مطمئنم زمانی زبانمان حلقوم همدیگر را می‌کاویده است و همان زمان که در کاممان طعم دهان دیگری جاری بوده است در گوشمان طنین هرم نفس‌ها می‌پیچیده است. مطمئنم٬ همچون اطمینانم به وجود گینهٔ استوایی بر روی زمین بی آنکه دیده باشمش. یقین دارم ولی درست خاطرم نیست. نکند یقین ندارم؟ یادش چنان محو شده است که حتی نگرانم لبهایمان هم به هم نرسیده باشند. رخدادی که دیگر مزه‌اش زیر زبانم نمانده است از رخ ندادنش چگونه قابل تمیز است؟