سه شنبه 8 بهمن1387
پله ها مار دارند و من در پيچاپيچ راه پله افقى، (آرى افقى، همان كه موازى تير دروازه يكتاست و عمود بر آن دو تير دوقلو) مى دوم تا آنجا كه نفسم مى گيرد، (آرى مى گيرد، نديده اى كه مار مارگير بگيرد؟ مگر نشنيده اى كه بهرام كه گور الى آخر؟) مى خورم زمين پيش پاى پونه قربانى فوبياى ازلى كودكان مى شوم، مارها با بچه ها دوست اند، شاهدم آن كودكى ست كه وقتى مش حسن سر مار را زير بيل له كرد بغضش گرفت، بغض هم شايد نه ولى دلش گرفت. مار بدبخت فقط داشت فرار مى كرد، خدايا اين چه عدالتى ست؟ پا چرا ندادى بهش كه بدود؟ [خداوند حكيم: "پسر جان نيش دادم بهش در عوض، دِهَه"] خب اون هيچى، من چرا قربانى شده ام اين وسط؟ اين وسط كه نه، در انتهاى راه پله مارپيچى افقى يا مارپیچ راه پله اى افقى يا افق مارگونه پلكانى؟
 
 
شنبه 12 بهمن1387
يك چيزى هست كه آزارم مى دهد اين روزها. باشد! آزارم نمى دهد ولى هست خب؟ تو فكر كردى كه كوالا چه مى خورد؟ هيچى جز برگ اكاليپتوس، مى فهمى؟ حتى موى راكن را هم دست نمى زند، خيال كردى خودش را مى خورد؟ بيچاره كوالا.
 
 
سه‌شنبه، ۸ بهمن ۱۳۸٧
من بيشتر از خودخواهى در تصميمت نوعى دگرخواهى مى بينم و بعد دلم براى مادر خودم تنگ مى شود، دوست بوديم لابد كه تنگ مى شود، آخ مادر
 
 
سه شنبه 8 بهمن1387
به آن نگاه خسته ات كه بند اين دلم گسسته و دلم تپيده و رميده از درون سينه، من نگاه مى كنم
 
 
یکشنبه 6 بهمن1387
حلزون از زندگى لذت مى برد چون هيچوقت عجله ندارد. ما نه.
 
 
یکشنبه 6 بهمن1387
من اين روزها در شیخ، شیخى مى بينم كه نبوده قبلا. اين روزها بلكه شیخ، شیخ شده است. يكپارچه شیخ، در جستجوى خويشتن شیخايى خويش. بى فايده البته، ولى من نمى گويم كه نااميدش نكنم.
 
 
یکشنبه 6 بهمن1387
تو به جاده مى گريزى من به ماده، تو به صدا من به سيما، تو به به من به از.
اى داد از ما، فرياد از ما.
 
 
چهارشنبه 2 بهمن1387
توهم ليلي-مجنوني بودن يك رابطه
توهم بودن يك رابطه
توهم يك رابطه
توهم رابطه
 
 
پنجشنبه 3 بهمن1387
گاف با آرامشى وصف ناپذير به سر صليب شد و سپس از آسمان باريد بر مردمان خوش خنده اى كه انكارش مى كردند و همگى تا خرخره زير انبوهى از گاف فرو رفتند.
پاورقى: گاف مرغوب پشت شهردارى كاركرد زير پنج هزارتا، قيمت مقطوع سه و پونصد.
- يك كيلو كشيدى ميگى هفت و دويست؟
- آره اون قيمت پر پونده. اسلش ال.بى.
 
 
شنبه 28 دی1387
كدام راه را بپيمايم؟ تا كجا؟ تا كى؟
خسته‌ام، از محروميت، از دورى، از حرمان، از اشتياقى كه در فضاى لايتناهى مى رود و بازگشتى ندارد، خسته‌ام.
بگو كجاى كار، كوتاهى كردم؟
بگو كجاى راه، من اشتباه رفته ام؟
 
 
سه شنبه 1 بهمن1387
- منجوق دوزى هم بلتى؟
- آره.
- باباااااا، همين خوبه، همينو بخريم.
 
 
جمعه 27 دی1387
ميگن كه جفتش خوبه، دوست بدارى و چه خوب كه دوست داشته شوى، ولى از اين جايگاه كه نگاه مى كنم، در اين زمانه همه چيز دروغين است، شهوتِ تصاحب، دوست داشتن نام مى گيرد و هوس، عشق خوانده مى‌شود. دوست داشتن از نگاه من آن است كه چنان كسى را دوست بدارى كه هر آنچه او دوست مى دارد بر هر آنچه تو دوست مى دارى مقدم باشد اگرچه آن، دوست داشتن ِ خود او باشد. ديگر تصاحب و تملك بى‌معنى ست، هر آنچه او بپسندد مى پسندى. چنين دوست داشتنى در اين زمانه وجود ندارد. تنها چيزى كه نشان از عشق راستين دارد (كه از فرط لوث شدنِ اين واژه، مى ترسم آن را عشق بخوانم) مهر مادر است. قدرش بدان.
 
 
جمعه 27 دی1387
يعنى معشوقى هست و به چين است؟ يا آنكه معشوقى ندارد بايد بگردد همه جا به دنبالش ولو به چين اقصا يا شكن دامن تو؟
ناتانائيل، هيچ كجا دلكم آرام نمى گيرد، نه اين سوى اطلس نه آنسو، نه در قعرش نه بر فرازش. چه كنم؟
 
 
شنبه 14 دی1387
"اى خداوند [...] برايم چنين مقرر كردى كه اقامتگاهم را براى سالم نگاه داشتن روحم تغيير دهى و مرا در كارتاژ مهميز زدى [...] و قلبم را به جذبه هاى رم مفتون كردى."
اينك ناتانائيل، در اين زمانه عسرت، تكليف ما چيست؟ از كارتاژ وطن به ماوراء اطلس بكوچيم؟ يا بر نفس خود مهار زنيم؟