دختر مثل شکوفۀ بهاری می‌ماند. بویش مستت می‌کند ولی دستت به چیدنش نمی‌رود مباد که به‌خاطر خودخواهی‌ات از مبداء زندگی‌اش جدا شود، از طراوت بیفتد و بپژمرد. ولی به هر حال اگر نچینی‌اش یا باد می‌بردش یا نهایتاً خشک می‌شود و می‌ریزد.
عشق واقعی، گذاشتن شکوفه بر درخت است: رها کردن دختر در زندگی‎‏اش.
هوس، چیدن شکوفه از سر خودخواهی است: گرفتار کردن دختر.
و عجب از عقل است که فرمان به چیدن می‌دهد به بهانۀ پیشگیری از به باد رفتن یا خشک شدن، یعنی گرفتاری دختر برای خیر خودش. انگار که از خود اختیاری ندارد یا وزش تو بر زندگی‌اش از هر باد دیگری بهتر است. تو گویی عقل هم تابع هوس شده است.
عشق رها گذاشتن است، احترام به آزادی و انتخاب دختر. اتحاد عقل و هوس امّا توصیه به تهاجم می‌کند، تصاحب و تملّک.
رویکرد عاشقانه باختن همه چیز است و رویکرد عاقلانه تلاش برای به دست آوردن.
عشق موجب دوری است و عقل عامل نزدیکی و ای بسا به دنبالش واجد عشق!