صعود به ژرفای مردمکانت
عرق از بناگوش سرازیر شد با حوصله
آرام به پایین میخلید و میخارید
دستم بسته بود
و لبهای خشکم بیثمر
دهان تو را در هوا میجست
چشمانت به جای خود شهلا
نگاهت اما چیز دیگری ست
نگاهی که ذره ذره آبم میکند
آهسته بر زمین میچکم
و ساعتی به نیمه شب
بخار میشوم
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم شهریور ۱۳۹۱ ساعت توسط شیخ
|