تراوشات (۱۵)
آيا شل بودگى ِ ذاتى ِ ما فطری ست و يا وادادگى ِ ژنتيكى ِ ما خدادادى؟
به عبارت ديگر آيا شل-وارفتگى ِ ذاتى-ژنتيكى ِ ما علامت كمبود مواد نگهدارنده مجاز در ساختار روحى روانى ماست؟
يا شلوار ما ماستى شده است؟
آيا ما خود، ماست هستيم يا هستِ ما ماست هست؟
ما ماست يا ماست ماست؟ يا اصولا هست؟
--
سلاخ اگر سلاخ باشد گوسفند با پاى خودش مى رود سوى قتلگاه. اما کدام سلاخ سلاخ است؟ اگر سلاخ بودن به این معنى ست که چنان با مهارت سر ببرد که کمترین درد را داشته باشد (مثل آن بولین که سلاخ مخصوصى از فرانسه سفارش دادند که گردن نازکش را با شمشیر و نه با تبر -آنچنان که معمول بود- چنان بزند که دردى حس نکند) چه کسى تضمین مى دهد که درد ندارد یا کم است؟! درد هست همیشه و البته چه تفاوتى مى کند که دردناک بوده یا نه وقتى سر بریده و فتاده زیر پا؟ حالت دوم این است که سلاخ آن باشد که آش و لاش مى کند، چنان مى برد و مى زند که خیالش هم وحشتزاست، آنوقت یقین مى یابیم که گوسفند مازوخیست است. گوسفند اگر گوسفند باشد از سلاخ فرارى ست، حالا سلاخ اگر سلاخ باشد یا نه!
یکی از همین روزهای در راه ِ نیامده ،
عاقبت مى آيم
بخاطر بوسه
و كوزه به سران
سكينه الهى مى خواهد برگرد و خفه كند جوان را ولى فكر مى كند خب چرا با همين روى هم نريزد تا تولهاى چند پس بيندازد كه بتواند كتكشان بزند؟
تو همش تو فكر منى
تو تو فكر منم به فكر خودتى؟
همه جا تاريك شده است ما حتى افتادن پرده را نمى بينيم.
وقتى در غربت
به بى عشقى دچارى
مانده مى شوى
وقتى در انتهاى نمناك غروب
در توقف نامتناهى لحظه اشراق
به توهم عشق پى مى برى
واژه ها بى قواره اند وقتى همه چيز
اتصال پالس ها و انتقال هورمون هاست!