دامن والای عشق
نکتهٔ جالبی که در حین دیدنش باز میشد برایم این بود که در عین اینکه حواسم معطوف به او بود و از رفتارش که دیگر غیرمنتظره نمینمود٬ هم باز به شگفت میآمد و هم آرام میشد و همزمان ذهنم مشغول کندوکاو در ناگفتههای گلهمندانهٔ ردیفشده برای چنین برخوردی بود و دقیقاً در همان لحظهای که دهانم را به گفتن آن کلمات باز کرده بود به بیهودگیاش پی میبرد و منصرف از بیان٬ خودش را میسپرد به آرامش بوی گیسوانش و زبری ناخنانش و آنجا درست همان موقعی که مغز باید با وجود تمام موانع ذهنی و عینی٬ تمام تابلوهای ایست و ورود ممنوع٬ از سدی که دست در دست هم ساخته بودیم میگذشت و بیهوا دل به گرداب جذبهاش میزد ناگهان به یاد کسانی افتاد که پیش از این به تهمت بیصداقتی مینواختشان وقتی که با وجود ادعای دوستداشتن٬ به بهانههای منطقی یا واهی محبوب را ترک میگفتند٬ که چگونه عشقی است این که بر تمام دافعهها و مانعهها غلبه نمیکند؟ و حالا سرخوشانه و کاشفانه شمهای از حسی را میچشید که شاید بیشباهت به حالت آن عاشقان قلابی نبود: علاقهای بیپروای فردا؛ چرا که از پیش نرفتنش اطمینان عقلی متقنی در ذهن دارد و همزمان کشش غریبی به سپردن دل در مأوای دوستداشتنی دارد که تنها در این لحظه در دریای چشمانش شکل میگیرد و دمی بعد به استنشاق تنفسی در درازای پلکزدنی میمیرد. هست و نیست. این دم هست چونان هوسی. یا خود هوس؟ و دمی دیگر نیست به نهیب عقل که منفعتی دیرپاتر از دلخوشی این لحظه را میجوید و نمییابد.