از شقشقیات

چه نیازی به دروغ؟ چه دلیلی به نفاق؟ و چه فرقی که چه می‌گویی تو، بهر توجیه فراق؟ قلب من بازتر از وسع تو بود. پی همسان خودت می‌گشتی. من چه کودک بودم، که تو را قد اندازه خود می‌دیدم. و چه کوته فکرم، کاین سه خط را سفتم!

همای یاد تو و مغز استخوان دل!

بی تو من مرداب بی‌مرغابی‌ام

چهره‌ای زرد و دلی سردابی‌ام

دلخوشم حتی به رویایت، ولی

گیج اوهام پس از بدخوابی‌ام

من از آینده جز خورشید تابان به چشم انداز دیگر رو ندارم

دلی دارم که در بازار دنیا نه ابریشم نه حتی سیم دارد 

ولی در توشه‌اش بسیار امید برای مردم پر بیم دارد

نگه بر راه آینده به کوشش -اگرچه کوچک و ناچیز- دارم

من آن مرغم که در منقار خود آب برای بَرد ابراهیم دارد

صعود به ژرفای مردمکانت

عرق از بناگوش سرازیر شد با حوصله

آرام به پایین می‌خلید و می‏‌خارید

دستم بسته بود

و لب‌های خشکم بی‌ثمر

دهان تو را در هوا می‌جست

چشمانت به جای خود شهلا

نگاهت اما چیز دیگری ست

نگاهی که ذره ذره آبم می‌کند

آهسته بر زمین می‌چکم

و ساعتی به نیمه شب

بخار می‌شوم