشنگ
گشته پر علم و لبالب فرهنگ

دختری جُست ز نیکان باید
صاحب فر و کفوّی شاید
 
همسری همدل و همدم با او
همره شادی و هم غم با او

پس شدند سوی سرای دیگر
خواستن٬ دختر حاجی عسگر

با سلام و صلوات آن حاجی
مرحمت کرده و گفتا که اخی

پسر گل پسرت ماشالا
صاحب شغل و مقام ایشالا؟

گفت نی! تازه محصل بوده
فارغ از مجلس و منزل بوده

گفت حاجی که درآمد از چیست؟
گفت هچ! در پی یک استادی ست

گفت ماشین و اتاقی دارد؟
گفت یک لانه به باغی دارد

گفت پس چیست کمال حضرت؟
گفت یک مدرک و مشتی نُمرت

گفت من دختر خود را که ز راه
نگرفتم که دهم راهِ الاه

خواستگارش دو وکیل و ملا
صاحب جاه و کلاه و اما

من ندادم ببرند شاخ گلم
بلکه یک شاه پسر پشت سرم

منتظر تا که اشارت بکنم
از سر لطف عنایت بکنم

هست او را دو سه پنج تا دستگا
از هیوندا و آئودی٬ تویوتا
 
خانه و ملک و زمین ماشالا
ارز و تیرآهن و زر تا به کجا

مدرک شازده پسر در کوزه
می خورد٬ می کندش چون لوله

گفت دلخسته پدر ای آقا
کیست این مردک پر فیس و ادا

گفت هست نام٬ ورا یک سنجر
دخترم پشت منالش سنگر

گفت برخیز پسر تا برویم
خون دل خورده و بر گا برویم

این همه زحمت دانش به فرنگ
به پشیزی نخرد این فرهنگ

زر و تزویر مجالی ندهد
پاکی و علم مقالی بکند
 
تا در این بوم چنین حالی هست
مدرکت مدرک حمالی هست
 
 

تراوشات (۲۰)

چهارشنبه 27 شهریور1387

ديزى قارچ را در پوست پياز، آن آخرين لايه اش وقتى كه حس هسته دارى و نيست، آن وقت تجربه كن

 

 

چهارشنبه 13 شهریور1387

همه سالها سال کنکور است. و ما رد می شویم هی. ملائک پوزخند می زنند. خدا تمدید می کند مهلت را. ما هیچ نمی کنیم.

 

 

سه شنبه 15 مرداد1387

سپس نفسى از آسودگى مى‏ كشد بر مى‏ گردد مى‏ رود تلفن را بر مى‏ دارد زنگ مى‏ زند همون شبكه هه: "آقا ببخشيد، نفر سوم از سمت چپ چند؟"

 

 

دوشنبه، ۱٤ امرداد ۱۳۸٧

اينجا ايران است. من اينجا جان مى كنم. من اينجا ولى ريشه در خاكم. من خاك را دوست دارم. من از رفتارها از قانون ها از تحميل ها از نگاه ها بيزارم. من ولى مشكل ملت را مى دانم. من ملت را دوست ندارم ولى دركشان مى كنم. من دلم مى سوزد براى وطنم براى خودم براى مردم. من اينجا جان مى كنم، من اينجا ريشه در خاكم!

 

 

شنبه 12 مرداد1387

كمدى زندگى ما تكرار مكرر تراژدى روزمرگى است

 

 

--

بیچاره بچه کلاغها، بیچاره twenty five.
(این “بیچاره twenty five” یه نمایشى بود تو سالن برج آزادى، در باب جنگ داخلى گواتمالا. شیرین بیست سال قبل! همینجورى یادش افتادم یدفعه اى. دیده بودیش؟!)

 

 

چهارشنبه 9 مرداد1387

يعنى نديدى من شيفته چشم ناز گنجشك شدم و از بلندپروازى عقاب دل بريدم؟

 

 

چهارشنبه 9 مرداد1387

ما سايه را مى بينيم و باور مى كنيم. سايه از نور است، خودش هويتى ندارد.
ما نور را نمى بينيم از بس كه هست.

 

 

یکشنبه 6 مرداد1387

با توی تنها و خسته,
از تب داغ یه شاعر
از شقایق
از رسیدن
از شروع هر چه خاتم
از شب و شور شکفتن
از توی تو
از خود تو
از توی لبخند بر لبها نشسته,
بگویم؟!!

 

 

دوشنبه 31 تیر1387

جبرييل هنوز به روح مريم هم نمى تواند نگاه كند، از وقتى مريم به آسمان آمده هميشه در پى وحى بوده كه به زمين برود، از وقتى هم نزول وحى منقطع شده همينجور ما بين عرش اعلى و آسمان هفتم مى چرخد كه نكند به مريم بر بخورد. جبرييل اينك ميفهمد راز سجده بر بشر را!

 

 

پنجشنبه 27 تیر1387

من به راستى دعا كردم كه بگيرد از تو هر آنچه تو را از او مى گيرد، پس گرفت مرا ز تو.

 

 

پنجشنبه 27 تیر1387

قهرمان، داستان را جمع مى كند، داستان بى قهرمان داستان نيست با قهرمان اصلا نيست. قهرمان بى داستان قهرمان نيست با داستان مجبور است جمع كند داستان را پايان دهد به قهرمانى اش. مساله قهرمان "يا" داستان نيست، مساله اين است كه اين دو بى هم وجود ندارند، با هم وجود ندارند، تنها وجود ندارند، اصلا وجود ندارند.
بساط ما داستان است، داستان ما قهرمان دارد قهرمانش همان است كه بساط داستان را لعنتى كرده چون دارد جمعش مى كند. به زودى نه داستان مى ماند نه قهرمان چون داستان قهرمان زاست، قهرمان داستان سوز.
قهرمان آنتى تز داستان است، سنتزش نابودى هر دوست.

 

 

یکشنبه 23 تیر1387

حواريون مى پرسند: "چه گفت؟ چه كنيم؟" لكنت مى گيرم: "اممم...هيچى برويم موعظه كنيم روميان را." مى رويم، مى گيرندم مى كنند بالاى صليب.
"ايلى، ايلى، لما سبقتنى؟"

 

 

جمعه 21 تیر1387

صبر مى دانى، غوره را حلوا مى كند ولى گاهى حلواى سر مزارت!

 

 

پنجشنبه 20 تیر1387

تو كه حسادتت به دلهاى پاك است، آن حسادت نيست غبطه است.
من حسادتم به چشمان اوست كه اينچنين ... ! اى واى!

 

 

چهارشنبه 19 تیر1387

بزن بهادر محل: س.. سلام آقاى قلمبه.
پسر قصه ما: سلام عليكما اخوان بزن بهادران محل. چطوريد؟
بزن بهادر محل: قربان شما. آمدم عرض ارادت كنم و بروم.
پسر قصه ما: حالا كجا با اين عجله؟ بايستيد كارتان دارم.
بزن بهادر محل: راستش بايد بروم نان بخرم.
پسر قصه ما: باشه يكيتان برود، آن يكى بماند كارش دارم.
بزن بهادر محل مى رود كه برود، پسر قصه ما فرياد مى زند: گفتم يكيتان. بزن بهادر محل مى ايستد. پسر قصه ما مى گويد: يكيتان برود ديگر. بزن بهادر محل راه مى افتد برود، دوباره پسر قصه ما فرياد مى زند: فقط يكى، مثل اينكه شماها حرف حاليتان نيست. و بعد دستش را از قلمبگى بر مى دارد و بزن بهادر را از وسط نصف مى كند، نصفى را پرت مى كند سر كوچه، نصف ديگر را در آغوش مى گيرد و اظهار دلتنگى مى كند.

 

 

چهارشنبه 19 تیر1387 ساعت: 3:48

چه كنيم با سكوت و حسادت؟ پذيرندگى
چه كنيم با نردبان؟ پله ها را دو تا يكى!
مهربان ها از فرط دوست داشتن ديگران، نمى خواهند كسى را بازنده ببينند اين است كه خود مى بازند.
اصرار از اوست كه به چشم من نمى آيد ولى مدام لانه مى كند درش.

 

 

دوشنبه 17 تیر1387

سكوت ممتد مرا ولى
نگاه هاى ناز تو
روانه رواق هاى دور كرد
حسادتم به سر شد و
جنون ز من عبور كرد

 

 

--

و پزشک آهن دلى کرد و مرد و آهن فروش طبیب دلها بود و زنده دل ماند.

 

 

سه شنبه 11 تیر1387

دل من خود از تنگى شده است يك دانه شن تنها ميان بيابان غربت، رو به فنا.
نوكرتم ننه به مولا، حيف كه دستم شده كوتاه.

 

 

از لجن آمده ام، آمده ام بهر لجن

۲ آبان ۱۳۸۸

 

تراوشات (۱۹)

شنبه 13 مهر1387
عفريته ها ما را درسته قورت مى دهند، ما را كه كودكانى خرد بوديم با روياى موهوم عشق در سرمان.
 
 
شنبه 13 مهر1387
مرا ببين كه از مسير روده هاى گرگها به مرگ جالبى رسيده ام!
 
 
دوشنبه 8 مهر1387
پس از خاك مالى بنا بر احتياط واجب با آب كُر شسته شود.
 
 
سه شنبه 9 مهر1387
اما در باب الف لام ميم مى فرمايد كه آن الم است، الم همان رنج است،
لقد خلقنا الانسان فى كبد.
در همين باب احاديث ديگرى نيز روايت شده از اين قبيل:
روى شيروانى كه مى روى بچه ها فرياد مى زنند كه جلوتر نرو الف لام ميم (اينجا لك لك مى خوابد)
از آنسو پرتقال فروش مى گويد سد معبر نكن آقا جان اين اشعار چيست تحويل مى دهى الف لام ميم (كه در اينجا مقصود اى لا كردار مى باشد)
ولى من فكر مى كردم اين باشه: اِنَّ لُطفى مُتَّسِع.
كدومه؟!
 
 
سه شنبه 2 مهر1387
فردا كه بيدار مى شود يادش نمى آيد كه نوبت بلوربارفتن است امروز، بلكه مدام كلمه اى در مخش رژه مى رود كه دقيق يادش نمى آيد كه چيست، يعنى الانم هم هست ولى از وضوح كافى برخوردار نيست كه چيست، بلوار يا بولوار يا بيليارد يا بيليون يا ميليارد يا ميليون يا قليون يا چى آخر، و البته مبرهن است كه صرفا هيچكدام وگرنه كيست كه نداند امروز نوبت چيست؟
 
 
--
هيچوقت هيچ دختر سالم عقلى را ديده اى؟ (بدون هيچ شرط متاخر يا متقدم)
پهناى جهان صد و پنجاه ميليارد سال نورى و بل بيشتر است. بيشترش را خودت گفته بودى و گفتم كفايت مى كند ولى چون بعدش گفتى عمر دنيا سيزده ميليارد ساله و درازتر، گفتم ممكنه اين بيشتر و درازتر يه قرابت معنايى از لحاظ درجه بزرگى در قياس با واحد اوليه اى كه اين تر در ارتباط با اون به كار برده شده داشته باشند، پس ديدم شايد بد نباشه كه تذكرى بدم كاملا دوستانه (چون بادى بيلدينگ نمى رم) بخصوص كه خودت هم به جا تاكيد كرده اى كه اين بزرگى نبايد فراموش شود. و من ميخوام يك بار ديگه از فرصت استفاده كنم و عظمت اين بزرگى رو يادآور بشم.
با تشكر از برنامه خوبتون
 
 
سه شنبه 2 مهر1387
پدرش كه برسد دودمان همه را بر باد مى دهد. آخر برنامه اين بود كه زنده شود و به ميان مردم برود، ماهى پخته بخورد و بگويد: "آنانكه ايمان نياورند داورى خواهند شد. خوشا به حال كسانى كه نديده به من ايمان مى آورند."
 
 
دوشنبه 1 مهر1387
مهر است
در شهر من باران مى آيد
مى شويد زمين را، زمان را
بر تن من مى خورد اما
راهى به درون ندارد
مهر است
ولى
در دل من مهرى نيست
 
 
یکشنبه 31 شهریور1387
عجب درخت كهنسالى اَست بار گناه
كه ريشه كرده در دل خاك و نموده شاخه فراز
ولى تو آن شكوفه آخر كه ناشكفته هنوز
نسيم رحمتش از اين درخت مى چيند
 
 
دوشنبه 31 تیر1387
بالش كه ندارم سرم را گذاشته ام رو كاناپه ، خود كاناپه و نه حتى دسته اش. سفت است خب.
غلتى مى زنم و دوباره مى خوابم. خواب مى بينم كه روى كاناپه خوابيده ام و خواب مى بينم!
 
 
شنبه 30 شهریور1387
چسبِ مخصوص ِ قلبِ پاره پاره رسيد. صد در صد تضمينى. سه تا پونصد.
 
 
--
برایتان جشن مى گیریم که سوءتفاهمِ کوتاهِ بینتان را با حماقتى بلند پایان مى دهید.
 
 

تراوشات (۱۸)

سه شنبه 23 مهر1387

تا دوِ نيمه شب كه غلت مى زنى در همان تختِ نداده فكر كن ببين خورد به نظرت به سيبل مقابل؟ چون صبح كه با هوار نخراشيدۀ دژبانى چيزى مى پرى از خواب بالكل فراموشت شده يا ناى فكر كردن ندارى كه بايد فرمان برى و فرقون بياورى.

 

سه شنبه 23 مهر1387

گاوه هم از اون طرف بيكار نموند، رفت بچه ها رو جمع كرد كل گاودارى ها رو نصف قيمت خريدن يه كارتل تشكيل دادن توليد شير رو انحصارى كردن قيمتش رو سه برابر، مردم ناراضى شدن يارو رو كله پا كردن.

 

یکشنبه 21 مهر1387
چهارشنبه دقيقا چهارشنبه است، من حتى فكر مى كنم پنج شنبه هم پنج شنبه است، پنج شنبه كارى وطن منظورمه كه فرداش تعطيله و من هميشه حس مى كنم كه اينجا هم پنج شنبه فرداش تعطيله، خب جمعه واقعا تق و لقه، يه جور نيمه تعطيل. و جمعه اونوقت دوباره باز پنج شنبه است پنج شنبه صبح.
و غروب جمعه ها ديگر دلگير نيست، منتقل شده به يكشنبه.
 
 
دوشنبه 22 مهر1387
دختره جلوتر پیاده شده بود زنگ زده بود دوستش: "الو، مجى، بيبين شيكار امشب رو ريديفش كردم، مى بريمش لويزان، لختش مى كنيم مى زنيم به چاك. ..چى؟ آره آره همون جاى هميشگى"
 
 
یکشنبه 21 مهر1387
شايد دوستش نقاش است یا آشپز و لو هر روز مى رود ته كوچه ببيندش. يا اصلا شايد دوستش نباشد، كارى داشته است آن روز يا ديدارى اتفاقى يا برادرى از كره يا نمى دانم ويتنام مثلا؟
 
 
یکشنبه 21 مهر1387
به سفر برو ولى آنقدر غرق فكر نشو كه وقتى خودت سوار بر خرى نحيف از آن سمت جاده مى آيد نشناسى اش.
 
 
--
"عشقی که بر انسان بود، شمشیر چوبین آن بود
آن عشق با رحمان شود، چون آخر آید مبتلا"
یعنی میگه اونی که دوسش داری باهاش عشق رو تمرین کن تا در عشق خدا که رسیدی کم نیاری. همچنین سفری در پیش داری و صاحب دو فرزند می شوی که یکی دختر است
 
 
یکشنبه 21 مهر1387
رضا: "چيه؟ چرا گريه مى كنى؟"
زن: "اين محمود خيلى خره."
رضا: "چى كار كرده مگه؟"
زن: "اومده بود اينجا، بهش ميگم گردنم درد مى كنه، ماساژم بده و بعد هم يه كاراى ديگه باهاش داشتم، اومده بجاش زخم پام رو چسب زده رفته."
رضا: "آدمش مى كنم مرتيكه رو. ميفرستم بياد هر كار دارى بهش بگو انجام بده."
زن دلش غنج مى رود و منتظر مى نشيند.
 
 
پنجشنبه 18 مهر1387
همينجور نشسته بودم كه پرستارا اومدن دستامو گرفتن بردن اتاق بغلى بستن به تخت، هر چى هوار زدم كه روانى نيستم گفتن همه اولش اينو ميگن ...
 
 
چهارشنبه 17 مهر1387
از دنده مرد زن آفريده شده و از دامن زن مرد به معراج مى رود بس كه خوشبوست اين دامن گل باقالى
 
 
سه شنبه 16 مهر1387
تاريخ ِ جهانگشاى دخترکی تازه متولد كه به تهران رفته تا درس بخواند فوق ( ِ تصور؟) و دختر مفيدى شود براى اجتماع ِ خشمگين و ديوانه‏‌ی ميدان انقلاب و حومه.
 
 
سه شنبه 2 مهر1387
شهريار كوچولو (يا همون شازده كوچولو) گفت: چطور سعى كنم خوشبخت شم؟ مگه دست منه؟
گل گفت: آره، اگه چشمات رو بيشتر وا كنى.
 
 
دوشنبه 8 مهر1387
چند؟
[در اينجا شيخ ايهامى زيبا به كار برده است به اين معنا كه چند مى تواند هم پرسشى باشد در اين باب كه چند صباح و هم اينكه شماره ت چنده؟!، اما منظور شيخ كدام است يا هيچكدام؟]
 
 
دوشنبه 15 مهر1387
شلاق را در مى آورد مى افتد به جان روباه (يا هر حيوان ديگرى) كه اهلى اش كند.
 
 
یکشنبه 31 شهریور1387
داف زمين را روى ناخن مانيكور شده اش مى چرخاند
 
 
شنبه 1 تیر1387
داف ما را درسته مى كند.
 
 
 

تراوشات (۱۷)

پنجشنبه 9 آبان1387
نويسنده از نارسيسيسم مزمن رنج مى برد ولى خودش نمى داند يعنى در عين حال دچار سندرم دو شخصيتى هم هست لذا خود را تو خطاب مى كند و شيفته اش مى شود.
 
 
--

-من كوچيك شمام.

-آقازاده تونه؟

-غلام شماست.

[طرف طنابى مياورد بر گردن پسرك مى اندازد با خود مى برد]

 

--

آيا زيباترين استفهام دنياست، فقط بينديش كه چگونه گردن را خم كرده، موها را ريخته يك طرف، با دهانى نيمه باز صدايش به سختى در مى آيد از انتهاى حنجره: "آيا...؟"

 

شنبه 4 آبان1387
من عاشق نگاه "ص" ام به "خ" وقتى به آهستگى بر پهلويش مى زند كه تندتر برو عزيزكم، نوبت آبمان از كف مى رود، و "خ" صميمانه خرناسى مى كشد و گامها را تندتر بر مى دارد.
 
 
جمعه 3 آبان1387
اطلس خاتون يه عينك آفتابى پرادا خريده بود ميذاشت چشمش كه حتى بچه هاش هم نتونن چشاش رو ببينن، زنى بود تا اين حد وفادار.
 
 
--
فقط ناز مى كرد شايد هم كمى ميخاريد جاييش ولى اصلا فكر نمى كرد كه بكشى كنار، خب تو را بيشتر ميخواست ولى خودش هم نمى دانست چه مرضى بود كه به تو روى خوش نشان نمى داد شايد مثلا ميخواست بيشتر بخوايش در ظاهر و نازش رو بكشى، خب كمى از وجودش يا بيشتر از وجودش بيشتر سينيوريتا بود تا سينيور، حالا هم مثل سگ پشيمان است و باز هم با لجبازى كودكانه اى نمى آيد اعلام عشق كند بهت، بهتر اصلا، بگذار برود مردك زن وار با همان عجوزه به سختى بگذارند زندگى را. حالا راحت تر نيستى؟ فارغ تر، رها تر؟!
 
 
سه شنبه 30 مهر1387
پوزيسيون مطلوب حين صرف راگوى لوبياى چشم بلبلى آن است كه تولرانس مناسب براى تبادل بوسه عاشقانه‌اى در نظر گرفته شود، ترجيحا از سمت راست. (گيرم كه به كوچه على چپ زده باشيم خود را كه حواسمان نبود و اصلا انتظارش رو نداشتيم)
 
 
یکشنبه، ٢۸ مهر ۱۳۸٧
منم يه بار زدم به يه ماشينه در رفتم، ولى حتى به ذهنم نزد كه ممكنه اون ماشين مال يه دختر نجيب و مامانى باشه. البته اين ريسك رو هم داره كه با يه سيبيل كلفت روبرو مى شدم. ولى خب مى دونم كه عملا در نرفتم فقط عقبش انداختم، حالا سر پل صراط يارو مياد خسارت ماشينش رو ميخواد، مامور بيمه هم گير نمياد اونجا. كارم تمومه.
 
 
--
منم راستش ميدونی يه روزى يه پيرمرده يه راز بزرگى رو بهم گفت كه خيلى مهم بود ...
 
 
یکشنبه 28 مهر1387
روى جدولهاى خاكسترى راه مى روم و فردا از مدرسه اخراجم مى كنند، مى روم نقاش مى شوم يا شاعر مى‌بينم كه جفنگ گفته يارو، شايد ملوان خوبى مى شدم ولى ديگه در هفتاد و سه سالگى كمى ديره. ديره؟
 
 
شنبه 27 مهر1387
اين عمو واقعا حق بزرگى به گردن نيمى از جووناى مملكت داره، خصوصا اون موقع ها كه دو تا شبكه بود از پنج تا دوازده، غنيمتى بود قناد.
(تو كه يادت نمياد اون وقتا رو ميگم كه اكثر تلويزيونا سيا سفيد بود و هميشه گزارش بازى پرسپوليس استقلال كه با سه ساعت تاخير پخش ميشد تا موتوريه بتونه حلقه فيلم رو برسونه جام جم، اينجورى شروع ميشد: "...در گيرنده هاى سياه سفيد "پيروزى" اون تيميه كه از راست به چپ ميزنه و شورتش سفيده!)
 
 
سه شنبه 16 مهر1387
اين جاودانگى درخت است كه در قامت تبر تجلى مى يابد.
تبر خيال مى كند كه درخت را نابود كرده ولى ابتر خود اوست، اين درخت است كه در كالبد نابودگر خويش -تبر- ظهور مى كند.
اين است راز پيروزى درخت بر تبر!
 
 

تراوشات (۱۶)

جمعه 8 آذر1387
ظلة سايبان است، ظل سايه و براى هر دو جنس مذكر و مونث به يكسان به كار مى رود. ان شاء الله!
 
 
چهارشنبه 29 آبان1387
با درخت حرف نزن، عاشقانه نگاهش كن كه چه سخاوتمندانه هر چه دارد به تو مى بخشد.
 
 
چهارشنبه 6 آذر1387
من دوس ندارم يعنى دوس دارم نشون بدم كه مى فهمم كه داره چرت ميگه و نميخوام خيال كنه كه نمى‌فهمم كه داره چرت ميگه در حاليكه من مى فهمم كه داره چرت ميگه و ميخوام اونم بفهمه كه من ميفهمم كه داره چرت ميگه.
 
 
شنبه 2 آذر1387
ميدونى چيه؟ من حدس مى زنم كه ارنستو ناشى از جو مكزيكى (يعنى جو زده شدن خانواده محروم خانى آباد از جامعه مكزيك) باشه ولى بيشتر دوس دارم فك كنم كه كاسه و سقاخونه ناشى از جو زدگى مكزيكيان از جامعه فرهنگى ايرانيه!
(يعنى فك كن كه چه شود كه در گوادالاخارا سقاخانه زده باشند و سفره ابوالفضل بيندازند)
 
 
جمعه 1 آذر1387
هومن -كه روحش قرين رحمت باد- اشتباه بزرگى داشت، نه اينكه دست به خطا نزد، نه، بلكه چشمهايش باز نبود. باز هم نه اينكه چرا نديد كه ديگران چى، بلكه توهم آقاجان٬ توهم به بادش داد. هومن هيچوقت ننشست با حميد گپى بزند ببيند زندگى اش چه بوده كجايش مى لنگد، موضع گرفت و قضاوت كرد بى دفاعيه. هومن هيچ گاه ننشست دو كلام از زندگى حرف بزند با هانيه، همش دوستت دارم دوستت دارم و هانيه بيچاره هم چه بگويد خب؟ وقتى هانيه ميخواست از چيزهاى ديگر سخن بگويد يا بگويد هومنم، عزيزم، ترمز كن٬ ببين مرا. خود خودم را. محبت بى دريغت كور است، مرا ببين، نياز من فقط محبت نيست، شنيده شدنم هست، گوش كن مرا. هومن باز موضع مى گرفت حرفى جز عشق نمى خواست بشنود و چه حقير است عشق بى احترام انگار كه معشوق را براى خودت ميخواهى نه براى خودش.
 
 
شنبه 18 آبان1387
زندگى مرد جوانى بود شاداب و ما لذت برديم.
 
 
دوشنبه 27 آبان1387
چشم دخترك ولى هنوز
در برابر هر آنچه نور
عايق است
 
 
پنجشنبه 9 آبان1387
من از ÷له ها خوشم مى آيد ولى از پله ها بيزارم.
 
 
چهارشنبه 22 آبان1387
گريه نداره كه، على رفته عاقد بياره طلاق غيابى صادر كنه، عده رو با پول بخره، عقدش كنه. شايدم نه، همونطور كه همه خيال مى كنن خيلى شرف داشته؟ آخه شرف به چى ميگن؟ شرف اين نيست كه ول نكنه زن بدبخت رو؟ يا ول كنه؟ منم نمى دونم.
نمى دونم چرا حس مى كنم خيابون جمالزاده است خونه زنه، بچه هاش دو تا تخت چوبى دارن تو يه اتاق، كاناپه رو به غربه، بالا سرش ساعته، جلوش كمد ديوارى، سمت چپش پنجره كه وا ميشه به حياط.
 
 
دوشنبه 20 آبان1387
نمى دونم چرا حس مى كنم مسجد الرسول بوده، بارون مى اومده ولى نم نم، اين رنگاى سفيد كه جاى عبور پياده رو مشخص مى كنن ليز شدن، وانته صاف رو اينا ترمز ميكنه، ترمزش نمى گيره يعنى شايدم بگيره ولى چرخا ليز ميخورن رو رنگاى خيس دختره كه پرت ميشه با كتف چپ مياد پايين بعدم خراش كف دست راستش تو غلت دوم خيلى ميسوزه ولى زياد طول نميكشه.صورتش رو آسفالت خيس، كثيف شده، دست چپش هنوز خودكار رو ول نكرده. لحظه آخر نگران سميه است كه از امروز تنهايى بايد بره خونه.
 
 
چهارشنبه 15 آبان1387
اساس اثاثى كه از اسكناس اساس بگيرد اساسا بى اساس است، جنتلمن از جمله آن اثاث بود، اسكناسها را بالا كشيد و فرار كرد. بجاى مغز چيز ديگرى بايد مى كشيدى براى جنتلمن كه پابند شود بماند و وقتى بهش ميگى عاشقتم چنان بسپوزد كه اساس را بر باد دهد. اساس دنيا آخر بر اساس مانيكور است و دويست گرم چيز بى اساس.
 
 
سه شنبه 14 آبان ماه سال 1387
بعید میدونم حتى بهت لبخند هم بزنه.
بعد شب آخر مى بینى که یه کسى از در میاد تو با شاخه گل رُزى در دست،
-سلام تولدت مبارک!
-سلام، مِیسى، ببخشید شما؟
-من امیدم.
 
 

تراوشات (۱۵)

--

آيا شل بودگى ِ ذاتى ِ ما فطری ست و يا وادادگى ِ ژنتيكى ِ ما خدادادى؟
به عبارت ديگر آيا شل-وارفتگى ِ ذاتى-ژنتيكى ِ ما علامت كمبود مواد نگهدارنده مجاز در ساختار روحى روانى ماست؟
يا شلوار ما ماستى شده است؟
آيا ما خود، ماست هستيم يا هستِ ما ماست هست؟
ما ماست يا ماست ماست؟ يا اصولا هست؟

 

--
سلاخ اگر سلاخ باشد گوسفند با پاى خودش مى رود سوى قتلگاه. اما کدام سلاخ سلاخ است؟ اگر سلاخ بودن به این معنى ست که چنان با مهارت سر ببرد که کمترین درد را داشته باشد (مثل آن بولین که سلاخ مخصوصى از فرانسه سفارش دادند که گردن نازکش را با شمشیر و نه با تبر -آنچنان که معمول بود- چنان بزند که دردى حس نکند) چه کسى تضمین مى دهد که درد ندارد یا کم است؟! درد هست همیشه و البته چه تفاوتى مى کند که دردناک بوده یا نه وقتى سر بریده و فتاده زیر پا؟ حالت دوم این است که سلاخ آن باشد که آش و لاش مى کند، چنان مى برد و مى زند که خیالش هم وحشتزاست، آنوقت یقین مى یابیم که گوسفند مازوخیست است. گوسفند اگر گوسفند باشد از سلاخ فرارى ست، حالا سلاخ اگر سلاخ باشد یا نه!

 

چهارشنبه 20 آذر1387
مى آيم
یکی از همین روزهای در راه ِ نیامده ،
عاقبت مى آيم
بخاطر بوسه
و كوزه به سران

 

سه شنبه 19 آذر1387
مراسم قرآن خوانى به پايان رسيده و مسجد محل به بنگاه معاملات وبلاگی نظری و برادران واگذار گشته است. توجه كنيد كه به بنگاه ايشان و نه معاملات ايشان. كه البته آن هم بسى باصفاست لكن تجمع بيجا مانع كسب است.
 
 
دوشنبه 18 آذر1387
در زيمبابوه پول براى خريد شامپو نيست، حتى شامپو نيست، فقط چنگ مى زنند.
 
 
--
جوان يك لاقبا پشت سر الهه (يا همان سكينه) به راه مى افتد در حاليكه دو دستش را روى هم گذاشته و به گردن غاز مانند الهه-سكينه نگاه مى كند: “آه، عجب صوتى، چه صدايى، برتر از نغمه هزار و بهتر از چهچه سار”
سكينه الهى مى خواهد برگرد و خفه كند جوان را ولى فكر مى كند خب چرا با همين روى هم نريزد تا توله‌اى چند پس بيندازد كه بتواند كتكشان بزند؟
 
 
--
فكر مى كنم چقدر خوبه كه اين همه دوست دارى بچه ات را. يه حس خاصى بايد باشه يعنى معلومه كه هست ولى دركش برام ثقيله. براى همينه كه هنوز والد/ه نشدم يا شايدم برعكس چون والد/ه نيستم، ازش محرومم!
 
 
سه شنبه 12 آذر1387
بعد كه رسيد به ستاره، به عشق، نمى بيند كه همه چيز وهمى خنك بوده است؟ سرابى خيالى؟ اشتياق خودساخته؟ ذهنيت اسطوره اى؟
 
 
سه شنبه 12 آذر1387
تو همش به فكر خودتى
تو همش تو فكر منى
تو تو فكر منم به فكر خودتى؟
 
 
جمعه 8 آذر1387
لحظه شكست يك چيزى فرو مى ريزد مهندس، انگار بار خستگى ساليان. بگذار بشكنم پس!
 
 
یکشنبه 10 آذر1387
صحنه پس از آخر -
همه جا تاريك شده است ما حتى افتادن پرده را نمى بينيم.
 
 
یکشنبه 10 آذر1387
خسته مى شوى
وقتى در غربت
به بى عشقى دچارى
مانده مى شوى
وقتى در انتهاى نمناك غروب
در توقف نامتناهى لحظه اشراق
به توهم عشق پى مى برى
واژه ها بى قواره اند وقتى همه چيز
اتصال پالس ها و انتقال هورمون هاست!
 
 

تراوشات (۱۴)

سه شنبه 3 دی1387
هيچ شكى وجود ندارد كه عشق يعنى شهوت تصاحب.
 
 
یکشنبه 1 دی1387
به سراغ من اگر مى آيى اى مهربان چراغ بياور، چرا كه گردسوز محقر ما ديگر فتيله ندارد، فتيله نياورى كه آنگاه فتيله دارد و نفت ندارد.
براى آرامشت قرآن ميخوانيم: الف لام ميم، گذشته از شب بيشتر از نيم.
ما جمعى از ساكنين قسطنطنيه، سرمان مانده در قرنطينه، دكتر جان به دادمان برس كه فريادها مانده در سينه.
 
 
پنجشنبه 28 آذر1387
من با تو معناى هيچ را شناختم اينك بى تو معناى هيچ را شناختم
 
 
جمعه 29 آذر1387
چه وبلاگ توپى دارى
به من هم سرى بزن چون من هم وبلاگ توپى دارم
همينطور به حسن آقا و محبوبه خانم چون آنها هم وبلاگ توپى دارند
البته كه وبلاگ من توپ تر است، پس به من سر تر بزن
يا اصلا بيا به توپ من هد بزن يا به سر من توپ ولى من استپ سينه را دوست تر مى دارم
 
 
دوشنبه 6 آبان1387
صاحب قندهارى سه ريال ميخردمان
 
 
--
پسر مى بینى چه مى کند قدرت تربیت؟ من درختى پرثمرتر ندیده ام، یک سال آب مى دهى صد سال میوه مى دهد.
 
 
پنجشنبه 28 آذر1387
دارم رو نان استاپ كامنتينگت كار ميكنم، ببينيم چى ميشه. يه قطعه داره البته ساخت كره هست، اينجا گير نمياد، ايرانيشو بندازم واست؟
 
 
پنجشنبه 28 آذر1387
حال را تنها مكن، انا شريك!
 
 
چهارشنبه 27 آذر ماه سال 1387
یعنى واسه خودت اتاق دارى؟ بابا عجب جمهورى خوبیه خونه تون!
[رو مى کند به آسمان]: اى خدا بچه هاى این زمونه عجب چیزى شدن
[خداوند حکیم:] چه چیزی؟
[شیخ:] همون چیز دیگه.
 
 
--
دخترم،
من نمى دانم چه طور باید به تو بگویم که هیچ مردی مرد رویاهای تو نخواهد بود، همانطور که نمى دانم چه طور باید به پدرت بگویم که هیچ زنى تجسم عینى آن تصورى که از زن داشت و در من نیافت نخواهد بود همانطور که هیچ دخترى تصویر خامى که از کودکى من -پس از نا امیدى از بزرگسالى ام- براى خودش ساخته، رنگ واقع نخواهد زد.
بیا موهومات را کنار بگذاریم و زندگى کسالت بار زمخت را ادامه دهیم.
 
 
یکشنبه 24 آذر1387
دوشيزه محترمه، بعله اولين قدمه، ...
دل پاك دار، سدهاى گوشتى را نيز حفظ بنما. اگر دل ناپاك شد به درك، مبادا از سنگرهاى گوشتى عقب نشينى كنى.
پسرى كه همراه دوشيزه است شاكى مى شود: "خانوم شما عاشق نشدى چه مى فهمى راست كردن چيست." دكتر چشمكى به همكارش مى زند و به پسر مى گويد كه از دوش تا به امروز پاكيزه است؛ هنوز دوشيزه است.
دوشيزگان جهان، بهاى دوشيدنتان از زه گوشتى فراتر نمى رود مگر؟ متحد شويد.
"اى آقا چه مى فهمى شاخ چيست و سيخ."
شيخ نمى فهمد. اگر مى فهميد اينجا نبود، تنها نبود.
خوانندگان عزيز، دم همگى شما گرم. اگر مهربانى شمايان در اشتباه گرفتن افكارتان با افكارمان نبود، اگر رحمتتان در اختلاف عمیق نوشته هايتان با نوشته هایمان نبود، اگر آن لبخندتان به تفاوت فاحش فاحشگان با دوشيزگان...، مى توان شرط بست كه انگيزه اى براى دكتر نمى ماند. وجودتان را عشق است ولى خودمانيم دنبال چه مى گرديد مرامى؟
دكتر جون، آنچه به من دادى در راه خدا بود؟ مشكور باد!
 
 

تراوشات (۱۳)

شنبه، ٢۱ دی ۱۳۸٧

على اى حال حتى اگر خوردنى هم در مهندسى باشد باز درد عشق حل نمى گردد همانطور كه هيچ طبيب يا عالم يا مدرس يا فقيه يا عارف يا هر خر ديگرى هم قادر به حل اين مشكل نيست چراكه كلا عشق موهومى ست و پديده موهومى قابل بررسى و حل نمى باشد

 

شنبه 14 دی1387
سكانس مابعد آخر:
مَرد مُرد، زن زنده است.
[پرده مى افتد]
 
 
یکشنبه 1 دی1387
چهل و هشت سالگى ام
مزامير داوود نبى را باز مى كنم: "من ساكن موقت زمين ام" پس چرا اينهمه طول كشيد؟ به گذشته نگاه مى‌كنم كه رديف كنم نقاط روشنى را كه لذت برده ام يا لذت داده ام لااقل، چيزى نيست، كورسويى حتى.
من از درد خسته شدم، از صبر بر درد. از درد دل، از دل درد. اگر زيبايى به درد است من ملكه زيبايى جهانم، تاجم بر سر نهيد با بيكينى و كفش هايى با پاشنه هاى سى سانتى.
مزامير داوود نبى را مى گشايم: "پس فرامين ات را ز من نهان مكن" بكن آقاجان چه فايده ما كه فرمان نمى‌بريم، بيهوده است، در عوض دعا كن ما را، يعنى قشنگ دعا بكن، فعلش را انجام بده: بخوان و ببر و مگر رخداد جز اراده توست؟ كن فيكون. اينك بر ما لاتكن فلايكون قرائت فرما.
بغضى حتى ندارم. ديگر همه چيز بى اهميت است، خبرى از :) نيست و :( ، هر چه هست :| است. به چيزى باور ندارم و اين منم مردواره اى تنها در آستانه فصل بى نام و نشان. در چهل و هشت سالگى به عقب باز نگرد، زندگى و زمانه تلخى ست. نه، از فرط تلخى بى مزه شده، مثل دستانم در سرماى سگ كش كه بى حس مى‌كند انگشتها را و افتادنشان را نمى فهمى. در چهل و هشت سالگى - اگر رسيدى - كارى نكن. حتى جاى افسوس نيست. همان :|
ما را به سخت جانى خود اين گمان نبود
 
 
یکشنبه 1 دی1387
- ننويس اينها را، مى دانم كه سه روز كلنجار رفته اى كه بنويسى، ولى صبرت سر آمد آخر؟ نكن پدر من، خوب نيست، مريضى مگر؟ از اميد بگو.
- ببخشيد، از چه؟
- از اميد، از آرزو.
- آه، آن دو جوان يك لاقبا كه دست در دست هم سه راه ضرابخانه را بالا مى رفتند؟
- بدون شك مريضى.
- مريزم. از سبوى شكسته مجنون بر زمين جنون.
 
 
شنبه 7 دی1387
بهترين كار را كرد، عشق را در چاه توالت خالى كرد، هر چيزى به اصل خود باز مى گردد.
 
 
یکشنبه، ۸ دی ۱۳۸٧
پدر كه مى گفت دخترم برخيز و سالى يكبار طلوع را به تماشا بنشين، نمى دانست كه دختر چنان سحرخيز خواهد بود كه طلوع را از داخل ماشينش كه به گمان پرايد است از پشت چراغ قرمز نظاره خواهد كرد لكن اينچنين بود
 
 
دوشنبه 9 دی1387
عشق هميشه در مسافرت است: سفر توهم.
 
 
چهارشنبه 11 دی1387
غزه ممسنى است، كليبر است، مريوان، شادگان، اسفراين، همين كرج، بشاگرد، لردگان، بروجن، طبس، ویرانه بم، سراوان، سقز، ابركوه، الشتر، رباط كريم،... غزه همينجاست، مى بينى؟
 
 
سه شنبه 10 دی1387
سربكش محبوبِ تلخ بدمزه را يك شب
با تمام مهره هاى منچ
در بین بيت هاى اعتياد
فردا كه به خواستگارى ات آمد
پنج روز بيشتر مهلت ندارى
 
 
11 دی 1387
در اين نكته كه هر كسى بيشتر از زندگى ديگران به زندگى خود علاقمند است و براى بهبود آن تلاش مى‌كند، چه ايرادى وارد است؟
وارد بحث همبستگى اجتماعى يا كاركرد فرسوده مديريت اين همبستگى نمى شوم -گيرم كه تنها توزيع كمك هاى مردمى براى زلزله زدگان باشد- كه چنان مغشوش است كه بسيارى را از خيال هميارى هم باز مى دارد يا چنانكه در قياس مى بينيم كه در اندونزى يك سال پس از سونامى سواحل و دهكده ها بازسازى مى شوند و بم پس از پنج سال هنوز مى لنگد.
 
 
جمعه 6 دی1387
روزهاى سختى ست. خوابم نمى بَرَد، فكرم درگير توهمى ست مغشوش به گونه اى كه حتى واضح نيست كه چيست. چيزى از درون مغز من رشد مى كند تمام سطح مخ را فرا مى گيرد، تمام ذهن را اشغال مى كند و نمى دانم چيست.
راه مى روم در ميان آشفتگى. راه مى روم وگرنه در افكار پوچم غرق مى شوم. بيرون كه سگ مذهب يخ است، همين تو قدم مى زنم، راه مى روم تا كار ديگرى هم كنم، ولى فكرها - اين مشتقات شيطان - با من حركت مى‌كنند. رهايم نمى كنند. من نمى توانم لبخند بزنم و اين، درد را آنگونه كه هست فجيع نشان مى‌دهد. حالم ابدا خوب نيست. روزهاى سختى ست.
 
 

تراوشات (۱۲)

سه شنبه 8 بهمن1387
پله ها مار دارند و من در پيچاپيچ راه پله افقى، (آرى افقى، همان كه موازى تير دروازه يكتاست و عمود بر آن دو تير دوقلو) مى دوم تا آنجا كه نفسم مى گيرد، (آرى مى گيرد، نديده اى كه مار مارگير بگيرد؟ مگر نشنيده اى كه بهرام كه گور الى آخر؟) مى خورم زمين پيش پاى پونه قربانى فوبياى ازلى كودكان مى شوم، مارها با بچه ها دوست اند، شاهدم آن كودكى ست كه وقتى مش حسن سر مار را زير بيل له كرد بغضش گرفت، بغض هم شايد نه ولى دلش گرفت. مار بدبخت فقط داشت فرار مى كرد، خدايا اين چه عدالتى ست؟ پا چرا ندادى بهش كه بدود؟ [خداوند حكيم: "پسر جان نيش دادم بهش در عوض، دِهَه"] خب اون هيچى، من چرا قربانى شده ام اين وسط؟ اين وسط كه نه، در انتهاى راه پله مارپيچى افقى يا مارپیچ راه پله اى افقى يا افق مارگونه پلكانى؟
 
 
شنبه 12 بهمن1387
يك چيزى هست كه آزارم مى دهد اين روزها. باشد! آزارم نمى دهد ولى هست خب؟ تو فكر كردى كه كوالا چه مى خورد؟ هيچى جز برگ اكاليپتوس، مى فهمى؟ حتى موى راكن را هم دست نمى زند، خيال كردى خودش را مى خورد؟ بيچاره كوالا.
 
 
سه‌شنبه، ۸ بهمن ۱۳۸٧
من بيشتر از خودخواهى در تصميمت نوعى دگرخواهى مى بينم و بعد دلم براى مادر خودم تنگ مى شود، دوست بوديم لابد كه تنگ مى شود، آخ مادر
 
 
سه شنبه 8 بهمن1387
به آن نگاه خسته ات كه بند اين دلم گسسته و دلم تپيده و رميده از درون سينه، من نگاه مى كنم
 
 
یکشنبه 6 بهمن1387
حلزون از زندگى لذت مى برد چون هيچوقت عجله ندارد. ما نه.
 
 
یکشنبه 6 بهمن1387
من اين روزها در شیخ، شیخى مى بينم كه نبوده قبلا. اين روزها بلكه شیخ، شیخ شده است. يكپارچه شیخ، در جستجوى خويشتن شیخايى خويش. بى فايده البته، ولى من نمى گويم كه نااميدش نكنم.
 
 
یکشنبه 6 بهمن1387
تو به جاده مى گريزى من به ماده، تو به صدا من به سيما، تو به به من به از.
اى داد از ما، فرياد از ما.
 
 
چهارشنبه 2 بهمن1387
توهم ليلي-مجنوني بودن يك رابطه
توهم بودن يك رابطه
توهم يك رابطه
توهم رابطه
 
 
پنجشنبه 3 بهمن1387
گاف با آرامشى وصف ناپذير به سر صليب شد و سپس از آسمان باريد بر مردمان خوش خنده اى كه انكارش مى كردند و همگى تا خرخره زير انبوهى از گاف فرو رفتند.
پاورقى: گاف مرغوب پشت شهردارى كاركرد زير پنج هزارتا، قيمت مقطوع سه و پونصد.
- يك كيلو كشيدى ميگى هفت و دويست؟
- آره اون قيمت پر پونده. اسلش ال.بى.
 
 
شنبه 28 دی1387
كدام راه را بپيمايم؟ تا كجا؟ تا كى؟
خسته‌ام، از محروميت، از دورى، از حرمان، از اشتياقى كه در فضاى لايتناهى مى رود و بازگشتى ندارد، خسته‌ام.
بگو كجاى كار، كوتاهى كردم؟
بگو كجاى راه، من اشتباه رفته ام؟
 
 
سه شنبه 1 بهمن1387
- منجوق دوزى هم بلتى؟
- آره.
- باباااااا، همين خوبه، همينو بخريم.
 
 
جمعه 27 دی1387
ميگن كه جفتش خوبه، دوست بدارى و چه خوب كه دوست داشته شوى، ولى از اين جايگاه كه نگاه مى كنم، در اين زمانه همه چيز دروغين است، شهوتِ تصاحب، دوست داشتن نام مى گيرد و هوس، عشق خوانده مى‌شود. دوست داشتن از نگاه من آن است كه چنان كسى را دوست بدارى كه هر آنچه او دوست مى دارد بر هر آنچه تو دوست مى دارى مقدم باشد اگرچه آن، دوست داشتن ِ خود او باشد. ديگر تصاحب و تملك بى‌معنى ست، هر آنچه او بپسندد مى پسندى. چنين دوست داشتنى در اين زمانه وجود ندارد. تنها چيزى كه نشان از عشق راستين دارد (كه از فرط لوث شدنِ اين واژه، مى ترسم آن را عشق بخوانم) مهر مادر است. قدرش بدان.
 
 
جمعه 27 دی1387
يعنى معشوقى هست و به چين است؟ يا آنكه معشوقى ندارد بايد بگردد همه جا به دنبالش ولو به چين اقصا يا شكن دامن تو؟
ناتانائيل، هيچ كجا دلكم آرام نمى گيرد، نه اين سوى اطلس نه آنسو، نه در قعرش نه بر فرازش. چه كنم؟
 
 
شنبه 14 دی1387
"اى خداوند [...] برايم چنين مقرر كردى كه اقامتگاهم را براى سالم نگاه داشتن روحم تغيير دهى و مرا در كارتاژ مهميز زدى [...] و قلبم را به جذبه هاى رم مفتون كردى."
اينك ناتانائيل، در اين زمانه عسرت، تكليف ما چيست؟ از كارتاژ وطن به ماوراء اطلس بكوچيم؟ يا بر نفس خود مهار زنيم؟
 
 
 

تراوشات (۱۱)

شنبه 12 اردیبهشت1388

اى آقا اين روزا سه تومن بذارى كف دس گدا يهو تمام امراض و افلاجش خوب ميشه با پاى مصنوعيش ميفته دنبالت پس چه بهتر كه شخصيت خودت رو رعايت كنى و بليط رو ارائه يا اينكه بليط رو مراعات كنى و خودت رو ارائه كه البته تو خط توپخونه سد خندان به خوبى جواب داده، همه هم راضى بودن از بازيگر و بازيكن و بازى شو تا بهترين تماشاچيان دنيا كه محض نظافت اتوبوس يه شيشه يا صندلى رو هم به جا نميذارن.

 

سه شنبه 15 اردیبهشت1388
نفرين به روز
كه در دقايق تردش
كه چون باد شمال مى گذرند
من به شب مى رسم
نفرين به شب
كه در دقايق سردش
كه چون صخره هاى بزرگ بر سر راهم نشسته اند
به صبح نمى رسم
 
 
پنجشنبه 10 اردیبهشت1388
"زان می عشق کزو پخته شود هر خامی"
من ِ پخته نزنم لب كه شود بدنامى
 
 
سه شنبه 8 اردیبهشت1388
سپس به ورزشگا مى روم و داور مادر مرده را به گا مى دهم و دلم خنك مى شود و فردا صبح با آسودگى بيشترى به سگ دو زنى و دست بوسى و تشكر از اجازه ديگران به رسيدن به نيمى از حقم و دعا كردنشان براى انجام نيمى از وظيفه شان و خالى كردن جيب من و خنديدن به ريشم و غيره مى پردازم.
 
 
سه شنبه 8 اردیبهشت1388
يك نمونه مازوخيست-ساديست: دختر بيچاره خودش را مى كشد كوچك مى كند خوار مى كند ناز پسر را مى خرد كادو ماچ منت پسرك دلش سنگ است، كسى ديگر را مى خواهد؟ نه. چه مرگش است پس؟ قيافه خانم براش جذاب نيست. پسرم معيار شما چيه؟ اخلاق كه ماه، تحصيلات كه دهتر! پول و پله فراوون، خانواده دختره كه خاطرخواهت، با كسى هم كه نبوده، قيافش هم كه آخه بد نيست. تو اصلا بگو ببينم قيافه خوب كدومه؟ پاسخ از ته چاه مى آيد: "امبر هرد" خب اين پسر خاك بر سر لياقتش چيست جز همان بزك دوزك كرده ى غربتى با عشوه هاى خركى كه فردا صبح كه صورتش را شست تحملش ممتنع الوجود؟ هان؟ گل سنگم گل سنگم گل سنگم، چى بگم از دل تنگم دل تنگ؟
 
 
شنبه 29 فروردین1388
سالك پاسخ گفت: و البته سخنت متين است و كلام من هم همين است كه آنچه كه مثلا در چين است به اويغور چنين است و به خوارزم نه همين است ولكن كل تاريخ از ديدگاه ديالكتيك ماترياليستى و ناظر لخت (به فتح كاف) پديده اى ست كه يكبار واقع مى گردد و چون شد آن شد كه شد فلذا ثبوت دارد. جغرافيا از سوى ديگر اما اگرچه ظاهر يكنواختى دارد ولى چون از دايره تنگ قياس خود به در آييم چه بسيار تغييراتى كه در اسكيل زمين شناختى فى المثل در اثر تحركات تكتونيكى بر آن عارض مى گردد.
استاد فرمود: مى خوابيم.
 
 
شنبه 29 فروردین1388
مارگوت بيگل راس ميگه از اين جهت كه آقا آزاديمو نگير جون مادرت ولى از اونور يه جورى هم به نظر مياد كه ميگه بابام جان اصلا نزديك من نشو بذار اون فضاى شخصيمو داشته باشم كه البته حد اين فضا معلوم نيست در اين شعر وگرنه شعر نبود مانيفست بود ولى به هر حال مى دونى اين ميتونه تبعات بلندى داشته باشه به بلندى بى تعهدى ابدى، اونوقت عشق -سو كالد- چيز مزخرف پادرهوايى ميشه كه هر وقت حال نكنى ميرى با يكى ديگه و البته چون در راستاى تقويت تز من مبنى بر يكى بودن عشق با هوسه به شدت از ايشون كمال پشتيبانى رو به عمل ميارم تا محصولش چى باشه كه به همت و سايز ايشون بستگى داره
 
 
سه شنبه 25 فروردین1388
وقتى كه از كار اخراج شده اى
بى هدف، دست در جيب، سر به زير، در خيابان قدم مى زنى
آن لحظه است كه عاشقت مى خوانند
و مى فهمى آنجا، در اداره، زير ته سيگار مدير جا مانده اى
 
 
1388
بعضى آدما دیگه غصه هاشون رو تعریف هم نمى کنن، چیزایى رو تعریف مى کنن که اصلا آزارشون نمیده. اینجور آدما گاهى یه روزایى دیگه هیچى ندارن که تعریف کنن، برا همین دوستشون که بهشون زنگ میزنه بعد از هر سکوت طولانى مى پرسه: “الو شیخ، هستى هنوز شیخ؟"
 
 
پنجشنبه 8 اسفند1387
مسيحاى تو بر سر صليب شد به جستجوى خدا، نيافت ولى:
"ايلى ايلى لما سبقتنى؟"
 
 
سه شنبه 20 اسفند1387
بگو عمودى خاكم كنند
امضا: سرو ايستاده
 
 
پنجشنبه 22 اسفند1387
قورباغه ها سر زا رفتند، دكتر با خوشحالى ناتوانى رحم را به من اعلام كرد، اشك شوق با خون قورباغه ها آميخت، پرسياوشان روييد. شنيده اى امين آباد فراخوان داده؟ بيا تا برويم.
 
 
سه شنبه 20 اسفند1387
مى دونى چجورى هستى؟ لبريز!
خانوما يه چيكه آب برسونين خالى بشه ... بره به دريا برسه آبى بشه
 
 
سه شنبه 20 اسفند1387
شيخ: "نه راستش جناب گوركى، بين خودمان باشد، حالم ازشان بهم مى خورد."
گوركى: "پسر جان تو خودت را هم دوست ندارى، تا خودت را دوست نداشته نباشى مردم را هم نمى توانى دوست بدارى."
شيخ: "بله شامل خودم هم مى شود، خلاصه بهم مى خورد ديگر."
گوركى: "خب يه كارى كن نخورد، بيا واسكا سرخه من رو بخون و ببين با نهايت تنفرت از او چطور دلت مى سوزد برايش."
 
 
پنجشنبه 15 اسفند1387
"الاغ عزير از تو آدم تر بود، بهش گفتيم برخيز برخاست عين آدم، يادش بخير قديما ... با موسى گپ مى زديم، عيسى رو ول مى كرديم بالا صليب... كيف مى كرديم"
 
 
پنجشنبه 1 اسفند1387
- بى حوصله اى ؟
- آ... [حوصله اش نمى كشد كه تكميل كند]
 
 

تراوشات (۱۰)

جمعه 24 مهر1388
هی مشاطه، پرده ای بدوزش سست، جامه ای سبک، خط چشمی بکش ضخیم، ابرویی نازک، بینی سربالا، لبان قلوه، استغفرالله!
 
 
--
ديدم كه چطور شعله عجيب عشقش يهو بى مقدمه يه روز صبح پت پت مى كنه و خاموش و تمام
 
 
چهارشنبه 1 مهر1388
انسانی بد است، چشم را باز می کند. باید علوم حیوانی می خواندی
 
 
جمعه 6 شهریور1388
بر روی زمین نقطه پاکی نیست، نیاوریم کودک را!
کودک ولی نباشد امید هم نیست.
چه کنیم با این تناقضات؟!
 
 
سه شنبه 3 شهریور1388
خواسته ات را بيان كنی و منتظر بمانی تا طرف واکنش نشان بدهد و ندهد و منتظر بمانی و ندهد و شب شود و ندهد و روز برآید و ندهد و ...
 
 
سه شنبه 27 مرداد1388
ماشین بخر برایم مرد، با کولر گازی سه هزار که ببندیم روی سقفش. ببین دیگر دکتر نمی روم، نه که آدم دیوثی باشد، نه، فقط برای اینکه پس انداز کنیم ماشین بخریم با کولر و برویم شهر دیگری که دکتر بهتری داشته باشد، گیرم نه مجرب تر، لااقل مودب تر. ماشین بخر برایم مرد.
 
 
یکشنبه 1 شهریور1388
مي رانم. رو به غرب. در گوشم صدایی پیچیده: "Go West young man"
مي رانم. رو به غرب. آنجا كه روياها به پايان مي رسد و زندگي نیز. تعجبی هم ندارد زندگی رویای غریبی ست. و من هنوز رویایی دارم: بازگشت.
مي رانم. رو به غرب. با رویای شرق.
 
 
چهارشنبه 28 مرداد1388
- "بذا اسکنت کنم"
- "باشه ولی خیره نشو"
-"دِ! پس چجوری اسکنت کنم؟
[ دیالوگ پایانی فیلم "بگذار اسکن کنمت، وقتی نیست" ]
 
 
--
اصغر، پسرم!
پناه دخترکی باش که توهم عشق را در تو می جوید اگرچه تو را کثیف بخواند
 
 
شنبه 9 خرداد1388
تو خود كهكشانى
خورشيدى در پاكت بگذار
و برايم پست كن
 
 
پنجشنبه 31 اردیبهشت1388
من هميشه يه خودكار بيشتر نداشتم واسه همين همه نوشته هام يه رنگه ولى حاشيه زياد داره جزوه هام مثل اين تعليقه ها كه ميزنن! با اينكه ميگن عليكم بالمتون لا بالحواشى ولى الان حاشيه ها بيشتر به دردم مى‌خورن كه خودمو بشناسم يا ببينم كى بودم يا سحرگاه 15 ارديبهشت 76 به چه مى انديشيدم.
 
 
چهارشنبه 30 اردیبهشت1388
آرى يادم مى آيد
دوستت داشتم در شبى نمناك
امروز اما روز ديگرى ست
دوستى رنگ تازه اى خورده
يادها فقط موجب آزارند
و فاصله، فاصله لعنتى، چنان بعيد است
كه دل تنگى از معنا تهى مى شود
 
 
یکشنبه 27 اردیبهشت1388
دل ما هم دل نيست، دل ما سنگ صبورى ست كه از شدت صبر، صخره صعب غريبى گشته ست.
 
 
پنجشنبه 17 اردیبهشت1388
نقل است كه حكيم مدام شكر حق نمودى، پرسيدند از چه رو على الدوام به حمد بارى مشغولى؟ گفت به خاطر ندارم.
 
 

تراوشات (۹)

پنجشنبه 21 آبان1388

از انتگرال نترس، انتگرال همان زيگماى پيوسته است، ترس ندارد!

 

پنجشنبه 21 آبان1388
این همه سال از نبودت گذشت به سرعت و می پرسند هنوز عادت نکرده ای؟ که قطعا نکرده ای که شاید تنها چیزی ست که گرد روزگار عوض امحاء، جلایش می دهد.
 
 
سه شنبه 19 آبان1388
خُرما اگر می رَسید که خَر ما از کرّگی دمش میخ طویله ای نمی شد که روحمان را زمینگیر کند.
 
 
دوشنبه 18 آبان1388
به شماره ی روزهایی که برای همیشه ... همیشه ی محدود؟ همیشه ی کوتاه ... امان از همیشه های الکی ... همیشه های نازک یواشکی
 
 
چهارشنبه 13 آبان1388
میان دو بوسه ام منتظر می مانی؟
 
 
چهارشنبه 13 آبان1388
هرگاه اندیشه ماندگاری چیزی به ذهنتان خطور کرد به گورستان بروید.
سعادت ماندگار نیست، سعادت هدف نیست، سعادت همینجا جاری ست، دریابیدش.
 
 
پنجشنبه 7 آبان1388
خانمی که کنار من نشسته سرفه می کند، دو تا، دستمالی در میاورد می گیرد جلوی دهانش باز سرفه می کند، دو تای دیگر، نفس می کشد، باز سرفه می کند، لاینقطع، همینطور سرفه می کند و خون از دستمال جاری می شود. من که کنارش نشسته ام به چه اعتقاد داشته باشم خوب است؟
 
 
--
نگرانم که پیروی از این تز ارضای نیاز زندگی ام را ابتر بگذارد. نه که بی نیاز باشم که ناشناخته است بیشتر یا ظاهرا غیر معقول - حداقل در جامعه این روزگار
 
 
دوشنبه 4 آبان1388
نترس، فریاد بزن که ناتوانی، تو می توانی!
 
 
دوشنبه 4 آبان1388
بی هرزگی کارمان گیر است دلمان خوش به کسی که اگر هم باشد می ترسم یقه مان را بگیرد که تو در زمین آباد من نکردی که اینجا بکنی؟ کور خوانده ای.
 
 
پنجشنبه 23 مهر1388
رها كنيد دلش را، چرا زهر عشق به كامش مى ريزيد؟ رها كنيد طفلك را.
 
 
یکشنبه 3 آبان1388 ساعت: 5:24
سلام خانم سیب
دیگران گلابی اند و به درد خنده شما نمی خورند، ما خودمان اسباب خنده بهتری هستیم هم بیمار چشمان غزلوار شرقی.
با تشکر
آقای کارد
چندِ چندِ چندادوچند
 
 
دوشنبه 4 آبان1388
شهامت عطا کن مرا
با بالهای بی انتها
و خربزه های تو در تو
که بزدلی ام را بزداید
چو برگ غان که گل و لای از کف
از لای کف
تا پای سر
آه
زندگی را دیده ای
چه سبکبال بر من می خندد
و دور از دسترس پر می زند همش
عر می زنم هنوز
 
 
یکشنبه 3 آبان1388
مرا شیرجه آموزش ده
مرا ترس از آب بزدای
مرا غرق ...
نکند؟...
آب...
 
 
 

تراوشات (۸)

جمعه 18 دی1388
آدم برفى دلش مى خواهد يكباره نيست شود نه كه ذره ذره زجر بكشد، حكايت ماست زير آوار ناگهان موج گیسوان تو، بجاى اينكه آرام آرام آجرهاى وجودمان را لق كند بيندازد پايين، يكباره ويران مى كند.
 
 
جمعه 18 دی1388
شک ندارم که اول پشت دستهایش را می گذارد روی گونه های خیس مرد تنها و نه از خودپرستی و جنس-برتر-پنداری ست که خیال می کنم مرد است که لابد آرزوی گمگشته ای می جویم در او و یا پی درمان خیسی ام، داروی سرما.
 
 
پنجشنبه 17 دی1388
دوست من ناباب نبود٬ باب بود. رابرت بود در واقع، باب صدایش می کردیم.
 
 
سه شنبه 15 دی1388
آتوسا گفت: ساجده تو مرا از گرداب عفن و چنگال لجن بیرون کشیدی، مرحبا بکِ و بآبائکِ الاولین و الآخرین. آیا راه رستگاری را نیز بر من نادان می نمایی؟
ساجده با فروتنی پاسخ داد: البته گلم. علیکِ بالحجاب که چون صدف، مروارید ناز زن را از دید صیادان می‌پوشاند.
آتوسا پرسید: پس چگونه ازدواج کنم؟
ساجده فرمود: در جلسات سفره بانوان محجبه و مومنه شرکت کن.
آتوسا صیحه ای کشید و بر پای ساجده افتاد که: العفو العفو، بزرگا که تویی، ثم اهتدیت.

ای کاش همه جوانان اینگونه هدایت شوند
به امید آن روز
 
 
--
قیس عامری برویم دشت حین چراندن غاز، میان حیرانی و نادانی، لیلی وار (مجنون اگر تویی) تو را به سیخ بکشم بجوم آهسته آهسته؟
 
 
سه شنبه 15 دی1388
این جوانان کاوه نمی خواهند
هرکدام فریدون خویشند
 
 
دوشنبه 30 آذر1388
الکی خوشی ها اختراع ماست برای کاهش تلخی زندگی
چندان هم موفق نبودیم
 
 
پنجشنبه 5 آذر1388
جدلی جانفرساست که تا کجا، تا چقدر می خواهمت برای خودت و برای خودم. عجیب فرساینده ولی اغلب پیش از ستاندن جان مشکل به نفی مساله حل می شود به کل: یا وصل است که دیگر انگیزه ها مهم نیست مهم بودن است یا فصل که باز مهم نیست چرا که نیست.
 
 
یکشنبه 27 اردیبهشت1388
-به من چه خانوم؟! منم هزارو یه مشکل دارم،چار ماهه کرایه خونت عقب افتاده،تا آخر این ماه دادی که دادی،ندادی به فکر تخلیه باش!

-به خدا ندارم حاج آقا! پس اندازی که اون خدا بیامرز گذاشته بود همین چندماهه تموم شد.خونواده ای هم که ندارم،منم و این سه تا بچه ی بی پدر؛اگه آقایی کنین یه فرصتی بدین یه کار پیدا می کنم و ....

-شما که همش حرف خودتو می زنی!کودوم کار؟! من دیگه این حرفا حالیم نیس!

سه پسر بچه ی قد ونیم قد،چادر زن را گرفته و بغض کرده اند.

-شما که تا حالا صبر کردین،این یه ماهم روش؛به خدا...

-چرا متوجه نیسی آبجی؟ به همون خدا منم هزار و یه مشکل دارم.کم نیس که،چار ماهه!

و قبل از اینکه زن دوباره چیزی بگوید،در حیاط را محکم به هم می کوبد و می رود.

زن همانجا می نشیند و سه پسربچه ی قد و نیم که بغض کرده اند دورش را می گیرند و یکی از آن ها همزمان با زن به هق هق گریه می افتد.

فردا صبح از خانه بيرون نمى رود. خودش را پس از خفه كردن بچه ها با سم كشته.

قضاوت نمى كنيم، حمايت هم نمى كنيم، عنايت حتى. بى تفاوت مى گذريم.
 
 
سه شنبه 3 آذر1388
من پر از وسوسه هاى رفتنِ تو ام؟ من مازوخيستم؟ گيرم كه هستم ولى از اون مقدمه -حتى اگه درست- اين تالى نتيجه نميشه. نه نگفتن و سر تكان دادن به رفتن نبود به باز كردن بود و چه باز كردنى كه تخيل كرده بودم ،آه! پس ينى نمى خواستم كه بگم "نه، باز نكن" بلكه دوست داشتم بگم آره ولى نمى تونستم چون خشك شده بودم، بلكه بيهوش، شيخ صعق. با اندك توان باقيمانده سرم جنبيد كه بكن، د لامصب، جان ما از هم گسستى، باز كن. كه تمامم كن، كه من از دست غمت مشکل برم جا...
 
 
یکشنبه 1 آذر1388
مورچه خوار خوب زیر اتوبوس جهانگردی جان داد
 
 
یکشنبه 1 آذر1388
من استاد نیستم، عابری ساده استاده پسٍ تابلوی ایستم!
 
 
پنجشنبه 28 آبان1388
پوچه دورى از كسى كه مى دونى كه بهترين فرده تو تمام دنيا برات اونم خود خواسته ينى خاك بر سرىِ عامدانه و لهنت به اين دنياى امروز كه نميذاره من تمام عمر بچسبم بهش، ميخوام بچسبم بهش و خودش هم نمى خواد حتى، معلومه كه براى خير من و تر زده ام به خيرم دستى دستى خودم.
يقين هم فك كنم لهنتى نيست اگه راستكى باشه چون تمام چيزهايى كه من خيال مى كردم يقينه برام، الان دود شده و به هوا رفته. من فكر مى كنم هرگز نبوده قلب من اين چنين لبريز ترديد، سرشار شك
 
 
پنجشنبه 28 آبان1388
حرف زیاد است ولی نگاهت فکّمان را نقش زمین کرده
 
 
سه شنبه 26 آبان1388
هفت شهر عشق را عطار یکی کرد خلاصه
 
 
دوشنبه 25 آبان1388
لباس کفایت نمی کند، تو باش، تو گرمم کن تمام زمستان و از این قبیل خزعبلات
 
 
دوشنبه 25 آبان1388
اگه قبل از شروع به پایان فکر کنی، بهتره اصلا شروع نکنی چون ذهنت از قبل قضیه رو تموم کرده و فاتحه اش رو خونده. یعنی قهرا دیر یا زود متوقف میشه چون ذهنت قبلا یک بار این کار رو کرده.
 
 
یکشنبه 24 آبان1388
دقیقا سوزش اصلی اونجاست که وقتی میخوای به حق کشی اعتراض کنی کسی حمایتت نمی کند هیچ، سرزنش هم می شوی. نمی دانم شاید ریشه ای در فرهنگ قضا و قدری و استبدادخو و واداده ی بیمارمان داشته باشد
 
 
 

تراوشات (۷)

جمعه 14 اسفند1388

عـ...شـ...
اولین ابرواژه ات را تمام هم نمی توانم کنم

 

چهارشنبه 7 بهمن1388

تنها اشتباه زندگی به هر حال هم بزرگترین اشتباه است هم کوچکترین

 

سه شنبه 11 اسفند1388
دلم می خواست جار بودم، از حلقوم نون خشکی بدبخت گوش تو را می نواختم.
 
 
پنجشنبه 6 اسفند1388
مادرم رنجور زخم قرنها زنانگی ست.
پدرم خمیده زیر بار شاهوزن زندگی ست.
من...
من غریب غربت تنهایی ام.
 
 
شنبه 8 اسفند1388
آخری نبودن هم عذاب است برای من. اولی هم یک جورهایی. بهتر است دست از خیال "به تختخواب رفتن با امیلی یا چگونه آموختم دست از نگرانی بردارم و به نقاط حساس در راستای آه عشق بورزم" بردارم. پذیرش لوزر بودن سخت ولی آرام بخش است اندکی، لااقل در قیاس با پادرهوایی یا به عبارت رساتر سر در قفایی.
 
 
شنبه 8 اسفند1388
باید دنبال یک دنیای دیگر گشت. دنیایی که ما را از فکر خوشبختی بیرون بیاورد. دنیایی که ما را از عشق جدا کند که خاصیت عشق همین است: ویرانی. رویای خوشبختی همان بدبختی ست.
 
 
چهارشنبه 4 آذر1388
آقای ایکس خیلی آقاست و خیلی بیچاره، کلا هرچه آقا دیده ام بیچاره بوده است چنان که کم کم دارم فکر می کنم رابطه ای علّی برقرار است میان آقایی و بیچارگی. هنری نکرده ام البته که بسیار پیش از من گفته اند که: "The Jerk Always Gets the Girl"
 
 
شنبه 17 بهمن1388
فکر نکن که وجودت دارد چه می شود، بگذار همان که می شود بشود. وجودت جستجوگری ست در مسیر "شدن" از دالان های وسوسه لابد

- نوشته ای با دو خط تیره اضافی برای القای دوستانه حس وجود داشتن.
شاید البته بپرسی خط تیره دوم کجاست
ایناهاش -
 
 
شنبه 8 اسفند1388
می شود من عاشق شوم و بمیرم؟ به تو آسیبی نرسد؟ نه از عشق نه از مرگ نه از مصائب دیگر؟
 
 
یکشنبه 26 خرداد1387
سنگينى جاذبه سخت زندگى ميخواهد بشكند دست را و بتركاند اين رگهاى قلمبه را ، خون را بپاشاند بيرون و قهقهه بزند از جان دادن قربانى بعدى.
 
 
دوشنبه 28 دی1388
لبانت سهمناک ولی شیرین. التهاب را می نشاند و سوژه آسمانی را به ابژه دست یافتنی فرو می کاهد.
 
 
دوشنبه 30 شهریور1388
من دو گوش دارم ولی زبان نه. چنان صبورانه گوش می دهم به تو که سر آخر می پرسی: "اینجایی؟ چیزی بگو." چیزی نمی گویم ولی گوش می دهم به دقت!
 
 
 

تراوشات (۶)

سه شنبه 31 خرداد1390
تو کیستی که چو هستی همیشه می خوابم
 
 
پنجشنبه 26 خرداد1390
حرف را باید زد، درد را باید گفت، بعد با یک شلیک، رفت و در سینه قبرستان خفت
 
 
دوشنبه 9 خرداد1390
چه فکر می کنی؟
که کشتیِ شکسته ی کنار ساحلی
نخیر!
سراب ساحل است این که رخ نموده باز
 
 
شنبه 21 خرداد1390
ازمهلال شخصیت = جاری شدن شخصیت در پی وحدت اعضا!
مثال: ازمهل الثلج و انتهى الشتاء
 
 
سه شنبه 10 خرداد1390
تو منعکس عشق مغالی، چه کنی؟
 
 
سه شنبه 29 اردیبهشت1388
دوزيستان ولى بسيار خونسرد و محترمند، اينان ليبرال منش و اومانيست اند
و در عين حال با انواع محيط هاى مستبد و هواهاى مونارشی به شکلی اپورتونيستى منطبق مى شوند
 
 
جمعه 21 خرداد1389
گله را رها کن شبان، به آغوش من بخز نیمه شبان
 
 
چهارشنبه 26 خرداد1389
پرنده می میره. پروازشو ولی کرده
 
 
چهارشنبه 26 خرداد1389
خاطرات گذشته خطر حمله قلبی دارد
 
 
سه شنبه 25 خرداد ماه سال 1389
تا دکمه آخر قلبم از دهانم بیرون جهیده است
 
 
چهارشنبه 26 خرداد1389
تو این زمونه بدون پول لبخندم تحویلت نمی دن. منو باش که محبت آرزو کردم
 
 
دوشنبه 3 خرداد1389
انتخاب؟ سخت ترین کار است. نفس انتخاب نه به معنای برگزیدن چیزی که کنار نهادن دیگری ست. هر انتخابی مسوولیت به همراه دارد که سنگینی اش پیشاپیش قدرت هر تصمیمی را از من سلب می کند. اجبار آسودگی خیال است. انتخاب از من بر نمی آید. تو بزدلی بخوان. من ناتوانی.
 
 
سه شنبه 21 اردیبهشت1389
باور کن که کائنات چنان مهربان است که هیچ گاه کسی را به تو معرفی نخواهد کرد که آنگونه بگوید "دوستت دارم" که باور کنی. باور کن!
 
 
سه شنبه 18 اسفند1388
یادم باشد ماهی را در حوض بیندازم که بزرگ شود و تا دل به دنیا بست رویم را برگردانم که گربه شکارش کند و یاد بگیرد دنیا ارزش دلبستگی ندارد و بار دیگر که در هیبت انسان یا کوالا به دنیا برگشت فرزانه تر زندگی کند که فرزانگی به خودی خود نه یک فضیلت که پز بیهوده ای ست من درآوردیِ آدمهای خود کوچک پندار که لابد کوچک اند وگرنه چه حاجت به فریاد؟
 
 
شنبه 1 اسفند1388
تاریخ تاریک بود
راه سرد
زائر مسافری بود که به اشتباه
سر از جاده زیارتگاه
درآورد حیران
هوا لج
زمین کج
بار زائر گران
 
 
سه شنبه 14 اردیبهشت1389
من از وقتی دنیا اومدم دنبال آرامشم. به هر دری زدم نیافتمش تا آخر فهمیدم این اصلا معنی زندگیه: در لحظه تولد از آرامش جدا شده ام و تنها راه دستیابی دوباره اش بازگشت به مادر است و وحدت با او.
 
 
شنبه 4 اردیبهشت1389
خوابهایم را در بالش می کارم
چمدان چمدان پر قو سبز خواهد شد
بهتر از دستان تو حتی
به خدا
 
 
 

تراوشات (۵)

شنبه 19 آذر1390
مرا وارد بازیت نکن، جدی اش می گیرم، خراب می شود!
 
 
دوشنبه 14 آذر1390
آدمها به هم نمی خورند. حرف که بزنند زودتر معلوم می شود.
 
 
پنجشنبه 1 دی1390
بازار طلا داغ است دختران، زنهار که از درج "عندالمطالبه" در عقدنامه غافل مشوید!
 
 
--
ژله ای که تکیه کرده به استواری ایمان و ناپایداری عشق، ناگهان از گرمای حرکت کاتوره‌ای یک نوشته آب بشود سخت است. فقط باید آن وسط باشی تا درک کنی.
یا لیتنی کنت معک
 
 
جمعه 30 دی1390
آه از پیله که حتی یک ماه هم از زهدان بیشتر نگاهت داشت ولی دیدی نهایتا پروانه شدی؟ دیدی سال، سال پروانگی بود؟ مژده داده بودمش، مشتلق بده - پیش از رفتن! که ذات پروانگی پریدن است. از این خانه خاکستری می پری و ملتی را می گذاری منتظر آوای نی لبک، دریغ از لبی که نمی رسد به نی و گوشی که نمی شنود نوای نی. اما چه باک که صاحبخانه اینک آزاد است از بند پیله - و کتمان نکنم: از بند عشق!
 
 
شنبه 1 بهمن1390
آخ لبانت لبانم را مذاب می کنند
 
 
شنبه 1 بهمن1390
آدم زندگی های هول هولکی، از هر چمن ورقی، به هر بستنی ای لیسی، سر پا، نصفه نیمه، در هول و ولا، در همه کار نیمه بودن ... به چه کار می آییم اصلا؟ یک لذت ساده هم نبردیم از این زندگی و وسط جُستن ها و جَستن ها وقتمان تمام شد
 
 
پنجشنبه 26 خرداد1390
سرخ از خون
برگ افرا
بر آب

 
پنجشنبه 3 آذر1390
بترس از تقدسی که نان در پی ندارد. آدمها برای هیچ راحت تر همدیگر را می کشند تا برای نان
 
 
دوشنبه 14 آذر1390
مادر به شما زندگی هدیه داده است. می توانی هدیه را بیندازی دور ولی به هدیه دهنده نمیشود گفت چرا دادی!
 
 
جمعه 4 آذر1390
دیگر وقتش است که مرا به خانه ات دعوت کنی. برای صرف اسمارتیز یا استریپ تیز. چه فرقی دارد وقتی که با تو ام؟!
 
 
--
فرهنگ-سنت ایرانی-اسلامی همه را مفصل نموده است
در جمله اخیر مفصل قید است
 
 
پنجشنبه 5 آبان1390
کلاً آدمی قدر عافیت نمی داند حتی اگر قبلاً به بلا دچار شده باشد
 
 
پنجشنبه 5 آبان1390
قهرمان قصه های ما همه دوم شخص مفردند، رام نمی شوند
 
 
دوشنبه 13 تیر1390
افسرده هستی اما فکر می کنی افسرده نیستی و مگر می شود که افسرده نباشی پس باید افسرده شوی

 
دوشنبه 6 تیر1390
بهترین دفاع خنده است.
 
 

تراوشات (۴)

جمعه 30 تیر1391
چیزی شبیه من، یخ در جهنم است!
 
 
سه شنبه 3 مرداد1391
باد بدی دارد پاییز و برای تن های چون برگ ما خوب نیست. دستهایمان -نقطه اتصالمان- زرد می شود و می ریزد
 
 
چهارشنبه 4 مرداد1391
نامش را پذیرش بگذاریم و در آرامشش غوطه ور شویم
 
 
جمعه 30 تیر1391
زندگی بزرگ نمی شود. تو آنچنان بزرگ می شوی که دیگر جایی برایت در بازی زندگی نباشد
 
 
چهارشنبه 28 تیر1391
روزی می آید
که در آن کسی می آید
که از دستانش مهربانی
میان مردمان
با تیغه شمشیر
به قسط تقسیم می شود
 
 
جمعه 30 تیر1391
از جیب دل به گونه های خودت وام می دهی
 
 
چهارشنبه 21 تیر1391
همیشه دوست داشتم خواهرزاده شوهر ملکه بریتانیا بودم
 
 
پنجشنبه 22 تیر1391
برنگردد هم باکی نیست، مانده است
 
 
سه شنبه 20 تیر1391
نابودی در ذات ماست همانطور که ویرانگری در ذات شما
 
 
چهارشنبه 31 خرداد1391
مجنون بوی لیلی ام، راهم بده
 
 
1391

دوستی خاله خرسه متاسفانه فرصت عبرت برایم نگذاشت

 

1391

  شب شراب بیارزد به شرط بامداد تعطیل.
[چنین گفت بامداد خسته، بامداد بی مداد]

 

1391

در اغلب موارد مهمانی جای خوشی کردن است و رقصیدن و اینها که می گویی و من نمی دانم چرا وسط سرسام مهمانی که گوش هایم جز نعره ی بلندگو چیز دیگری نمی شوند ناگهان یاد غربت الاغمان می افتم در طویله سیدعلی و عجیب دلم می گیرد. بله حق با توست، تنهایی بلای خود کرده است، گیرم که خودناخواسته

 

چهارشنبه 3 خرداد1391
عالی ست چشمان تو
عالی و تکان دهنده
پیشانی ام را به دست گرفته ام که فرو نریزد
 
 
چهارشنبه 27 اردیبهشت ماه سال 1391
آجیل بوسه ات پر پسته، شکر، عسل
حیف از دلم که روزه زبانش بریده بود

 

پنجشنبه 30 مهر1388
در را بگشایید، پایش به زنجیر است
 
 
شنبه 21 دی1387
- ببخشید خانوم. یه بسته بیبی چک می خواستم.
- واسه خودتون آق پسر؟
- نه بابا، واسه اين دختره، ببينيم گند نزده باشيم.
================================
- ببخشید خانوم. یه بسته بیبی چک می خواستم.
- واسه خودتون حاج آقا؟
- استغفرالله آبجى، واسه حاج خانوم ميخوام.
- عقديه يا صيغه ايه؟
- هيچكدوم، اون متعه دومى.
================================
- ببخشید خانوم. یه بسته بیبی چک می خواستم.
- واسه خودت كوچولو؟
- نه واسه مامانم، ميخوام ببينم از تنهايى در ميام يا نه.
================================
- ببخشید خانوم. یه بسته بیبی چک می خواستم.
- واسه خودتون؟
- نه واسه عمم (=عمه ام)
- خب حالا.
================================
- ببخشید خانوم. یه بسته بیبی چک می خواستم.
- واسه خودتون؟
- نه واسه شما.
- كِى؟
- همين امشب.
================================
- ببخشید خانوم. یه بسته بیبی چک می خواستم.
- تموم كرديم.
================================
- ببخشید خانوم. یه بسته بیبی چک می خواستم.
- داروخونه اونور خيابونه.
- پس بى زحمت خود بيبى رو لطف كنيد.
- بيبيم كجا بود؟
- تو شيكمت.
- وا.
- والا.
===============================
- ببخشید خانوم. یه بسته بیبی چک می خواستم.
[يك بسته بيبى چك در مى آورد مى دهد بهش در راه خدا.]

...
..
.

 

 

تراوشات (۳)

یکشنبه 21 مهر1387
 
خداى صورتى رنگ من چهل روز رياضت را به باد مى سپارد با بوسه اش.
 
 
 
سه شنبه ۱۵ امرداد 1387
 
لعنت به عطر كه مرا ياد تو مى اندازد. لعنت به تو كه مرا ياد زمستان، لعنت به زمستان كه مرا ياد عطر.
 
 
 
جمعه 4 اسفند1391
 
بسیار سخت است این نگرش برای من در حالیکه شاید عملا به آن تن داده ام. بالعکس خودم را در خیال همیشه در مداری خارج از زمین می بینم جدا از دنیا. ولی مداری که رو سوی پایین دارد و آخر من هم میان همین اجتماعی که از آن گریزانم سقوط خواهم کرد
 
 
 
پنجشنبه 21 دی1391
 
ما به امید مبتلاییم و این بیماری سر درمان ندارد
 
 
 
پنجشنبه 28 دی1391
 
از آنکه عاقبت در لشگر خصمت شوم بیدار می ترسم
 
 
 
سه شنبه 19 خرداد1388 
 
دينى دوم سوم دبيرستان يه جا مى گفت چرا ما به هر چيزى كه مى رسيم قانع نمى شيم ينى هيچ چيزى رضايت بخش نيست، پول، غذا، ... واسه اينكه روح آدم تا برنگرده به مبدا هستى آروم نميشه. [حجب داشت ولى به نظرم مقصود اصليش مقايسه عشق زمينى بود و هوايى!] مى خنديديم ولى هميشه ته ذهنم بود كه درست ميگه. بعدا كه ديگه مطمئن بودم درست ميگه. الان ديگه مطمئن نيستم، من يك نمودار محدبم؟
 
 
 
پنجشنبه 28 دی1391
 
درخت بودن منتهای بخشندگی ست. سایه و میوه اش را از خرس که سهل است از آدمی هم که با تبر زیرش ایستاده دریغ نمی کند
 
 
 
پنجشنبه 21 دی1391
 
عشق از لابلای من می ریخت!
 
 
 
پنجشنبه 21 دی1391
 
زیر بار غم نهانی تو، آخر از کتّ و کول افتادم
تو ولی شانه می بری بالا در قبال شادمانی ام
 
 
 
پنجشنبه 21 دی1391
 
چای باید شد: لاقید چه در بوته زار لاهیجان چه در فنجانی در اصفهان. چای باید شد و ریخت از دهانه قوری بر دهان. دهان. چه دهانی بهتر از دهان گل؟ گل ناز! حتی چای هم با دیدنش به قید در می آید.
 
 
 
پنجشنبه 21 دی1391
 
بوی نم، بوی گیسوان خیس زن، بوی سم های باد کرده زیر شیروانی خم، بوی ساحران پاییزی، بر صریر معلق مرگ
 
 
 
پنجشنبه 21 دی1391
 
این منم در تمام زندگی ام: مفرد مذکر غائب!
 
 
 
سه شنبه 4 اسفند1388
 
آهسته یکصد و پنجاه و ششم می شوم
 
 
 
سه شنبه 4 اسفند1388
 
با چشمهایت مشکل دارم، مرا به لقاءالله پیوند می زند
 
 
 
پنجشنبه 23 آذر1391
 
عشق از رادیوی زغالی هم کمیاب تر است این روزها
 
 
 
پنجشنبه 9 آذر1391
 
اترکی ما یتعلق به و با گذاردن حتی این نکات کنکوری چراغ این خانه و دل ما را روشن بدار
 
 
 
چهارشنبه 8 اردیبهشت1389
 
اتل متل یه دریا
یه عشق پاک و زیبا
اتل متل یه گردباد
که عشقُ داد بر باد
 
 
 
دوشنبه 15 آبان1391
 
لبخند برای لبخند مثل هنر برای هنر است: بسیار ارزشمند
 
 
 
سه شنبه 30 آبان1391
 
من اینک وانتی از حرفهای تازه آوردم، معطر همچو ریحانها
(چنین می گفت بقال سر کوچه، همین نبش خیابانها)
 
 
 
شنبه 20 آبان1391
 
دوباره روز عاشقی، دوباره گیجی و خلی، دوباره وول می زنم، دوباره گول می خورم!
 
 
 
شنبه 20 آبان1391
 
برای گراز دریایی ولی هیچ چیز بدتر از نیزه آدمی نیست
 
 
 
پنجشنبه 11 آبان1391
 
آن کس که نداند و نداند که نداند، دستش نزنید که خوش بماند
 
 
 
پنجشنبه 11 آبان1391
 
ای داد ای داد امان از کادر فغان از تاریکی. تنها فریاد رس چشمان گشادشده من در محضیت این سکوت خالی از نور لمس انگشتان توست در دهانم با طعم انار. بگذار سرانگشتانت، آن ده دانه یاقوت معطر گس تا ابد لا به لای زبانم خیس بخورند
 
 
 
سه شنبه 9 آبان1391
 
« و [شیخ ابوعلی دقاق] گفت:
ابراهیم علیه السلام اسماعیل را گفت:
ای پسر! در خواب دیدم که ترا قربان همی باید کرد.
گفت: ای پدر اگر نخفتئی آن خواب ندیدی. »

- تذکرة الاولیا
 
 
 
شنبه 6 خرداد1391
 
لبهای تو یک معجزه خاموشند
هر چند که لا نبیُ بعدی!
 
 
 
شنبه 28 امرداد1391
 
سر سه راه جمهوری رد پایم را با رد یقه ات روی لبم تاخت می زنم
 
 

تراوشات (۲)

چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲۳:۲۶
 
نه من خود حادثه ام. غافل بشی ازم می افتم!

 

چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲۲:۳۵
 
با تو از دروازه دولت تو نمی روم از بس که باد کرده ام
 
 
--
دل من عاشق و زار است ولى
دلبرم هدهد سرگشته و گمنامى كه
پشت درياچه خوابم پژمرد
 
 
 
چهارشنبه، ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
 
خدا آنچه را داده پس نمی گیرد. خدا شفا نمی دهد.
 
 
 
سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ۳:۳۳
 
غنی سازی تهی مان کرده است
 
 
 
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲۳:۳۱
 
در خوابمان هم سیم خاردار گذاشته اند
 
 
 
چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲ ۲۰:۱
 
روزگار عشقهای صنعتی
 
 
 
۲۹ خرداد ۱۳۹۲ ه‍.ش.، ساعت ۲۳:۲۵

حکومتهای عاقل انرژی ملت را در دیسکو تخلیه می کنند غیر عاقلان در مترویی که یک روز دیواره های تونل را می شکافد و به خیابان سرازیر می شود

 
 
چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۲ ۲۲:۳۲
 
عشق توهمی است که آنچنان درخشان هویدا می شود بر همین وهم بودنش هم شک می کنی
 
 
--
من اصلا آمدم چیز دیگری بگویم، منتظر بودم بید آهنی لود شود و وری بزنم مطابق معمول و سر خر کج کنم بروم رد کارم، بید که هیچ چهار تا پست دیگه اومد یکان یکان حیرت انگیز و بعد حسودی های سیل مریدان و بعد کامنتدونی بسته که یعنی ننویس نه که انقدر برو پایین که یکی باز باشه که بنویسی که اگه قرار بود بنویسی باید زیر خودش درست زیر خود خودش داد می زدی که مردم، آااای مردم، من مساوی نیستم با بلاگم با لبخند ملیحانه ای که صبح به صبح روی صورتم نصب می کنم می آیم تک تکتان را روز بخیر می گویم و صلا، من هم شبی در بیمارستان، صبحی در خوف و رجا، ظهری "بیا که رفت"، غروبی -غروب نابودگر، ناسازگار- عر پشت پنجره که "نیا طاقت نداری"، و شب تنها، شب از نو دوری از نو، ولی نه، چرا باید بگویم؟ که چه؟ دقیقا که چه؟ نمی خواهد بدانید که 5 ساعت رانندگی برای تشییع چه می کند با آدم. نمی خواهید، لازم هم نیست. من روضه خوان نیستم که او می گرید و در دلش عروسی ست به دهل صوت سکه ها، من دلقکی ام برای سرگرمیتان ولی بدانید، می دانید حتما که من اینها نیستم، مرد از آنچه که نمی گوید درد اوست الباقی شوخی روزانه است که شب شود و در تنهایی اش ماسک را بگذارد زمین زل بزند به تاریکی تا چشمانش درآید. نه، نباید، نیست، نمی خواهد خب، تابلو را نمی بینی که می گوید اراجیف شما مانع کسب ماست؟ سکوت... چگونه؟ شاید چیزی بنویسم پستی مثلا که تذکری باشد که من این نیستم و بعد ادامه دهم بازی را که من اینم خری حمالِ توشه ی بدبختی ِ ملتی نزار که اگر توپ را و تیاتر مرا بگیری ازش مرده است رسما.
 

تراوشات (۱)

یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت:1:49
 
چه ابعاد عظيمى دارد اين جسم سخت، بسان گردويى سبز و نه خشك، در آن حال كه اندرونش آبكى است مثل مغز دست نخورده كودكى پيش از بلوغ وقتى كه دارد انديشه مى كند پس از بلوغ چه بر سر آن ذهن خيال پرور سيال خواهد آمد آيا؟ ...
 
 
 
یکشنبه 26 خرداد1387 ساعت: 2:2
 
دعا مى كنم كه برق برود، برود، برود، نيايد، نيايد هيچوقت ، ماه بماند و تو ، بماند و تو ، خورشيد بر نيايد، بر نيايد هيچوقت و تو تا سحر دعا كنى، دعا كنى كه هيچوقت اين سحر نرسد. كه دعا كنى...
 
 
 
چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۲ ۹:۹
 
سیاه چاله چشمش تمام گرمای جهان را می بلعد و ما یخین مردمانی که مبهوت به چشم سیهچال زل زده ایم
 
 
 
پنجشنبه 5 آذر1388

عكس ِ برعكس ِ رخت، قاب دلم پوشانده
من ولى عكس تو از عكس تو هم دلشادم
 
 

شنبه ۱۴ تیر ۱۳۹۳ ۲۰:۱۱
 
اوف چه خونفشان گاو بیچاره را ذبح کردی

اما چشمان گاو شاید از صافی دل و سیرابی اش خبر بدهد به رغم شاخ تکان دادن دیوانه وارش 

[یک شاخه گل میخک پیش از آنکه چریده شود]
 
 

یکشنبه ۴ خرداد ۱۳۹۳ ۲۳:۳۳
 
اجماع یک بوسه را وانهادیم به فاصله ها - ای آه - فاصله ها
 
 

سه شنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۲ ۱۸:۵۵
 
آینه بشکن که خودت عیب نداری
 
 

شنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۲ ۱:۱۴
 
من هم آدم جدیدی ام، زخم و زیلی، خمیده پشت و رسیده به ته، نرسیده هنوز ولی تقلا می کنم برای این دو وجب باقیمانده که به انتها برسم شاید که سر سطر بروم، سر سطر دیگری به خیال نو شدن، دوباره از ابتدا بودن، که زهی خیال باطل، که زخم ها خوب هم شوند ردی میگذارند انکار ناشدنی.
 
 

سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۹۲ ۲۲:۲۳
 
فضای نظربازی اغلب مردها همین است: چشمها را از دست می دهند، چشمها، دریچه قلب زنان
 
 
 

سه شنبه ۷ شهریور ۱۳۹۱ ۰:۷
 
از باب احترام جمع بستم تو را خصوصاً که بانویی. 

احسنتن یعنی چه نکو کردید شما زنها. یعنی در اینجا زهرا بانو درود بر شما که چه نکو گفتید!

برای مطالعه بیشتر:

احسنتَ : نکو کردی، مرحبا بک، زه!

http://www.loghatnaameh.org/dehkhodaworddetail-a2bc14ecf34647e88fc772519d109896-fa.html

روزی امام (ابو حنیفه) با ابن ابی لیلی به باغ رفت. آن دو راندند و بر زنانی گذشتند که آواز می خواندند پس ساکت شدند. فقال الامام: احسنتنّ! چه نکو کردید شما زنان.

http://www.islamweb.net/newlibrary/display_book.php?bk_no=103&ID=453&idfrom=4424&idto=4436&bookid=103&startno=5

همان خط اول

دامن والای عشق

نکتهٔ جالبی که در حین دیدنش باز می‌شد برایم این بود که در عین اینکه حواسم معطوف به او بود و از رفتارش که دیگر غیرمنتظره نمی‌نمود٬ هم باز به شگفت می‌آمد و هم آرام می‌شد و همزمان ذهنم مشغول کندوکاو در ناگفته‌های گله‌مندانهٔ ردیف‌شده برای چنین برخوردی بود و دقیقاً در همان لحظه‌ای که دهانم را به گفتن آن کلمات باز کرده بود به بیهودگی‌اش پی می‌برد و منصرف از بیان٬ خودش را می‌سپرد به آرامش بوی گیسوانش و زبری ناخنانش و آنجا درست همان موقعی که مغز باید با وجود تمام موانع ذهنی و عینی٬ تمام تابلوهای ایست و ورود ممنوع٬ از سدی که دست در دست هم ساخته بودیم می‌گذشت و بی‌هوا دل به گرداب جذبه‌اش می‌زد ناگهان به یاد کسانی افتاد که پیش از این به تهمت بی‌صداقتی می‌نواختشان وقتی که با وجود ادعای دوست‌داشتن٬ به بهانه‌های منطقی یا واهی محبوب را ترک می‌گفتند٬ که چگونه عشقی است این که بر تمام دافعه‌ها و مانعه‌ها غلبه نمی‌کند؟ و حالا سرخوشانه و کاشفانه شمه‌ای از حسی را می‌چشید که شاید بی‌شباهت به حالت آن عاشقان قلابی نبود: علاقه‌ای بی‌پروای فردا؛ چرا که از پیش نرفتنش اطمینان عقلی متقنی در ذهن دارد و همزمان کشش غریبی به سپردن دل در مأوای دوست‌داشتنی دارد که تنها در این لحظه در دریای چشمانش شکل می‌گیرد و دمی بعد به استنشاق تنفسی در درازای پلک‌زدنی می‌میرد. هست و نیست. این دم هست چونان هوسی. یا خود هوس؟ و دمی دیگر نیست به نهیب عقل که منفعتی دیرپاتر از دلخوشی این لحظه را می‌جوید و نمی‌یابد.

چون نیک نگه کرد...

با مردمکان سیاه شیطانش زل زده است به چشمانم و از میان لبان چین‌خورده به خنده‌ای مرموز٬ شراره‌های کلماتش را به قلبم پرتاب می‌کند: «چرا تا حالا ازدواج نکردین؟» با نون خفیف آخر که انگار بسته به جوابم می‌تواند پررنگ‌تر یا کلاً بی‌صدا شود!

همچون یک سرباز سیاه منفرد میان چهار پاسخ چون چهار رخ سفید شطرنج مانده‌ام بی‌دست و پا.

چه بگویم؟

«عیاشی می‌کردم و نیازی نمی‌دیدم؟» از وجناتم پیداست!

«درس می‌خواندم و فرصت نداشتم؟» از ریش سفیدم هویداست!

«بر جستجوی عشق برآمدم و حاصلی نیافتم؟» آواز مرغ دروغین!

یا جهالتاً «از کجا می‌دونی نکردم؟!» انتحار زودرس خونین!

 

لبانم تا هنوز به لبخندِ گرفتارِ محجوبی قفل شده‌اند.

زن ده گی

مدام در جستجوی معنای زندگی ام. این مقاله٬ آن کلیپ٬ بهمان سخنرانی٬ بیسار گفتگو. و در تک تک این جستجوها٬ از همان لحظه اول فیلم یا کلمه نخست کتاب یا آوای ابتدایی کلام می‌دانم که تجهدم بیهوده است و هیچ دانسته جدیدی٬ چیزی بر حقیقت دیرین و فلزین زندگی نمی‌افزاید؛ همان واقعیت سخت و سردی که گاز زدن بر فولاد بر ریشه‌ی دندان هوار می‌کند.

پیغمبر بی کتاب

یادمه یه بار گفتم نوشتن از تنهایی برمی‌خیزد. بله خب چنین فعلی رو نمیشه عامیانه گفت. بر‌می‌خیزه؟ بر اولش با اون ه آخر همخونی نداره. حالا یادم نیست برا کی می‌گقتم. برای دختری که مرا با شیوخ گرانقدر اشتباه گرفته بود یا در جمعی خودمونی یا خواب می‌دیدم حتی. مهم نیست. بحث سر حرفه که اونم مهم نیست. اصلا شما گل٬ نویسنده زبردست و خیلی هم اجتماعی. خودمو میگفتم لابد. ولی برای خودمم همیشه کار نمیکنه. واستا ببینم. هروقت نوشته‌ام از تنهایی بوده؟ نه لزوما. الان که ننوشته‌ام این مدت تنها نبودم؟ ببین بحث تنهایی نیست. اصلا بحثی در کار نیست در واقع. ولی بارها نوشتنم گرفته و ننوشتم. تنها بودم٬ خسته هم بودم. قبلنا کودکانه می‌پنداشتم که محبت فارغ از بازخوردش چیز والا و مفیدیه٬ بعد ولی دیدم جواب محبت شرارت هم میتونه باشه انگار. طوری که پشیمون و خسته ت بکنه. وات د هل واقعا. چطو روت میشه؟ خستگی هم کلا چیز غریبی ست. بر هر چیزی غلبه می‌کنه. یعنی من قبلا فکر می‌کردم عشق واقعی اونه که بر هر چیزی غلبه کنه ولی بعد رفتم و کشک‌هامو سابیدم و دیدم حتی خستگی بر کشک‌سابی هم غلبه می‌کنه. بدین شکل. اصلا عشق به وطن رو امروز مطمئن شدم اسمیه که بشر برای پوشوندن ضعفش در تطبیق با هر جای دیگه به کار میبره و بعید نیست سال دیگه بیام و بگم عشق به همنوع هم ناتوانی بشر برای هضم انفرادی زندگیه ولی تا سال دیگه معلوم نیست من باشم و همین حالا میگم که عشق اصلا خودش کلا داستانسرایی برای شیک کردن غریزه تولید مثل است. یعنی تنها هدف حقیقی بشر. ولی خب چون آدم کمی اجتماعی شده و هی مفاهیم انتزاعی تولید کرده حالا خجالت میکشه بگه خانوم محترم اجازه تناسل میفرمایید؟ اونوقت مجبوره در هزار رنگ و لعاب حرفشو بپیچه تا آخر باز به همون مقصود برسه و اصلا میدونی چیه؟ خیلی به نظرم هزینه بالایی داره میده متوسط نوع بشر برای تولید چیزی شبیه خودش. یعنی شما بیای قول یک عمر وفاداری و تعهد بدی برای اینکه یکی دو تا بچه رو به بلوغ برسونی که کاری که تو نکردی رو بکنه که آخرم نمیکنه و اونوقت تمام هدف زندگیش خلاصه میشه در تولید یکی دیگه که اون شاید کاری کند کارستان و الی آخر٬ خب این هزینه بالاییه و اگه روراست باشیم حتی در جهت خلاف اون تک رسالت زندگی حقیرانه مون هم هست این تعهد و تک همسری و این همه هزینه و انرژی و توان و وقت و توشه که صرف چسباندن هر روزه دو تا آدمی می‌کنیم که هزاران فرصت و بهانه دارند که برن با دیگران و شانس تناسلشون رو افزایش بدن. اصلا هدف فرگشتانه به کنار٬ قربانی کردن آزادی در قبال اسارتی که شاید گاهی حال مختصری نصیبت کنه کاملا غیر منطقی است٬ به همین خاطره که میگن عشق منطق حالیش نمیشه که ترجمه ش اینه که تعهدِ برآمده از هوس غیرعقلانی ست. حالا اصلا این حرفم نبود و شما هم ماه و همسر نمونه و من یه روباهی که دستش به انگور نرسیده و میگه ترشه و لابد میخواد زیر پای همسر عفیفه شما بشینه و از راه به درش کنه. نه آقا خیالت راحت. البته زنت یه سری تیک زد با ما ولی من راستیتش از سنگ می‌ترسم. حالا بگذریم اصل حرفم این بود که این خستگی نا نمیذاره بنویسم. اما خب خودمونیم نه من نویسنده‌ام و نه تو می‌خونی منو. نوشتن برا من شده (بود) یه کم ول دادن بخارات مغزی و لذت بردن از اینکه دو تا انسان مهربان هم پیدا میشن از اینورا گذری که یه نسیمی بفرستن سمت مخم. الانم میدونی چیه؟ یک عالم تیکه کاغذ تلنبار شده که دیگه رو اعصابم راه میره. باید بریزمشون دور. و فکر کنم که اینجا بنویسم که مثلا یه نسخه الکترونیک ازشون بمونه. برا کی؟ هیشکی. یه نفرم بخونه و حس کنه یه چیزی خونده که وقتش تلف نشده خودش کلیه. البته چنین احتمالی پایینه ولی شاید یکی هم باشه که با اینکه وقتش تلف میشه ولی نخواد بگه. الان صداش میکنم. البته کلا این الکترونیک بازی هم به فنا میره نهایتا. چی می‌مونه از ما؟ جز صدا که اونم نمی‌مونه در واقع ِ امر. الان یه خانمه با یه حالت محزون ولی آروم و ریتمیکی داره به یه زبونی میخونه که نمی‌فهمم ولی بهش میاد که داره به من میگه خوب زندگیتو به گاه دادی٬ آفرین (با یه حالت تاسف دلسوزانه) ولی اوکیه٬ ینی اگه نگم اوکیه باس خودتو دار بزنی٬ دام دام دارا رام رام٬ بنابراین سرت به یقه ت و اگه تونستی این ریدمان رو کمی بهبود ببخشی که فبها المراد وگرنه هم دیگه چی بگم بهت آخه دارا دااام رام.

بلاک و فاک جهان جمله هیچ در هیچ است

غرولند در باب این خانه استیجاری -بلاگفا- را نمی‌فهمم. مگر نه اینکه بارها و بارها همسایگانمان را بیرون ریخت -در وبلاگها را تخته کرد-٬ وسایل را ضبط کرد -پستها را حذف کرد- و ای بسا دیگر خبطات و این داستان اخیر که ربطش به تصفیه و تفتیش را بعید نمی دانم. پس اگر ماندید به اختیار خود بوده٬ نه؟ یا که رفتن سخت بوده یا خاطره فلان. نه. باید که به دوردست شتافت یا که بی خیال سهمی از ماندگاری بود.

من خود نه که نشسته باشم اینجا باز شه تا چیزی بنویسم -که اصلا فاصله نوشته هام در این اواخر بیش از جزر و مدها شده بود- بلکه غلامعلی گفت باز شده و اومدم ببینم چیزی هم مونده که کامنتا نمونده پس اگر امسال چیزی نوشتید برام خصوصا اگر منتظر جوابی هستید دوباره بیابید مرا تا بیابم شما را که سخت زیر نگونبار زندگی عرق ریخته‌ام.

میان ماه من تا ماه گویان٬ یه خط استوا سنگر گرفته

این پنج شیش ماه که نبودم تایوان بودم. تایوان. هیچ کسی در جهان به رسمیت نمی‌شناسدش. جزیره تک و تنها در محاصره آب و اژدها. منزوی. محروم شده. خرکار. امسال هم به فنا رفت. پارسال هم به فنا رفته بود به هر حال ولی بد نگذشته بود انقدر. امسال که منهدم شدم. تلو تلو خوران. به سیلی صورت سرخ نگه داران. اصلا خود ایران بودم: ویران. سال دیگه هم به فنا خواهد رفت ولی در این مسیر پله پله تا مقامات فنا بیایید آلمان باشیم. یا آرزوش کنیم. پسر دخترا٬‌ پسر دخترا٬ مگه آلمان چی داره؟

جهان و کار جهان

آیا نامردی دیده‌اید؟ عشقتان به مضحک‌ترین بهانه‌ای شما را رها کرده‌است؟ به کسی اعتماد تام کرده‌اید و از پشت خنجری تمام خورده‌اید؟ دنیا اینچنین است: بی‌وفا و پرجفا.

آیا در فقر و فاقه دست و پا می‌زنید؟ تلاش می‌کنید و به جایی نمی‌رسید؟ شما می‌دوید و دیگران می‌رسند؟ موفقیت مدام دورتر و رویایی‌تر می‌شود؟ زندگی همین است: بدحساب و بی‌کتاب.

آیا دوست داشته‌اید و تنفر دیده‌اید؟‌ نیکی کرده‌اید و بدی دیده‌اید؟ دل بسته‌اید و از دست داده‌اید؟ پشتیبان و دلخوشی‌تان را بی‌هوا ز کف داده‌اید؟ جهان اینگونه است: بدنهاد و نامراد.

چه بد! چه می‌توان کرد؟ هیچ! باید ایستاد٬ پذیرفت و کنار آمد. پذیرش نه از سر استیصال یا امید واهی نجات٬ بلکه از شناخت بی‌سر و سامانی زندگی. درون موج‌های ویرانگرش استوار ایستادن: لبخند در حین سقوط و آرامش در حال اضمحلال.

«وانکس که بدو رای خریدارم نیست»

عاقبت نیمهٔ گمشده‌ام را یافتم. به او گفتم: «عاقبت نیمهٔ گمشده‌ام را یافتم.» گفت: «خوشا به حال تو٬ من که هنوز نیافتمش.»