--

آيا شل بودگى ِ ذاتى ِ ما فطری ست و يا وادادگى ِ ژنتيكى ِ ما خدادادى؟
به عبارت ديگر آيا شل-وارفتگى ِ ذاتى-ژنتيكى ِ ما علامت كمبود مواد نگهدارنده مجاز در ساختار روحى روانى ماست؟
يا شلوار ما ماستى شده است؟
آيا ما خود، ماست هستيم يا هستِ ما ماست هست؟
ما ماست يا ماست ماست؟ يا اصولا هست؟

 

--
سلاخ اگر سلاخ باشد گوسفند با پاى خودش مى رود سوى قتلگاه. اما کدام سلاخ سلاخ است؟ اگر سلاخ بودن به این معنى ست که چنان با مهارت سر ببرد که کمترین درد را داشته باشد (مثل آن بولین که سلاخ مخصوصى از فرانسه سفارش دادند که گردن نازکش را با شمشیر و نه با تبر -آنچنان که معمول بود- چنان بزند که دردى حس نکند) چه کسى تضمین مى دهد که درد ندارد یا کم است؟! درد هست همیشه و البته چه تفاوتى مى کند که دردناک بوده یا نه وقتى سر بریده و فتاده زیر پا؟ حالت دوم این است که سلاخ آن باشد که آش و لاش مى کند، چنان مى برد و مى زند که خیالش هم وحشتزاست، آنوقت یقین مى یابیم که گوسفند مازوخیست است. گوسفند اگر گوسفند باشد از سلاخ فرارى ست، حالا سلاخ اگر سلاخ باشد یا نه!

 

چهارشنبه 20 آذر1387
مى آيم
یکی از همین روزهای در راه ِ نیامده ،
عاقبت مى آيم
بخاطر بوسه
و كوزه به سران

 

سه شنبه 19 آذر1387
مراسم قرآن خوانى به پايان رسيده و مسجد محل به بنگاه معاملات وبلاگی نظری و برادران واگذار گشته است. توجه كنيد كه به بنگاه ايشان و نه معاملات ايشان. كه البته آن هم بسى باصفاست لكن تجمع بيجا مانع كسب است.
 
 
دوشنبه 18 آذر1387
در زيمبابوه پول براى خريد شامپو نيست، حتى شامپو نيست، فقط چنگ مى زنند.
 
 
--
جوان يك لاقبا پشت سر الهه (يا همان سكينه) به راه مى افتد در حاليكه دو دستش را روى هم گذاشته و به گردن غاز مانند الهه-سكينه نگاه مى كند: “آه، عجب صوتى، چه صدايى، برتر از نغمه هزار و بهتر از چهچه سار”
سكينه الهى مى خواهد برگرد و خفه كند جوان را ولى فكر مى كند خب چرا با همين روى هم نريزد تا توله‌اى چند پس بيندازد كه بتواند كتكشان بزند؟
 
 
--
فكر مى كنم چقدر خوبه كه اين همه دوست دارى بچه ات را. يه حس خاصى بايد باشه يعنى معلومه كه هست ولى دركش برام ثقيله. براى همينه كه هنوز والد/ه نشدم يا شايدم برعكس چون والد/ه نيستم، ازش محرومم!
 
 
سه شنبه 12 آذر1387
بعد كه رسيد به ستاره، به عشق، نمى بيند كه همه چيز وهمى خنك بوده است؟ سرابى خيالى؟ اشتياق خودساخته؟ ذهنيت اسطوره اى؟
 
 
سه شنبه 12 آذر1387
تو همش به فكر خودتى
تو همش تو فكر منى
تو تو فكر منم به فكر خودتى؟
 
 
جمعه 8 آذر1387
لحظه شكست يك چيزى فرو مى ريزد مهندس، انگار بار خستگى ساليان. بگذار بشكنم پس!
 
 
یکشنبه 10 آذر1387
صحنه پس از آخر -
همه جا تاريك شده است ما حتى افتادن پرده را نمى بينيم.
 
 
یکشنبه 10 آذر1387
خسته مى شوى
وقتى در غربت
به بى عشقى دچارى
مانده مى شوى
وقتى در انتهاى نمناك غروب
در توقف نامتناهى لحظه اشراق
به توهم عشق پى مى برى
واژه ها بى قواره اند وقتى همه چيز
اتصال پالس ها و انتقال هورمون هاست!