از رفتن
باید رفت
باید بر آستان زمین بوسه داد و رفت
باید تو را ز پس پردههای اشک
آهسته دید و شنید و چشید و رفت
باید دوباره تن به هزیمت بداد و باز
دست تو را به دست رقیبان بدید و رفت
***
باید که رفت
باید تو را به حال خودت وانهاد و رفت
باید که سر نهاد بر این عمر بی وفا
از کوچه باغ خجالت گذشت و رفت
باید دوباره پذیرفت باخت را
از سرزمین حقارت گذشت و رفت
***
باید برفت
باید سپرد خیالت به باد و رفت
باید که چشم بست بر نگاه تو
بر خندههای ناب تو گوشی نبود و رفت
باید که بوی موی تو از سر برون نمود
قادر به لمس دست تو گویی نبود و رفت
***
میباید رفت
باید تو را رها کرد شاد و رفت
باید که کَند دلم از دیار تو
انداخت زیر دو پایت، شکست و رفت
«شاید...ولی...آینده...روز دیگری...»
خوابی مگر تو؟ شیشه عمرت شکست و رفت
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ ساعت توسط شیخ
|