چهرهٔ عشق ملیح است و مهیب٬ دل به سویش متمایل٬ سر از او میترسد
فرقی هم نمیکند که دلباختهٔ چشمان خندانت شده باشم زمان شادی یا لبان آویزانت به گاه غم وقتی که شهامت عشق ندارم. وقتی که شهامت عشق ندارم باید بروم. باید بروم و رهایت بگذارم تا بروی. بروی و بروم. برویم به دو سوی متفاوت. تو سوی آبی که سیرابت کند و من سوی سرابی که خوابم.
میهراسم از قدم برداریٍ بهر دلم
الوداع ای لؤلؤ مرواری بحر دلم
و آن دو بوق پس از خداحافظی نشانهٔ دو بوسهای بود که هیچگاه جرأت نکردم روانهٔ دو گونهات کنم؛
آری از معرکهٔ عشق گریزانم من.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۲ ساعت توسط شیخ
|