مدرسه عاقبتش حمالی است
«دو نفر بچهٔ مقبول قشنگ
نام این سنجر و آن یک هوشنگ
هر دو همبازی و همقد بودند
راه یک مدرسه میپیمودند
بود سنجر ننر و دردانه
باعث زحمت اهل خانه
تا کسی حرف به سنجر میزد
دهنش کج شده و عر میزد
به کسی هیچ نمیکرد سلام
داشت عادت به دروغ و دشنام
صبحها دیر ز جا برمیخاست
پسنمیرفت سویمدرسه راست
بین ره خنده و بازی میکرد
به دکان دست درازی می کرد
دستو رو هیچنمیشستبه آب
چرک می کرد ورق های کتاب
صبحها هیچ سر درس نبود
از کسی در دل او ترس نبود
روز و شب شاکی از آن طفل صغیر
پدر و مادر و استاد و مدیر
متصل خنده به مردم میکرد
قلم و کاغذ خود گم میکرد
بود هوشنگ به عکس سنجر
پسری ساعی و با عقل و هنر
مادرش دائم از و راضی بود
اهل منزل همه از او خوشنود
زودتر از همه رفتی سر درس
از خدا در دل او بودی ترس
درس میخواند شب از روی کتاب
مشق خط کرده و میکرد حساب
پدرش کوشش هوشنگ چو دید
از پی تربیتش رنج کشید
چون که در داخله تحصیل نمود
به سوی خارجه تعجیل نمود
سینهاش از همه علمی پرگشت
رفت در خارجه و دکترگشت
رفت و برگشت یکی دانشمند
پدر و مادرش از وی خرسند»
***