هفت سال در تبت
حسی از بی حسی
برای تلطیف فضا به حکایتی که هم اینک ساخته و پرداخته کردم توجه کنید:
اولین باری که خواهر زن آینده ام را دیدم در جلسه خواستگاری بود و بلافاصله حسرت خوردم که چرا نیمۀ با طراوت سیب را برنگزیده بودم. در ذهنم با خود گفتم: «ایرادی ندارد، نون زیر کباب هم مزه دارد.» ولی به سرعت بر خود نهیب زدم که: «بی شعور! این چه حرفی ست؟» متاسفانه این جمله را دیگر در دلم نگفته بودم بلکه ناآگاه بر زیان رانده بودم و از قضا درست پس از سخنان گهربار عموی عروس در باب استحباب تناسب مهریه با سال تولد عروس به حساب قمری. نان زیر کباب که هیچ، کباب هم از کفم پرید.
جوکمان هم روضه است انگار. گریه کن نداریم فقط.
پی نوشت نامربوط: امین [+] را بستهاند. یعنی مدیر محترم این مجموعه به نیابت از سرورانش این کار را کرده است. واکنش امین را حدس میزنم که چیست: به چپم! ولی از انصاف به دور است که خانهای خالی (و البته رایگان) در اختیارت بگذارند بعد آن را تکمیل کنی، اثاث بیاری برایش و تزیینش کنی بعد ناگهان خانه و وسایل را یکجا ضبط کنند. این مساله تازه نیست و تمام هم نشده. نوبت من و شما هم فرا خواهد رسید. اگر روزی آمدید و در اینجا را بسته یافتید یک عدد 1 بعد از افاضات بگذارید در آدرس [+] (و بعد 2 و بعد 3 و ...) که از دستتان ندهم. استقامت را از گنجا تو میوزیک بیاموزیم که تا 163 رفته است. [+]
راهنمای مهاجرت هم اگر خواستید موجود است. [+]
پی نوشت مربوط: زندگی طولانی سپس حسی از تنهایی به همراه میآورد که یا به سکوت خناقوار میانجامد یا به وراجی پرتوپلاگونهای در چنین جای وهمآلودی به در هم ریختگی چنین نوشتهای.