دست بردار از سرم ای عشق نافرجام
عشق سوءتفاهم کوچکی است در زندگی که خود سوءالقضای بزرگی است.
آنچه را که عشق مینامیم شاید در سطحی بالاتر از تلاطم هورمونها یا اختلال سیگنالها صرفاً چیزی باشد در حد نیاز به رفع تنهایی یا جستن آرامش در محضر زیبایی. اما چشمان تو تمام این بافتهها را به باد میدهد و جانم را به آتش میکشد. آه پس چرا من چیزی ندارم برای گرم کردن دلت یا اقناع چشمانت به ماندن؟
بی آب ماندن عطشم و بی جواب ماندن هوسم مرا باز به نقطۀ آغازین میبرد که عشق سوءتفاهمی مضحک است. کاش میبودی و با نگاهی قلبم را شعلهور میکردی و با لبخندی آبی بر آن میریختی تا عشق را باور کنم به حقانیت مردمکان سخنگویت -که از من نهان میکنی- و جذابیت لبان جادویت -که از جانم جدا میکنی.
+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط شیخ
|