یکشنبه 21 مهر1387
 
خداى صورتى رنگ من چهل روز رياضت را به باد مى سپارد با بوسه اش.
 
 
 
سه شنبه ۱۵ امرداد 1387
 
لعنت به عطر كه مرا ياد تو مى اندازد. لعنت به تو كه مرا ياد زمستان، لعنت به زمستان كه مرا ياد عطر.
 
 
 
جمعه 4 اسفند1391
 
بسیار سخت است این نگرش برای من در حالیکه شاید عملا به آن تن داده ام. بالعکس خودم را در خیال همیشه در مداری خارج از زمین می بینم جدا از دنیا. ولی مداری که رو سوی پایین دارد و آخر من هم میان همین اجتماعی که از آن گریزانم سقوط خواهم کرد
 
 
 
پنجشنبه 21 دی1391
 
ما به امید مبتلاییم و این بیماری سر درمان ندارد
 
 
 
پنجشنبه 28 دی1391
 
از آنکه عاقبت در لشگر خصمت شوم بیدار می ترسم
 
 
 
سه شنبه 19 خرداد1388 
 
دينى دوم سوم دبيرستان يه جا مى گفت چرا ما به هر چيزى كه مى رسيم قانع نمى شيم ينى هيچ چيزى رضايت بخش نيست، پول، غذا، ... واسه اينكه روح آدم تا برنگرده به مبدا هستى آروم نميشه. [حجب داشت ولى به نظرم مقصود اصليش مقايسه عشق زمينى بود و هوايى!] مى خنديديم ولى هميشه ته ذهنم بود كه درست ميگه. بعدا كه ديگه مطمئن بودم درست ميگه. الان ديگه مطمئن نيستم، من يك نمودار محدبم؟
 
 
 
پنجشنبه 28 دی1391
 
درخت بودن منتهای بخشندگی ست. سایه و میوه اش را از خرس که سهل است از آدمی هم که با تبر زیرش ایستاده دریغ نمی کند
 
 
 
پنجشنبه 21 دی1391
 
عشق از لابلای من می ریخت!
 
 
 
پنجشنبه 21 دی1391
 
زیر بار غم نهانی تو، آخر از کتّ و کول افتادم
تو ولی شانه می بری بالا در قبال شادمانی ام
 
 
 
پنجشنبه 21 دی1391
 
چای باید شد: لاقید چه در بوته زار لاهیجان چه در فنجانی در اصفهان. چای باید شد و ریخت از دهانه قوری بر دهان. دهان. چه دهانی بهتر از دهان گل؟ گل ناز! حتی چای هم با دیدنش به قید در می آید.
 
 
 
پنجشنبه 21 دی1391
 
بوی نم، بوی گیسوان خیس زن، بوی سم های باد کرده زیر شیروانی خم، بوی ساحران پاییزی، بر صریر معلق مرگ
 
 
 
پنجشنبه 21 دی1391
 
این منم در تمام زندگی ام: مفرد مذکر غائب!
 
 
 
سه شنبه 4 اسفند1388
 
آهسته یکصد و پنجاه و ششم می شوم
 
 
 
سه شنبه 4 اسفند1388
 
با چشمهایت مشکل دارم، مرا به لقاءالله پیوند می زند
 
 
 
پنجشنبه 23 آذر1391
 
عشق از رادیوی زغالی هم کمیاب تر است این روزها
 
 
 
پنجشنبه 9 آذر1391
 
اترکی ما یتعلق به و با گذاردن حتی این نکات کنکوری چراغ این خانه و دل ما را روشن بدار
 
 
 
چهارشنبه 8 اردیبهشت1389
 
اتل متل یه دریا
یه عشق پاک و زیبا
اتل متل یه گردباد
که عشقُ داد بر باد
 
 
 
دوشنبه 15 آبان1391
 
لبخند برای لبخند مثل هنر برای هنر است: بسیار ارزشمند
 
 
 
سه شنبه 30 آبان1391
 
من اینک وانتی از حرفهای تازه آوردم، معطر همچو ریحانها
(چنین می گفت بقال سر کوچه، همین نبش خیابانها)
 
 
 
شنبه 20 آبان1391
 
دوباره روز عاشقی، دوباره گیجی و خلی، دوباره وول می زنم، دوباره گول می خورم!
 
 
 
شنبه 20 آبان1391
 
برای گراز دریایی ولی هیچ چیز بدتر از نیزه آدمی نیست
 
 
 
پنجشنبه 11 آبان1391
 
آن کس که نداند و نداند که نداند، دستش نزنید که خوش بماند
 
 
 
پنجشنبه 11 آبان1391
 
ای داد ای داد امان از کادر فغان از تاریکی. تنها فریاد رس چشمان گشادشده من در محضیت این سکوت خالی از نور لمس انگشتان توست در دهانم با طعم انار. بگذار سرانگشتانت، آن ده دانه یاقوت معطر گس تا ابد لا به لای زبانم خیس بخورند
 
 
 
سه شنبه 9 آبان1391
 
« و [شیخ ابوعلی دقاق] گفت:
ابراهیم علیه السلام اسماعیل را گفت:
ای پسر! در خواب دیدم که ترا قربان همی باید کرد.
گفت: ای پدر اگر نخفتئی آن خواب ندیدی. »

- تذکرة الاولیا
 
 
 
شنبه 6 خرداد1391
 
لبهای تو یک معجزه خاموشند
هر چند که لا نبیُ بعدی!
 
 
 
شنبه 28 امرداد1391
 
سر سه راه جمهوری رد پایم را با رد یقه ات روی لبم تاخت می زنم