"بازیچۀ لعبت خیالت زین چشم خیالتاز گشتم"
باز بازی میکند با من گل خوشرنگ و بو
میدواند خاطرم را زین سر و زان سمت و سو
میزند پس گاهگاهی این دل شوریده را
میکشاند پشت سر او، مینشاند پیش رو
***
باز بازی میکند با من مَهِ بیچشم و رو
خندههای شیطنتبار از لبِ بیگفتگو
میبرد دل را میان موجهای گیسویش
میکُند جانم شکار چشمهای جنگجو
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر ۱۳۹۲ ساعت توسط شیخ
|