تراوشات (۱۰)
جمعه 24 مهر1388
هی مشاطه، پرده ای بدوزش سست، جامه ای سبک، خط چشمی بکش ضخیم، ابرویی نازک، بینی سربالا، لبان قلوه، استغفرالله!
--
ديدم كه چطور شعله عجيب عشقش يهو بى مقدمه يه روز صبح پت پت مى كنه و خاموش و تمام
چهارشنبه 1 مهر1388
انسانی بد است، چشم را باز می کند. باید علوم حیوانی می خواندی
جمعه 6 شهریور1388
بر روی زمین نقطه پاکی نیست، نیاوریم کودک را!کودک ولی نباشد امید هم نیست.
چه کنیم با این تناقضات؟!
سه شنبه 3 شهریور1388
خواسته ات را بيان كنی و منتظر بمانی تا طرف واکنش نشان بدهد و ندهد و منتظر بمانی و ندهد و شب شود و ندهد و روز برآید و ندهد و ...سه شنبه 27 مرداد1388
ماشین بخر برایم مرد، با کولر گازی سه هزار که ببندیم روی سقفش. ببین دیگر دکتر نمی روم، نه که آدم دیوثی باشد، نه، فقط برای اینکه پس انداز کنیم ماشین بخریم با کولر و برویم شهر دیگری که دکتر بهتری داشته باشد، گیرم نه مجرب تر، لااقل مودب تر. ماشین بخر برایم مرد.
یکشنبه 1 شهریور1388
مي رانم. رو به غرب. در گوشم صدایی پیچیده: "Go West young man"
مي رانم. رو به غرب. آنجا كه روياها به پايان مي رسد و زندگي نیز. تعجبی هم ندارد زندگی رویای غریبی ست. و من هنوز رویایی دارم: بازگشت.
مي رانم. رو به غرب. با رویای شرق.
مي رانم. رو به غرب. آنجا كه روياها به پايان مي رسد و زندگي نیز. تعجبی هم ندارد زندگی رویای غریبی ست. و من هنوز رویایی دارم: بازگشت.
مي رانم. رو به غرب. با رویای شرق.
چهارشنبه 28 مرداد1388
- "بذا اسکنت کنم"
- "باشه ولی خیره نشو"
-"دِ! پس چجوری اسکنت کنم؟
[ دیالوگ پایانی فیلم "بگذار اسکن کنمت، وقتی نیست" ]
- "باشه ولی خیره نشو"
-"دِ! پس چجوری اسکنت کنم؟
[ دیالوگ پایانی فیلم "بگذار اسکن کنمت، وقتی نیست" ]
--
اصغر، پسرم!
پناه دخترکی باش که توهم عشق را در تو می جوید اگرچه تو را کثیف بخواند
پناه دخترکی باش که توهم عشق را در تو می جوید اگرچه تو را کثیف بخواند
شنبه 9 خرداد1388
تو خود كهكشانى خورشيدى در پاكت بگذار
و برايم پست كن
پنجشنبه 31 اردیبهشت1388
من هميشه يه خودكار بيشتر نداشتم واسه همين همه نوشته هام يه رنگه ولى حاشيه زياد داره جزوه هام مثل اين تعليقه ها كه ميزنن! با اينكه ميگن عليكم بالمتون لا بالحواشى ولى الان حاشيه ها بيشتر به دردم مىخورن كه خودمو بشناسم يا ببينم كى بودم يا سحرگاه 15 ارديبهشت 76 به چه مى انديشيدم.
چهارشنبه 30 اردیبهشت1388
آرى يادم مى آيد
دوستت داشتم در شبى نمناك
امروز اما روز ديگرى ست
دوستى رنگ تازه اى خورده
يادها فقط موجب آزارند
و فاصله، فاصله لعنتى، چنان بعيد است
كه دل تنگى از معنا تهى مى شود
دوستت داشتم در شبى نمناك
امروز اما روز ديگرى ست
دوستى رنگ تازه اى خورده
يادها فقط موجب آزارند
و فاصله، فاصله لعنتى، چنان بعيد است
كه دل تنگى از معنا تهى مى شود
یکشنبه 27 اردیبهشت1388
دل ما هم دل نيست، دل ما سنگ صبورى ست كه از شدت صبر، صخره صعب غريبى گشته ست.پنجشنبه 17 اردیبهشت1388
نقل است كه حكيم مدام شكر حق نمودى، پرسيدند از چه رو على الدوام به حمد بارى مشغولى؟ گفت به خاطر ندارم.
+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۵ ساعت توسط شیخ
|