یادمه یه بار گفتم نوشتن از تنهایی برمی‌خیزد. بله خب چنین فعلی رو نمیشه عامیانه گفت. بر‌می‌خیزه؟ بر اولش با اون ه آخر همخونی نداره. حالا یادم نیست برا کی می‌گقتم. برای دختری که مرا با شیوخ گرانقدر اشتباه گرفته بود یا در جمعی خودمونی یا خواب می‌دیدم حتی. مهم نیست. بحث سر حرفه که اونم مهم نیست. اصلا شما گل٬ نویسنده زبردست و خیلی هم اجتماعی. خودمو میگفتم لابد. ولی برای خودمم همیشه کار نمیکنه. واستا ببینم. هروقت نوشته‌ام از تنهایی بوده؟ نه لزوما. الان که ننوشته‌ام این مدت تنها نبودم؟ ببین بحث تنهایی نیست. اصلا بحثی در کار نیست در واقع. ولی بارها نوشتنم گرفته و ننوشتم. تنها بودم٬ خسته هم بودم. قبلنا کودکانه می‌پنداشتم که محبت فارغ از بازخوردش چیز والا و مفیدیه٬ بعد ولی دیدم جواب محبت شرارت هم میتونه باشه انگار. طوری که پشیمون و خسته ت بکنه. وات د هل واقعا. چطو روت میشه؟ خستگی هم کلا چیز غریبی ست. بر هر چیزی غلبه می‌کنه. یعنی من قبلا فکر می‌کردم عشق واقعی اونه که بر هر چیزی غلبه کنه ولی بعد رفتم و کشک‌هامو سابیدم و دیدم حتی خستگی بر کشک‌سابی هم غلبه می‌کنه. بدین شکل. اصلا عشق به وطن رو امروز مطمئن شدم اسمیه که بشر برای پوشوندن ضعفش در تطبیق با هر جای دیگه به کار میبره و بعید نیست سال دیگه بیام و بگم عشق به همنوع هم ناتوانی بشر برای هضم انفرادی زندگیه ولی تا سال دیگه معلوم نیست من باشم و همین حالا میگم که عشق اصلا خودش کلا داستانسرایی برای شیک کردن غریزه تولید مثل است. یعنی تنها هدف حقیقی بشر. ولی خب چون آدم کمی اجتماعی شده و هی مفاهیم انتزاعی تولید کرده حالا خجالت میکشه بگه خانوم محترم اجازه تناسل میفرمایید؟ اونوقت مجبوره در هزار رنگ و لعاب حرفشو بپیچه تا آخر باز به همون مقصود برسه و اصلا میدونی چیه؟ خیلی به نظرم هزینه بالایی داره میده متوسط نوع بشر برای تولید چیزی شبیه خودش. یعنی شما بیای قول یک عمر وفاداری و تعهد بدی برای اینکه یکی دو تا بچه رو به بلوغ برسونی که کاری که تو نکردی رو بکنه که آخرم نمیکنه و اونوقت تمام هدف زندگیش خلاصه میشه در تولید یکی دیگه که اون شاید کاری کند کارستان و الی آخر٬ خب این هزینه بالاییه و اگه روراست باشیم حتی در جهت خلاف اون تک رسالت زندگی حقیرانه مون هم هست این تعهد و تک همسری و این همه هزینه و انرژی و توان و وقت و توشه که صرف چسباندن هر روزه دو تا آدمی می‌کنیم که هزاران فرصت و بهانه دارند که برن با دیگران و شانس تناسلشون رو افزایش بدن. اصلا هدف فرگشتانه به کنار٬ قربانی کردن آزادی در قبال اسارتی که شاید گاهی حال مختصری نصیبت کنه کاملا غیر منطقی است٬ به همین خاطره که میگن عشق منطق حالیش نمیشه که ترجمه ش اینه که تعهدِ برآمده از هوس غیرعقلانی ست. حالا اصلا این حرفم نبود و شما هم ماه و همسر نمونه و من یه روباهی که دستش به انگور نرسیده و میگه ترشه و لابد میخواد زیر پای همسر عفیفه شما بشینه و از راه به درش کنه. نه آقا خیالت راحت. البته زنت یه سری تیک زد با ما ولی من راستیتش از سنگ می‌ترسم. حالا بگذریم اصل حرفم این بود که این خستگی نا نمیذاره بنویسم. اما خب خودمونیم نه من نویسنده‌ام و نه تو می‌خونی منو. نوشتن برا من شده (بود) یه کم ول دادن بخارات مغزی و لذت بردن از اینکه دو تا انسان مهربان هم پیدا میشن از اینورا گذری که یه نسیمی بفرستن سمت مخم. الانم میدونی چیه؟ یک عالم تیکه کاغذ تلنبار شده که دیگه رو اعصابم راه میره. باید بریزمشون دور. و فکر کنم که اینجا بنویسم که مثلا یه نسخه الکترونیک ازشون بمونه. برا کی؟ هیشکی. یه نفرم بخونه و حس کنه یه چیزی خونده که وقتش تلف نشده خودش کلیه. البته چنین احتمالی پایینه ولی شاید یکی هم باشه که با اینکه وقتش تلف میشه ولی نخواد بگه. الان صداش میکنم. البته کلا این الکترونیک بازی هم به فنا میره نهایتا. چی می‌مونه از ما؟ جز صدا که اونم نمی‌مونه در واقع ِ امر. الان یه خانمه با یه حالت محزون ولی آروم و ریتمیکی داره به یه زبونی میخونه که نمی‌فهمم ولی بهش میاد که داره به من میگه خوب زندگیتو به گاه دادی٬ آفرین (با یه حالت تاسف دلسوزانه) ولی اوکیه٬ ینی اگه نگم اوکیه باس خودتو دار بزنی٬ دام دام دارا رام رام٬ بنابراین سرت به یقه ت و اگه تونستی این ریدمان رو کمی بهبود ببخشی که فبها المراد وگرنه هم دیگه چی بگم بهت آخه دارا دااام رام.