تراوشات (۹)
پنجشنبه 21 آبان1388
از انتگرال نترس، انتگرال همان زيگماى پيوسته است، ترس ندارد!
پنجشنبه 21 آبان1388
این همه سال از نبودت گذشت به سرعت و می پرسند هنوز عادت نکرده ای؟ که قطعا نکرده ای که شاید تنها چیزی ست که گرد روزگار عوض امحاء، جلایش می دهد.
سه شنبه 19 آبان1388
خُرما اگر می رَسید که خَر ما از کرّگی دمش میخ طویله ای نمی شد که روحمان را زمینگیر کند.
دوشنبه 18 آبان1388
به شماره ی روزهایی که برای همیشه ... همیشه ی محدود؟ همیشه ی کوتاه ... امان از همیشه های الکی ... همیشه های نازک یواشکی
چهارشنبه 13 آبان1388
میان دو بوسه ام منتظر می مانی؟چهارشنبه 13 آبان1388
هرگاه اندیشه ماندگاری چیزی به ذهنتان خطور کرد به گورستان بروید.
سعادت ماندگار نیست، سعادت هدف نیست، سعادت همینجا جاری ست، دریابیدش.
سعادت ماندگار نیست، سعادت هدف نیست، سعادت همینجا جاری ست، دریابیدش.
پنجشنبه 7 آبان1388
خانمی که کنار من نشسته سرفه می کند، دو تا، دستمالی در میاورد می گیرد جلوی دهانش باز سرفه می کند، دو تای دیگر، نفس می کشد، باز سرفه می کند، لاینقطع، همینطور سرفه می کند و خون از دستمال جاری می شود. من که کنارش نشسته ام به چه اعتقاد داشته باشم خوب است؟--
نگرانم که پیروی از این تز ارضای نیاز زندگی ام را ابتر بگذارد. نه که بی نیاز باشم که ناشناخته است بیشتر یا ظاهرا غیر معقول - حداقل در جامعه این روزگار
دوشنبه 4 آبان1388
نترس، فریاد بزن که ناتوانی، تو می توانی!
دوشنبه 4 آبان1388
بی هرزگی کارمان گیر است دلمان خوش به کسی که اگر هم باشد می ترسم یقه مان را بگیرد که تو در زمین آباد من نکردی که اینجا بکنی؟ کور خوانده ای.
پنجشنبه 23 مهر1388
رها كنيد دلش را، چرا زهر عشق به كامش مى ريزيد؟ رها كنيد طفلك را.
یکشنبه 3 آبان1388 ساعت: 5:24
سلام خانم سیبدیگران گلابی اند و به درد خنده شما نمی خورند، ما خودمان اسباب خنده بهتری هستیم هم بیمار چشمان غزلوار شرقی.
با تشکر
آقای کارد
چندِ چندِ چندادوچند
دوشنبه 4 آبان1388
شهامت عطا کن مرا
با بالهای بی انتها
و خربزه های تو در تو
که بزدلی ام را بزداید
چو برگ غان که گل و لای از کف
از لای کف
تا پای سر
آه
زندگی را دیده ای
چه سبکبال بر من می خندد
و دور از دسترس پر می زند همش
عر می زنم هنوز
با بالهای بی انتها
و خربزه های تو در تو
که بزدلی ام را بزداید
چو برگ غان که گل و لای از کف
از لای کف
تا پای سر
آه
زندگی را دیده ای
چه سبکبال بر من می خندد
و دور از دسترس پر می زند همش
عر می زنم هنوز
یکشنبه 3 آبان1388
مرا شیرجه آموزش ده
مرا ترس از آب بزدای
مرا غرق ...
نکند؟...
آب...
مرا ترس از آب بزدای
مرا غرق ...
نکند؟...
آب...
+ نوشته شده در جمعه بیستم فروردین ۱۳۹۵ ساعت توسط شیخ
|