عرق از بناگوش سرازیر شد با حوصله

آرام به پایین می‌خلید و می‏‌خارید

دستم بسته بود

و لب‌های خشکم بی‌ثمر

دهان تو را در هوا می‌جست

چشمانت به جای خود شهلا

نگاهت اما چیز دیگری ست

نگاهی که ذره ذره آبم می‌کند

آهسته بر زمین می‌چکم

و ساعتی به نیمه شب

بخار می‌شوم