فی غیابت العشق
به قعر چاه درونم رفتهام و بیرون نمیآیم. نمیتوانم بیایم. ریسمانی طلب دارم از عشق که آن هم اگر باشد چنان لطیف است که به سبکترین نیاز رهایی، از هم میگسلد. ای کاش عشق چراغی بود در این ظلمت یا آوازی برشکافندۀ غربت، یا دستکم نگاهی، همره تنهاییام. لیک عشق سبکسر است، بیاعتنا بال میگشاید و از فراز چاهم میپرد. چه امیدی؟ چه انتظاری؟ که عشق، خود، مرا به چاه درافکنده است. نه، عشق، خود، چاه است.
+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد ۱۳۹۲ ساعت توسط شیخ
|