تراوشات (۱۳)
شنبه، ٢۱ دی ۱۳۸٧
على اى حال حتى اگر خوردنى هم در مهندسى باشد باز درد عشق حل نمى گردد همانطور كه هيچ طبيب يا عالم يا مدرس يا فقيه يا عارف يا هر خر ديگرى هم قادر به حل اين مشكل نيست چراكه كلا عشق موهومى ست و پديده موهومى قابل بررسى و حل نمى باشد
شنبه 14 دی1387
سكانس مابعد آخر:
مَرد مُرد، زن زنده است.
[پرده مى افتد]
مَرد مُرد، زن زنده است.
[پرده مى افتد]
یکشنبه 1 دی1387
چهل و هشت سالگى ام
مزامير داوود نبى را باز مى كنم: "من ساكن موقت زمين ام" پس چرا اينهمه طول كشيد؟ به گذشته نگاه مىكنم كه رديف كنم نقاط روشنى را كه لذت برده ام يا لذت داده ام لااقل، چيزى نيست، كورسويى حتى.
من از درد خسته شدم، از صبر بر درد. از درد دل، از دل درد. اگر زيبايى به درد است من ملكه زيبايى جهانم، تاجم بر سر نهيد با بيكينى و كفش هايى با پاشنه هاى سى سانتى.
مزامير داوود نبى را مى گشايم: "پس فرامين ات را ز من نهان مكن" بكن آقاجان چه فايده ما كه فرمان نمىبريم، بيهوده است، در عوض دعا كن ما را، يعنى قشنگ دعا بكن، فعلش را انجام بده: بخوان و ببر و مگر رخداد جز اراده توست؟ كن فيكون. اينك بر ما لاتكن فلايكون قرائت فرما.
بغضى حتى ندارم. ديگر همه چيز بى اهميت است، خبرى از :) نيست و :( ، هر چه هست :| است. به چيزى باور ندارم و اين منم مردواره اى تنها در آستانه فصل بى نام و نشان. در چهل و هشت سالگى به عقب باز نگرد، زندگى و زمانه تلخى ست. نه، از فرط تلخى بى مزه شده، مثل دستانم در سرماى سگ كش كه بى حس مىكند انگشتها را و افتادنشان را نمى فهمى. در چهل و هشت سالگى - اگر رسيدى - كارى نكن. حتى جاى افسوس نيست. همان :|
ما را به سخت جانى خود اين گمان نبود
مزامير داوود نبى را باز مى كنم: "من ساكن موقت زمين ام" پس چرا اينهمه طول كشيد؟ به گذشته نگاه مىكنم كه رديف كنم نقاط روشنى را كه لذت برده ام يا لذت داده ام لااقل، چيزى نيست، كورسويى حتى.
من از درد خسته شدم، از صبر بر درد. از درد دل، از دل درد. اگر زيبايى به درد است من ملكه زيبايى جهانم، تاجم بر سر نهيد با بيكينى و كفش هايى با پاشنه هاى سى سانتى.
مزامير داوود نبى را مى گشايم: "پس فرامين ات را ز من نهان مكن" بكن آقاجان چه فايده ما كه فرمان نمىبريم، بيهوده است، در عوض دعا كن ما را، يعنى قشنگ دعا بكن، فعلش را انجام بده: بخوان و ببر و مگر رخداد جز اراده توست؟ كن فيكون. اينك بر ما لاتكن فلايكون قرائت فرما.
بغضى حتى ندارم. ديگر همه چيز بى اهميت است، خبرى از :) نيست و :( ، هر چه هست :| است. به چيزى باور ندارم و اين منم مردواره اى تنها در آستانه فصل بى نام و نشان. در چهل و هشت سالگى به عقب باز نگرد، زندگى و زمانه تلخى ست. نه، از فرط تلخى بى مزه شده، مثل دستانم در سرماى سگ كش كه بى حس مىكند انگشتها را و افتادنشان را نمى فهمى. در چهل و هشت سالگى - اگر رسيدى - كارى نكن. حتى جاى افسوس نيست. همان :|
ما را به سخت جانى خود اين گمان نبود
یکشنبه 1 دی1387
- ننويس اينها را، مى دانم كه سه روز كلنجار رفته اى كه بنويسى، ولى صبرت سر آمد آخر؟ نكن پدر من، خوب نيست، مريضى مگر؟ از اميد بگو.
- ببخشيد، از چه؟
- از اميد، از آرزو.
- آه، آن دو جوان يك لاقبا كه دست در دست هم سه راه ضرابخانه را بالا مى رفتند؟
- بدون شك مريضى.
- مريزم. از سبوى شكسته مجنون بر زمين جنون.
- ببخشيد، از چه؟
- از اميد، از آرزو.
- آه، آن دو جوان يك لاقبا كه دست در دست هم سه راه ضرابخانه را بالا مى رفتند؟
- بدون شك مريضى.
- مريزم. از سبوى شكسته مجنون بر زمين جنون.
شنبه 7 دی1387
بهترين كار را كرد، عشق را در چاه توالت خالى كرد، هر چيزى به اصل خود باز مى گردد.یکشنبه، ۸ دی ۱۳۸٧
پدر كه مى گفت دخترم برخيز و سالى يكبار طلوع را به تماشا بنشين، نمى دانست كه دختر چنان سحرخيز خواهد بود كه طلوع را از داخل ماشينش كه به گمان پرايد است از پشت چراغ قرمز نظاره خواهد كرد لكن اينچنين بوددوشنبه 9 دی1387
عشق هميشه در مسافرت است: سفر توهم.
چهارشنبه 11 دی1387
غزه ممسنى است، كليبر است، مريوان، شادگان، اسفراين، همين كرج، بشاگرد، لردگان، بروجن، طبس، ویرانه بم، سراوان، سقز، ابركوه، الشتر، رباط كريم،... غزه همينجاست، مى بينى؟سه شنبه 10 دی1387
سربكش محبوبِ تلخ بدمزه را يك شب
با تمام مهره هاى منچ
در بین بيت هاى اعتياد
فردا كه به خواستگارى ات آمد
پنج روز بيشتر مهلت ندارى
با تمام مهره هاى منچ
در بین بيت هاى اعتياد
فردا كه به خواستگارى ات آمد
پنج روز بيشتر مهلت ندارى
11 دی 1387
در اين نكته كه هر كسى بيشتر از زندگى ديگران به زندگى خود علاقمند است و براى بهبود آن تلاش مىكند، چه ايرادى وارد است؟
وارد بحث همبستگى اجتماعى يا كاركرد فرسوده مديريت اين همبستگى نمى شوم -گيرم كه تنها توزيع كمك هاى مردمى براى زلزله زدگان باشد- كه چنان مغشوش است كه بسيارى را از خيال هميارى هم باز مى دارد يا چنانكه در قياس مى بينيم كه در اندونزى يك سال پس از سونامى سواحل و دهكده ها بازسازى مى شوند و بم پس از پنج سال هنوز مى لنگد.
وارد بحث همبستگى اجتماعى يا كاركرد فرسوده مديريت اين همبستگى نمى شوم -گيرم كه تنها توزيع كمك هاى مردمى براى زلزله زدگان باشد- كه چنان مغشوش است كه بسيارى را از خيال هميارى هم باز مى دارد يا چنانكه در قياس مى بينيم كه در اندونزى يك سال پس از سونامى سواحل و دهكده ها بازسازى مى شوند و بم پس از پنج سال هنوز مى لنگد.
جمعه 6 دی1387
روزهاى سختى ست. خوابم نمى بَرَد، فكرم درگير توهمى ست مغشوش به گونه اى كه حتى واضح نيست كه چيست. چيزى از درون مغز من رشد مى كند تمام سطح مخ را فرا مى گيرد، تمام ذهن را اشغال مى كند و نمى دانم چيست.
راه مى روم در ميان آشفتگى. راه مى روم وگرنه در افكار پوچم غرق مى شوم. بيرون كه سگ مذهب يخ است، همين تو قدم مى زنم، راه مى روم تا كار ديگرى هم كنم، ولى فكرها - اين مشتقات شيطان - با من حركت مىكنند. رهايم نمى كنند. من نمى توانم لبخند بزنم و اين، درد را آنگونه كه هست فجيع نشان مىدهد. حالم ابدا خوب نيست. روزهاى سختى ست.
راه مى روم در ميان آشفتگى. راه مى روم وگرنه در افكار پوچم غرق مى شوم. بيرون كه سگ مذهب يخ است، همين تو قدم مى زنم، راه مى روم تا كار ديگرى هم كنم، ولى فكرها - اين مشتقات شيطان - با من حركت مىكنند. رهايم نمى كنند. من نمى توانم لبخند بزنم و اين، درد را آنگونه كه هست فجيع نشان مىدهد. حالم ابدا خوب نيست. روزهاى سختى ست.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۵ ساعت توسط شیخ
|