جمعه 8 آذر1387
ظلة سايبان است، ظل سايه و براى هر دو جنس مذكر و مونث به يكسان به كار مى رود. ان شاء الله!
 
 
چهارشنبه 29 آبان1387
با درخت حرف نزن، عاشقانه نگاهش كن كه چه سخاوتمندانه هر چه دارد به تو مى بخشد.
 
 
چهارشنبه 6 آذر1387
من دوس ندارم يعنى دوس دارم نشون بدم كه مى فهمم كه داره چرت ميگه و نميخوام خيال كنه كه نمى‌فهمم كه داره چرت ميگه در حاليكه من مى فهمم كه داره چرت ميگه و ميخوام اونم بفهمه كه من ميفهمم كه داره چرت ميگه.
 
 
شنبه 2 آذر1387
ميدونى چيه؟ من حدس مى زنم كه ارنستو ناشى از جو مكزيكى (يعنى جو زده شدن خانواده محروم خانى آباد از جامعه مكزيك) باشه ولى بيشتر دوس دارم فك كنم كه كاسه و سقاخونه ناشى از جو زدگى مكزيكيان از جامعه فرهنگى ايرانيه!
(يعنى فك كن كه چه شود كه در گوادالاخارا سقاخانه زده باشند و سفره ابوالفضل بيندازند)
 
 
جمعه 1 آذر1387
هومن -كه روحش قرين رحمت باد- اشتباه بزرگى داشت، نه اينكه دست به خطا نزد، نه، بلكه چشمهايش باز نبود. باز هم نه اينكه چرا نديد كه ديگران چى، بلكه توهم آقاجان٬ توهم به بادش داد. هومن هيچوقت ننشست با حميد گپى بزند ببيند زندگى اش چه بوده كجايش مى لنگد، موضع گرفت و قضاوت كرد بى دفاعيه. هومن هيچ گاه ننشست دو كلام از زندگى حرف بزند با هانيه، همش دوستت دارم دوستت دارم و هانيه بيچاره هم چه بگويد خب؟ وقتى هانيه ميخواست از چيزهاى ديگر سخن بگويد يا بگويد هومنم، عزيزم، ترمز كن٬ ببين مرا. خود خودم را. محبت بى دريغت كور است، مرا ببين، نياز من فقط محبت نيست، شنيده شدنم هست، گوش كن مرا. هومن باز موضع مى گرفت حرفى جز عشق نمى خواست بشنود و چه حقير است عشق بى احترام انگار كه معشوق را براى خودت ميخواهى نه براى خودش.
 
 
شنبه 18 آبان1387
زندگى مرد جوانى بود شاداب و ما لذت برديم.
 
 
دوشنبه 27 آبان1387
چشم دخترك ولى هنوز
در برابر هر آنچه نور
عايق است
 
 
پنجشنبه 9 آبان1387
من از ÷له ها خوشم مى آيد ولى از پله ها بيزارم.
 
 
چهارشنبه 22 آبان1387
گريه نداره كه، على رفته عاقد بياره طلاق غيابى صادر كنه، عده رو با پول بخره، عقدش كنه. شايدم نه، همونطور كه همه خيال مى كنن خيلى شرف داشته؟ آخه شرف به چى ميگن؟ شرف اين نيست كه ول نكنه زن بدبخت رو؟ يا ول كنه؟ منم نمى دونم.
نمى دونم چرا حس مى كنم خيابون جمالزاده است خونه زنه، بچه هاش دو تا تخت چوبى دارن تو يه اتاق، كاناپه رو به غربه، بالا سرش ساعته، جلوش كمد ديوارى، سمت چپش پنجره كه وا ميشه به حياط.
 
 
دوشنبه 20 آبان1387
نمى دونم چرا حس مى كنم مسجد الرسول بوده، بارون مى اومده ولى نم نم، اين رنگاى سفيد كه جاى عبور پياده رو مشخص مى كنن ليز شدن، وانته صاف رو اينا ترمز ميكنه، ترمزش نمى گيره يعنى شايدم بگيره ولى چرخا ليز ميخورن رو رنگاى خيس دختره كه پرت ميشه با كتف چپ مياد پايين بعدم خراش كف دست راستش تو غلت دوم خيلى ميسوزه ولى زياد طول نميكشه.صورتش رو آسفالت خيس، كثيف شده، دست چپش هنوز خودكار رو ول نكرده. لحظه آخر نگران سميه است كه از امروز تنهايى بايد بره خونه.
 
 
چهارشنبه 15 آبان1387
اساس اثاثى كه از اسكناس اساس بگيرد اساسا بى اساس است، جنتلمن از جمله آن اثاث بود، اسكناسها را بالا كشيد و فرار كرد. بجاى مغز چيز ديگرى بايد مى كشيدى براى جنتلمن كه پابند شود بماند و وقتى بهش ميگى عاشقتم چنان بسپوزد كه اساس را بر باد دهد. اساس دنيا آخر بر اساس مانيكور است و دويست گرم چيز بى اساس.
 
 
سه شنبه 14 آبان ماه سال 1387
بعید میدونم حتى بهت لبخند هم بزنه.
بعد شب آخر مى بینى که یه کسى از در میاد تو با شاخه گل رُزى در دست،
-سلام تولدت مبارک!
-سلام، مِیسى، ببخشید شما؟
-من امیدم.