چون نیک نگه کرد...
با مردمکان سیاه شیطانش زل زده است به چشمانم و از میان لبان چینخورده به خندهای مرموز٬ شرارههای کلماتش را به قلبم پرتاب میکند: «چرا تا حالا ازدواج نکردین؟» با نون خفیف آخر که انگار بسته به جوابم میتواند پررنگتر یا کلاً بیصدا شود!
همچون یک سرباز سیاه منفرد میان چهار پاسخ چون چهار رخ سفید شطرنج ماندهام بیدست و پا.
چه بگویم؟
«عیاشی میکردم و نیازی نمیدیدم؟» از وجناتم پیداست!
«درس میخواندم و فرصت نداشتم؟» از ریش سفیدم هویداست!
«بر جستجوی عشق برآمدم و حاصلی نیافتم؟» آواز مرغ دروغین!
یا جهالتاً «از کجا میدونی نکردم؟!» انتحار زودرس خونین!
لبانم تا هنوز به لبخندِ گرفتارِ محجوبی قفل شدهاند.
+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم دی ۱۳۹۴ ساعت توسط شیخ
|