باز بازی می‌کند با من گل خوش‌رنگ و بو

می‌دواند خاطرم را زین سر و زان سمت و سو

می‌زند پس گاهگاهی این دل شوریده را

می‌کشاند پشت سر او، می‌نشاند پیش رو

                        

***


باز بازی می‌کند با من مَهِ بی‌چشم و رو

خنده‌های شیطنت‌بار از لبِ بی‌گفتگو

می‌برد دل را میان موج‌های گیسویش

می‌کُند جانم شکار چشم‌های جنگجو