تراوشات (۲)
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲۳:۲۶
نه من خود حادثه ام. غافل بشی ازم می افتم!
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲۲:۳۵
با تو از دروازه دولت تو نمی روم از بس که باد کرده ام
--
دل من عاشق و زار است ولى
دلبرم هدهد سرگشته و گمنامى كه
پشت درياچه خوابم پژمرد
دلبرم هدهد سرگشته و گمنامى كه
پشت درياچه خوابم پژمرد
چهارشنبه، ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٢
خدا آنچه را داده پس نمی گیرد. خدا شفا نمی دهد.
سه شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۱ ۳:۳۳
غنی سازی تهی مان کرده است
چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۲ ۲۳:۳۱
در خوابمان هم سیم خاردار گذاشته اند
چهارشنبه ۵ تیر ۱۳۹۲ ۲۰:۱
روزگار عشقهای صنعتی
۲۹ خرداد ۱۳۹۲ ه.ش.، ساعت ۲۳:۲۵
حکومتهای عاقل انرژی ملت را در دیسکو تخلیه می کنند غیر عاقلان در مترویی که یک روز دیواره های تونل را می شکافد و به خیابان سرازیر می شود
چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۹۲ ۲۲:۳۲
عشق توهمی است که آنچنان درخشان هویدا می شود بر همین وهم بودنش هم شک می کنی
--
من اصلا آمدم چیز دیگری بگویم، منتظر بودم بید آهنی لود شود و وری بزنم مطابق معمول و سر خر کج کنم بروم رد کارم، بید که هیچ چهار تا پست دیگه اومد یکان یکان حیرت انگیز و بعد حسودی های سیل مریدان و بعد کامنتدونی بسته که یعنی ننویس نه که انقدر برو پایین که یکی باز باشه که بنویسی که اگه قرار بود بنویسی باید زیر خودش درست زیر خود خودش داد می زدی که مردم، آااای مردم، من مساوی نیستم با بلاگم با لبخند ملیحانه ای که صبح به صبح روی صورتم نصب می کنم می آیم تک تکتان را روز بخیر می گویم و صلا، من هم شبی در بیمارستان، صبحی در خوف و رجا، ظهری "بیا که رفت"، غروبی -غروب نابودگر، ناسازگار- عر پشت پنجره که "نیا طاقت نداری"، و شب تنها، شب از نو دوری از نو، ولی نه، چرا باید بگویم؟ که چه؟ دقیقا که چه؟ نمی خواهد بدانید که 5 ساعت رانندگی برای تشییع چه می کند با آدم. نمی خواهید، لازم هم نیست. من روضه خوان نیستم که او می گرید و در دلش عروسی ست به دهل صوت سکه ها، من دلقکی ام برای سرگرمیتان ولی بدانید، می دانید حتما که من اینها نیستم، مرد از آنچه که نمی گوید درد اوست الباقی شوخی روزانه است که شب شود و در تنهایی اش ماسک را بگذارد زمین زل بزند به تاریکی تا چشمانش درآید. نه، نباید، نیست، نمی خواهد خب، تابلو را نمی بینی که می گوید اراجیف شما مانع کسب ماست؟ سکوت... چگونه؟ شاید چیزی بنویسم پستی مثلا که تذکری باشد که من این نیستم و بعد ادامه دهم بازی را که من اینم خری حمالِ توشه ی بدبختی ِ ملتی نزار که اگر توپ را و تیاتر مرا بگیری ازش مرده است رسما.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۵ ساعت توسط شیخ
|