وهم الیقین

مطمئنم زمانی زبانمان حلقوم همدیگر را می‌کاویده است و همان زمان که در کاممان طعم دهان دیگری جاری بوده است در گوشمان طنین هرم نفس‌ها می‌پیچیده است. مطمئنم٬ همچون اطمینانم به وجود گینهٔ استوایی بر روی زمین بی آنکه دیده باشمش. یقین دارم ولی درست خاطرم نیست. نکند یقین ندارم؟ یادش چنان محو شده است که حتی نگرانم لبهایمان هم به هم نرسیده باشند. رخدادی که دیگر مزه‌اش زیر زبانم نمانده است از رخ ندادنش چگونه قابل تمیز است؟

شهامتٍ بی‌خریدار ٍ دوست‌داشتن

به این یکی به موقع گفتم دوستت دارم - تنها بود - گفت: «ثابت کن: مهریه‌ام یک‌هزار و سیصد و ...» دیگر ادامه‌اش را نشنیدم؛ نگاهی به دلم کردم٬ نگاهی به جیبم. سپس قلبم را از سینه بیرون کشیدم و همانطور خو‌ن‌چکان بر کف دست تقدیمش کردم. گفت: «احساساتیش نکن.»

فردا: آیندهٔ نیاینده

گفتم دیگر کافی ست٬ فردا غافلگیرش می‌کنم؛ در چشمانش زل می‌زنم و می‌گویم: «دوستت دارم.»

فردا غافلگیر شدم؛ دست در دست دیگری ظاهر شد٬ لبخند زد و گفت: «با نامزدم آشنا شو.»