سه شنبه 23 مهر1387

تا دوِ نيمه شب كه غلت مى زنى در همان تختِ نداده فكر كن ببين خورد به نظرت به سيبل مقابل؟ چون صبح كه با هوار نخراشيدۀ دژبانى چيزى مى پرى از خواب بالكل فراموشت شده يا ناى فكر كردن ندارى كه بايد فرمان برى و فرقون بياورى.

 

سه شنبه 23 مهر1387

گاوه هم از اون طرف بيكار نموند، رفت بچه ها رو جمع كرد كل گاودارى ها رو نصف قيمت خريدن يه كارتل تشكيل دادن توليد شير رو انحصارى كردن قيمتش رو سه برابر، مردم ناراضى شدن يارو رو كله پا كردن.

 

یکشنبه 21 مهر1387
چهارشنبه دقيقا چهارشنبه است، من حتى فكر مى كنم پنج شنبه هم پنج شنبه است، پنج شنبه كارى وطن منظورمه كه فرداش تعطيله و من هميشه حس مى كنم كه اينجا هم پنج شنبه فرداش تعطيله، خب جمعه واقعا تق و لقه، يه جور نيمه تعطيل. و جمعه اونوقت دوباره باز پنج شنبه است پنج شنبه صبح.
و غروب جمعه ها ديگر دلگير نيست، منتقل شده به يكشنبه.
 
 
دوشنبه 22 مهر1387
دختره جلوتر پیاده شده بود زنگ زده بود دوستش: "الو، مجى، بيبين شيكار امشب رو ريديفش كردم، مى بريمش لويزان، لختش مى كنيم مى زنيم به چاك. ..چى؟ آره آره همون جاى هميشگى"
 
 
یکشنبه 21 مهر1387
شايد دوستش نقاش است یا آشپز و لو هر روز مى رود ته كوچه ببيندش. يا اصلا شايد دوستش نباشد، كارى داشته است آن روز يا ديدارى اتفاقى يا برادرى از كره يا نمى دانم ويتنام مثلا؟
 
 
یکشنبه 21 مهر1387
به سفر برو ولى آنقدر غرق فكر نشو كه وقتى خودت سوار بر خرى نحيف از آن سمت جاده مى آيد نشناسى اش.
 
 
--
"عشقی که بر انسان بود، شمشیر چوبین آن بود
آن عشق با رحمان شود، چون آخر آید مبتلا"
یعنی میگه اونی که دوسش داری باهاش عشق رو تمرین کن تا در عشق خدا که رسیدی کم نیاری. همچنین سفری در پیش داری و صاحب دو فرزند می شوی که یکی دختر است
 
 
یکشنبه 21 مهر1387
رضا: "چيه؟ چرا گريه مى كنى؟"
زن: "اين محمود خيلى خره."
رضا: "چى كار كرده مگه؟"
زن: "اومده بود اينجا، بهش ميگم گردنم درد مى كنه، ماساژم بده و بعد هم يه كاراى ديگه باهاش داشتم، اومده بجاش زخم پام رو چسب زده رفته."
رضا: "آدمش مى كنم مرتيكه رو. ميفرستم بياد هر كار دارى بهش بگو انجام بده."
زن دلش غنج مى رود و منتظر مى نشيند.
 
 
پنجشنبه 18 مهر1387
همينجور نشسته بودم كه پرستارا اومدن دستامو گرفتن بردن اتاق بغلى بستن به تخت، هر چى هوار زدم كه روانى نيستم گفتن همه اولش اينو ميگن ...
 
 
چهارشنبه 17 مهر1387
از دنده مرد زن آفريده شده و از دامن زن مرد به معراج مى رود بس كه خوشبوست اين دامن گل باقالى
 
 
سه شنبه 16 مهر1387
تاريخ ِ جهانگشاى دخترکی تازه متولد كه به تهران رفته تا درس بخواند فوق ( ِ تصور؟) و دختر مفيدى شود براى اجتماع ِ خشمگين و ديوانه‏‌ی ميدان انقلاب و حومه.
 
 
سه شنبه 2 مهر1387
شهريار كوچولو (يا همون شازده كوچولو) گفت: چطور سعى كنم خوشبخت شم؟ مگه دست منه؟
گل گفت: آره، اگه چشمات رو بيشتر وا كنى.
 
 
دوشنبه 8 مهر1387
چند؟
[در اينجا شيخ ايهامى زيبا به كار برده است به اين معنا كه چند مى تواند هم پرسشى باشد در اين باب كه چند صباح و هم اينكه شماره ت چنده؟!، اما منظور شيخ كدام است يا هيچكدام؟]
 
 
دوشنبه 15 مهر1387
شلاق را در مى آورد مى افتد به جان روباه (يا هر حيوان ديگرى) كه اهلى اش كند.
 
 
یکشنبه 31 شهریور1387
داف زمين را روى ناخن مانيكور شده اش مى چرخاند
 
 
شنبه 1 تیر1387
داف ما را درسته مى كند.