گاهی میان قدم زدن٬ زمانی بین خیالات روزمره٬ مواقعی وسط جلسه یا هر کار بیهودهٔ دیگری٬ نام تو بی‌مقدمه و ناگهان از زبانم می‌پرد٬ آنگونه که خودم را هم به تعجب می‌اندازد و بعد عجیب حال پیرمردی را درک می‌کنم که هنوز که هنوز نام مادرش را آه می‌کشد.