جمعه 18 دی1388
آدم برفى دلش مى خواهد يكباره نيست شود نه كه ذره ذره زجر بكشد، حكايت ماست زير آوار ناگهان موج گیسوان تو، بجاى اينكه آرام آرام آجرهاى وجودمان را لق كند بيندازد پايين، يكباره ويران مى كند.
 
 
جمعه 18 دی1388
شک ندارم که اول پشت دستهایش را می گذارد روی گونه های خیس مرد تنها و نه از خودپرستی و جنس-برتر-پنداری ست که خیال می کنم مرد است که لابد آرزوی گمگشته ای می جویم در او و یا پی درمان خیسی ام، داروی سرما.
 
 
پنجشنبه 17 دی1388
دوست من ناباب نبود٬ باب بود. رابرت بود در واقع، باب صدایش می کردیم.
 
 
سه شنبه 15 دی1388
آتوسا گفت: ساجده تو مرا از گرداب عفن و چنگال لجن بیرون کشیدی، مرحبا بکِ و بآبائکِ الاولین و الآخرین. آیا راه رستگاری را نیز بر من نادان می نمایی؟
ساجده با فروتنی پاسخ داد: البته گلم. علیکِ بالحجاب که چون صدف، مروارید ناز زن را از دید صیادان می‌پوشاند.
آتوسا پرسید: پس چگونه ازدواج کنم؟
ساجده فرمود: در جلسات سفره بانوان محجبه و مومنه شرکت کن.
آتوسا صیحه ای کشید و بر پای ساجده افتاد که: العفو العفو، بزرگا که تویی، ثم اهتدیت.

ای کاش همه جوانان اینگونه هدایت شوند
به امید آن روز
 
 
--
قیس عامری برویم دشت حین چراندن غاز، میان حیرانی و نادانی، لیلی وار (مجنون اگر تویی) تو را به سیخ بکشم بجوم آهسته آهسته؟
 
 
سه شنبه 15 دی1388
این جوانان کاوه نمی خواهند
هرکدام فریدون خویشند
 
 
دوشنبه 30 آذر1388
الکی خوشی ها اختراع ماست برای کاهش تلخی زندگی
چندان هم موفق نبودیم
 
 
پنجشنبه 5 آذر1388
جدلی جانفرساست که تا کجا، تا چقدر می خواهمت برای خودت و برای خودم. عجیب فرساینده ولی اغلب پیش از ستاندن جان مشکل به نفی مساله حل می شود به کل: یا وصل است که دیگر انگیزه ها مهم نیست مهم بودن است یا فصل که باز مهم نیست چرا که نیست.
 
 
یکشنبه 27 اردیبهشت1388
-به من چه خانوم؟! منم هزارو یه مشکل دارم،چار ماهه کرایه خونت عقب افتاده،تا آخر این ماه دادی که دادی،ندادی به فکر تخلیه باش!

-به خدا ندارم حاج آقا! پس اندازی که اون خدا بیامرز گذاشته بود همین چندماهه تموم شد.خونواده ای هم که ندارم،منم و این سه تا بچه ی بی پدر؛اگه آقایی کنین یه فرصتی بدین یه کار پیدا می کنم و ....

-شما که همش حرف خودتو می زنی!کودوم کار؟! من دیگه این حرفا حالیم نیس!

سه پسر بچه ی قد ونیم قد،چادر زن را گرفته و بغض کرده اند.

-شما که تا حالا صبر کردین،این یه ماهم روش؛به خدا...

-چرا متوجه نیسی آبجی؟ به همون خدا منم هزار و یه مشکل دارم.کم نیس که،چار ماهه!

و قبل از اینکه زن دوباره چیزی بگوید،در حیاط را محکم به هم می کوبد و می رود.

زن همانجا می نشیند و سه پسربچه ی قد و نیم که بغض کرده اند دورش را می گیرند و یکی از آن ها همزمان با زن به هق هق گریه می افتد.

فردا صبح از خانه بيرون نمى رود. خودش را پس از خفه كردن بچه ها با سم كشته.

قضاوت نمى كنيم، حمايت هم نمى كنيم، عنايت حتى. بى تفاوت مى گذريم.
 
 
سه شنبه 3 آذر1388
من پر از وسوسه هاى رفتنِ تو ام؟ من مازوخيستم؟ گيرم كه هستم ولى از اون مقدمه -حتى اگه درست- اين تالى نتيجه نميشه. نه نگفتن و سر تكان دادن به رفتن نبود به باز كردن بود و چه باز كردنى كه تخيل كرده بودم ،آه! پس ينى نمى خواستم كه بگم "نه، باز نكن" بلكه دوست داشتم بگم آره ولى نمى تونستم چون خشك شده بودم، بلكه بيهوش، شيخ صعق. با اندك توان باقيمانده سرم جنبيد كه بكن، د لامصب، جان ما از هم گسستى، باز كن. كه تمامم كن، كه من از دست غمت مشکل برم جا...
 
 
یکشنبه 1 آذر1388
مورچه خوار خوب زیر اتوبوس جهانگردی جان داد
 
 
یکشنبه 1 آذر1388
من استاد نیستم، عابری ساده استاده پسٍ تابلوی ایستم!
 
 
پنجشنبه 28 آبان1388
پوچه دورى از كسى كه مى دونى كه بهترين فرده تو تمام دنيا برات اونم خود خواسته ينى خاك بر سرىِ عامدانه و لهنت به اين دنياى امروز كه نميذاره من تمام عمر بچسبم بهش، ميخوام بچسبم بهش و خودش هم نمى خواد حتى، معلومه كه براى خير من و تر زده ام به خيرم دستى دستى خودم.
يقين هم فك كنم لهنتى نيست اگه راستكى باشه چون تمام چيزهايى كه من خيال مى كردم يقينه برام، الان دود شده و به هوا رفته. من فكر مى كنم هرگز نبوده قلب من اين چنين لبريز ترديد، سرشار شك
 
 
پنجشنبه 28 آبان1388
حرف زیاد است ولی نگاهت فکّمان را نقش زمین کرده
 
 
سه شنبه 26 آبان1388
هفت شهر عشق را عطار یکی کرد خلاصه
 
 
دوشنبه 25 آبان1388
لباس کفایت نمی کند، تو باش، تو گرمم کن تمام زمستان و از این قبیل خزعبلات
 
 
دوشنبه 25 آبان1388
اگه قبل از شروع به پایان فکر کنی، بهتره اصلا شروع نکنی چون ذهنت از قبل قضیه رو تموم کرده و فاتحه اش رو خونده. یعنی قهرا دیر یا زود متوقف میشه چون ذهنت قبلا یک بار این کار رو کرده.
 
 
یکشنبه 24 آبان1388
دقیقا سوزش اصلی اونجاست که وقتی میخوای به حق کشی اعتراض کنی کسی حمایتت نمی کند هیچ، سرزنش هم می شوی. نمی دانم شاید ریشه ای در فرهنگ قضا و قدری و استبدادخو و واداده ی بیمارمان داشته باشد