بی تو یک عمر به مردن بگذشت
چگونه ربع قرن بدون تو زیستهام؟ بیست سالی با خیال زندگی دیگر و پنج سالی هم بدون آن. عجب نیست که این پنج سال سختتر از آن بیست سال بوده است و هر سالی هم که میگذرد بیشتر نبودنت را میپذیرم و بیشتر ناآرامم. ایمانم به دیدنت چو آن درخت نحیفی است که بر آرامگاه تو هر سال خشکتر میشود. و نمیدانم چرا با تمام این احوال چهرهات در ذهنم هنوز با لبخند معصومانهای نقش میبندد، انگار که همه چیز درست خواهد شد. آرامش تو از چیست در این میانۀ ظلمت؟ از هر چه هست، تک سرچشمهای ست که به من یارای بردباری میدهد. تصویر لبخند تو تنها پناهگاه من است.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۲ ساعت توسط شیخ
|