پنجشنبه 9 آبان1387
نويسنده از نارسيسيسم مزمن رنج مى برد ولى خودش نمى داند يعنى در عين حال دچار سندرم دو شخصيتى هم هست لذا خود را تو خطاب مى كند و شيفته اش مى شود.
 
 
--

-من كوچيك شمام.

-آقازاده تونه؟

-غلام شماست.

[طرف طنابى مياورد بر گردن پسرك مى اندازد با خود مى برد]

 

--

آيا زيباترين استفهام دنياست، فقط بينديش كه چگونه گردن را خم كرده، موها را ريخته يك طرف، با دهانى نيمه باز صدايش به سختى در مى آيد از انتهاى حنجره: "آيا...؟"

 

شنبه 4 آبان1387
من عاشق نگاه "ص" ام به "خ" وقتى به آهستگى بر پهلويش مى زند كه تندتر برو عزيزكم، نوبت آبمان از كف مى رود، و "خ" صميمانه خرناسى مى كشد و گامها را تندتر بر مى دارد.
 
 
جمعه 3 آبان1387
اطلس خاتون يه عينك آفتابى پرادا خريده بود ميذاشت چشمش كه حتى بچه هاش هم نتونن چشاش رو ببينن، زنى بود تا اين حد وفادار.
 
 
--
فقط ناز مى كرد شايد هم كمى ميخاريد جاييش ولى اصلا فكر نمى كرد كه بكشى كنار، خب تو را بيشتر ميخواست ولى خودش هم نمى دانست چه مرضى بود كه به تو روى خوش نشان نمى داد شايد مثلا ميخواست بيشتر بخوايش در ظاهر و نازش رو بكشى، خب كمى از وجودش يا بيشتر از وجودش بيشتر سينيوريتا بود تا سينيور، حالا هم مثل سگ پشيمان است و باز هم با لجبازى كودكانه اى نمى آيد اعلام عشق كند بهت، بهتر اصلا، بگذار برود مردك زن وار با همان عجوزه به سختى بگذارند زندگى را. حالا راحت تر نيستى؟ فارغ تر، رها تر؟!
 
 
سه شنبه 30 مهر1387
پوزيسيون مطلوب حين صرف راگوى لوبياى چشم بلبلى آن است كه تولرانس مناسب براى تبادل بوسه عاشقانه‌اى در نظر گرفته شود، ترجيحا از سمت راست. (گيرم كه به كوچه على چپ زده باشيم خود را كه حواسمان نبود و اصلا انتظارش رو نداشتيم)
 
 
یکشنبه، ٢۸ مهر ۱۳۸٧
منم يه بار زدم به يه ماشينه در رفتم، ولى حتى به ذهنم نزد كه ممكنه اون ماشين مال يه دختر نجيب و مامانى باشه. البته اين ريسك رو هم داره كه با يه سيبيل كلفت روبرو مى شدم. ولى خب مى دونم كه عملا در نرفتم فقط عقبش انداختم، حالا سر پل صراط يارو مياد خسارت ماشينش رو ميخواد، مامور بيمه هم گير نمياد اونجا. كارم تمومه.
 
 
--
منم راستش ميدونی يه روزى يه پيرمرده يه راز بزرگى رو بهم گفت كه خيلى مهم بود ...
 
 
یکشنبه 28 مهر1387
روى جدولهاى خاكسترى راه مى روم و فردا از مدرسه اخراجم مى كنند، مى روم نقاش مى شوم يا شاعر مى‌بينم كه جفنگ گفته يارو، شايد ملوان خوبى مى شدم ولى ديگه در هفتاد و سه سالگى كمى ديره. ديره؟
 
 
شنبه 27 مهر1387
اين عمو واقعا حق بزرگى به گردن نيمى از جووناى مملكت داره، خصوصا اون موقع ها كه دو تا شبكه بود از پنج تا دوازده، غنيمتى بود قناد.
(تو كه يادت نمياد اون وقتا رو ميگم كه اكثر تلويزيونا سيا سفيد بود و هميشه گزارش بازى پرسپوليس استقلال كه با سه ساعت تاخير پخش ميشد تا موتوريه بتونه حلقه فيلم رو برسونه جام جم، اينجورى شروع ميشد: "...در گيرنده هاى سياه سفيد "پيروزى" اون تيميه كه از راست به چپ ميزنه و شورتش سفيده!)
 
 
سه شنبه 16 مهر1387
اين جاودانگى درخت است كه در قامت تبر تجلى مى يابد.
تبر خيال مى كند كه درخت را نابود كرده ولى ابتر خود اوست، اين درخت است كه در كالبد نابودگر خويش -تبر- ظهور مى كند.
اين است راز پيروزى درخت بر تبر!